چه باید کرد...........................

سکوت

غمنامه حضرت رقیه

به نام خدا

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین

حسین فاطمه سـلام ،حسین مصطفی سـلام

حسین مظلــــوم علی ،شهیــــد کربـــلا سلام

اون که می گفت تو کربلا ،خیمه هاتو آتیش زدند

نگفت کجا به بچه ها ،زخم زبـون و نیش زدند ؟

اون که می گفت یه دخترت ،آتیش به دامن رو دیده

نگفت تو اون صحــرا چــــرا ؟راه نجف رو پرســــیده

اون که می گفت زینب تو ،رگ بریده ت رو بوسید

نگفت میون نیزه ها ،فقــط سر تـو رو می دید ؟

اون که می گفت دیده بوده ،گوش یکی خون می چکید

نگفت کجا سیلی زدو گوشواره ش رو گرفت کشــید ؟

اون که می گفت انگشت تو ،از بدنت جدا شده

نگفت که انگشــتای پات غنیمت کی یا شده ؟

اون که می گفت یه زنجیری ،به گردن علی دیــده

نگفت کجا با خطبه هاش ،بساط ظلم رو کوبیده ؟

اون که می گفت بچه هات رو ،با تازیانه می زدنـد

نگفت دلیلشون چی بود ،با چه بهونه می زدند ؟

می خوام بگم که ماجرا ،از اون جایی آب می خوره

کـــه ظالم اولی گفت :علــــــی بایـــــــــد کنار بره

اون روزی که حسین من ،مادرت رو کتک زدند

کینــه ی خیبــری رو با قبالــه ی فــدک زدنــد

اون روزی که آتش کین ،در در خونتون نشست

برادرت قربونی شــد ،پهلــوی مادرت شکست

اون روزی که دست علی ،بسته بود و تو کوچه ها

فاطمـه ش رو کتک زدنـد ،جلـــوی چشــم بچه ها

اون روزی که خونتون رو به شعله ها درکشیدند

تخــم نفـاق و کینــه رو ،میــون امــت پاشــیدند

می خوام بگم بعد تو باز ،خیل سواره اومدند

اون هایی که مادرت رو زدند ،دوباره اومدند

دلم می گه راضی نشـــو ،دست خالی پا بکشـــیم

اونی که زینب چشیده ،یه خورده ش هم ما بکشیم

زینبی که تو ازدواج ،می گفت یه شرط خوب دارم

هـرجـا حســین من بــره ،منم بایـــد باهاش بــرم

زینبی کــه بعـــد دو روز ،اومـــد پی تــو قاصــدش

حق داره بعد مرگ تو ،شوهرش هم نشناسدش

اون که وصیت تـــو رو ،همـــه ش به جــون و دل خرید

یه دخترت گم شده بود ،می گن تا صبح پی اش دوید

می خوام بگم خواهر تو ،خیلی مصیبت کشیده

به طوری که همه می گن ،قامت زینب خمیـده

زینبی که هرجا می رفت و هر کجا پا می گذاشت

جبرئیلم می اومد و بالهاش و اون جا می گذاشت

زینبی که اگــه یه روز ،می خواست پیــش بابا بره

هاشمی ها جمع می شدند ،دخت علی تنها نره

زینبی که می رفت بقیع ،سر بزنه به مادرش

مدینه رو قرق می کرد ،ابوفاضل با لشـکرش

زینبی کــه اگــه یه روز ،اراده ی ســفـر مـی کـــرد

حسینش رو صدا می زد ،عباسش رو خبر می کرد

زینبی که اگه یه وقت ،سوار مرکبی می شد

زانـــوی عباس علــی ،رکاب زینبی می شــد

حالا بایـــد ســفر کنه ،با بچـــه های بی پناه

گاهی می ره تا علقمه دور می زنه تا قتلگاه

شاید مـی خـــواد برای تــو ،پیراهنی پیدا کنه

شاید می خواد داد بزنه ،عباسش رو خبر کنه

اگه یه روز نمی دیدت ،مریض می شد تو میخونه

بی تــو کجا داره بره ،می خـواد همین جا بمونـه

دلش می خواد جاش بزارن ،تنها تو اون دشت بلا

ولــی یهــو یــه دختــری ،داد مـی زنــه عمــه بیا

می خوام بگم دختر تو ،درد و بـلا کم ندیده

تو بچـه ها هیچ کسی رو مثل رقیــه ندیده

می گن یــه جا خرابــه بود ،خرابــه ای تو شهر شام

گریه می کرد و هی می گفت ،عمه بریم پیش بابام

آخه می خوام حرف بزنم ،درد دلام رو بش بگم

شکایت ایـن مــردم رو پیــش بابا جـــون ببــرم

با التماس به خواهرش می گفت بگو بابا بیاد

گفتند : باید کاری کنه ،دیگه دلش بابا نخواد

سر تو رو تو ظرفی که ،یه پارچه روش کشیده بود

بردنـد جلـو گذاشــتند و ،رنگ همــه پریــده بــــود

هی می گفت :من نمی خوام ،عمه گرسنه ام نیست

وقتـی یه خــورده بـو کـرد ،فهمیــد کـه ماجـــرا چیست

ســر رو گذاشــت رو دامنــت ،ناز غریبـــونـه مـی کــــرد

با دستاش اون گیسوهات رو ،یکی یکی شونه می کرد

مـی بوسیدت نازت مـی کرد ،با دستای ناز و لطیف

قصه ی رنجش رو می گفت ،از اون جماعت کثیف :

"بابا همین که رفتی و ،اسب تو بی تو باز اومد

یهو دیدیم ز هر طــرف ،یه عالمـــه سـرباز اومد

این بار به جای شمشــیرها ،با نیــزه حمله ور شدند

وقتی که دور شدند دیدیم ،خیمه ها شعله ور شدند

خیمه ها که آتیش گرفت ،تو داشتی ما رو می دیدی ؟

وقتی من رو سیلی زدند ،تو هم صداش رو شــنیدی ؟

خیمه ها رو ســوزوندن و هر کی یه جا فـــرار می کرد

طفلکی عمه مون بابا !نمی دونی چی کار می کرد ؟

هر بچه ای به یک طرف ،از ترس دشمن می دوید

عمه به دنبال همــه ،بیشــتر پی من می دوید

یه بار که رفت تو خیمه ها ،داداش علی رو بیاره

فریاد کشید ربــاب بیا ،علــی دیگـــه نــا نـــداره

یــه زنـجیــری آوردنــد و ،بســـتند بــه گـــردن داداش

از بچه ها هرکی که بود ،این زنجیر رو بستند به پاش

تو کاروان جلــو جلــو ،ســـرها روی نیــزه مـی رفت

پشت سرها داداش علی ،جلوی بچه ها می رفت

اگه می خواست که تند بره ،بچه ها رو له می زدند

طفلــکی تا یواش مـی کـــرد ،با تازیــانه می زدنــــد

یه شب شنیدیم سرت رو ،خولی به خونه ش می بره

فرداش دیدیـم سیاه شــدی ،موهات پر از خاکســـتره

بـعـــــد شــنیدیم یه راهبــی ،ســر تــو رو اجاره کـــرد

یه تشت زر بود با گلاب ،هی تو رو شست و گریه کرد

بعـد یه مدتـی ســفر ،بابا !به کوفـــه رسیدیم

شهری که از مردمونش زخم زبون ها شنیدیم

مـی خوام بگـم کوفـــه کجاست ؟ بگم ز کار مردمش

عمه می گفت پسر عموت ،مسلم رو اینجا کشتنش

عمه می گفت این ها به تو ،نامه نوشتند که بیا

بعــد اومدند جلوی تـو ،صف کشـیدند تـو کربـــلا

عمه می گفت ،گفته بودند بری بشـی امیرشــون

تو رو که تشنه کشتند و ،ما هم شدیم اسیرشون

تو اون جماعت کثیف ،هیچ کس به فکر ما نبود

پامون تاول می زد ولی ،کسـی به فکر ما نبود

با شلاق های چرمی شون ،گاهی به ما سرمی زدند

عمــه ما رو بغل مـی کرد ،عمــه رو بیشــتر مـی زدند

یکی می گفت : خارجی اند ،یکی می گفت جلو نرید

یکی می گفت حقشونه ،یکی می گفت سنگ بزنیـد

یکی دیــدم یـه عالمـــه ،سنگ درشت تـــو دامنش

می گفت که هرکی بزنه ،حتما بهشت می برندش

یـه پیرمـــرد اومـد جلـــو ،زل زد تــو چشــم های داداش

گفت هر کی که کافر بشه ،ذلیل می شه، اینه سزاش

داداش علــی گفت پیـرمـــرد !بگـــو بینـم مســلمونی ؟

آیا رسول رو می شناسی ،از دخترش چی می دونی ؟

اگه علی رو می شناسی ،فاتح خیبر و حنین

حسین ز زهرا و علـی ،منم علـی بن حسین

اون پیرمرد گره ش گرفت ،گفت آقاجون ببخشیدم

آره علــی رو می شـناســم ،باور کنیـد نفهمیــدم

گفت که می خوای دعات کنم ،یه پارچه ی تمیز بیار

ببـنــــد زیــر ایـــن آهـن ها ،رو زخــم گردنـــم بــــذار

یکی یه تیکه نون آورد ،انداخت و گفت مال گداست

عمـه صدا زد بی حیا ،این اهل بیت مصطفی است

وقتی که عمــه گفت سکـوت ،زنگولــه هام صدا نکــرد

کسی دیگه جیک نمی زد ،سنگ هم کسی رها نکرد

عمه می گفت ای کوفیان !خنده بسه گریه کنید

ننـگ بــه دامن شـما ،شـما کــه پیمان شکنیـــد

کی بود ؟ نوشت خسته شدیم  ،از ستم و ظلم یزید

حالا به دور بچه هاش ،جمع شدید و کف مـی زنید ؟

کی بود ؟نوشت اگه بیای همه می شیم فدای تو

تمام هست و بودمــون ،رو می ریزیـم به پای تـــو

بگــم از این شام بـــلا . . . . . . . . . . . . . . .

می خوام بگم مصیبتش ،عمه رو پیر کرده بابا

ما رو تو شهر چرخوندند و ،جماعت هم کف می زدند

زن ها روی پشت بــوم ها با هلهــله دست می زدند

گفتند بیائید مسلمون ها !کافرها از راه رسیدند

یهو دیدیم جماعتی ،به سمت ما مـی دویدنـد

ســر تو رو برداشتند و به دور هـم مـی چرخیدند

جلوی چشم بچه هات ،با همدیگه می رقصیدند

تو کوچــه ها بردنمــون ،مردم تماشا بکنند

خواستند که هتک حرمتی به آل طه بکنند

فحش به علی می دادند و ،تبریک به هم می گفتند

چشم های رذل و پستشون ،دائم به ما می دوختند

وقتی می گفتیم نکنید ،نگهبون ها می اومدنـد

دنبالمون می کردند و ،با شلاقهاشون می زدند

این جا پر از نامحرمــه ،وگرنه پیراهنم رو

در می آوردم ببینی ،کبودی های تنم رو

باباجون !این خواهرت هم ،مثل خودت دلیـــره بـود

می خوام بگم تو سینه اش ،انگار دل یه شیره بود

یهو دیدیم فریاد کشید ،ای برده زادگان پست !

ای که لیاقت شــما ،یزیــد میمــون باز مست !

ای آل بوسفیان مگر ،نشنیده اید از ثقلین

چرا به نیزه می برید ،رأس برادرم حسین

ای ننگ و ذلت به شما !ما چشمه ساز فطرتیم

ما گلســِتان مصطــفی ،ما بوســتان عتــرتیـــم

فریاد کشید بی خبرا ،چرا باید چنین باشه ؟

یک ولــد حرامـی و ،امیر مسلمین باشــه ؟

بابا یه مطلبی می خواد ،قلبم رو از جا بکنه

ترسم اینه ،اگه بگم ،عمــه باهام قهر بکنه

بهت می گم یواشکی ،می خوام گوشهات رو واکنی

عمــه اگه گفت چی می گه ؟یادت باشه حاشا کنی

عمه رو که تو می شناسی ،با اون حیا و غیرتش

چادرش رو کشـیدند و ،سیلـی زدنــد تـو صورتش

حالا که اومــدی پیشـم ،حالا که مهمــونی شــده

می گم چرا ؟عمه سرش ،شکسته و خونی شده

نه که فقط فحش دادند و ،نه که فقط کتک زدند

تو مجلس شرابشـون ،به زخممــون نمـک زدنـد

صبح همگی تو کاخ شاه ،یه چوب دیدیم دست یزید

جلــوی چشـم بچــه ها ،یه کاری کــرد پست پلیــد

عمه دیگه طاقت نداشت ،روش رو به بچه ها کنه

ســر رو به چوب محملش ،زد که یزیــد حیا کنه "

درد دلای دختـــرت ،دل جمـاعت رو ســـوزونــد

حتی صدای گریه ی ،بعضی رو آسمون رسوند

رقیـــه که تو دامنت ،هم صحبت ســر تو بــود

یه جورایی نازت می کرد ،انگار که مادر تو بود

نمی دونم دختـرت رو ،چــه طــور نگاهش کرده بـودی ؟

فقط می گم که با چشم هات ،انگار صداش کرده بودی

دختـر شیرین زبونت ،دیگه ساکت نشسـته بود

انگار یه بغض سنگینی ،راه گلوش رو بسته بود

بچه ها دورش اومدند ،درد و دلاش تموم شده

بلبل اهل بیتمـــون ،چــرا دیگــه آروم شـــده ؟

یکی می گفت این طفلکی ،از بس که سختی کشیده

حالا دیگه خسته شده ،چشم هاش رو بسـته خوابیده

یکی می گفت :بچــه دیــده ،جواب نیومـد از باباش

لابد دلش شکسته و ،خواسته که قهر کنه باهاش

سکینه گفت خواهر من ،اصلا به فکر خواب نبود

فقط می خواست حرف بزنه ،منتــظر جواب نبود

ربابه اومــد کنارش ،نشست و گفت عزیــز من !

بابا داره گوش می کنه ،غصه نخور ،تو حرف بزن

زینب اومــد جلوترش ،دســتی کشــید روی ســرش

گفت عمه جان هیچ بابایی ،قهر نمی شه با دخترش

اگه بابا ساکت شده ،واسه اینه که گوش می ده

چشمهات رو وا کن گل من !عمــه به قربونت بـره

می گفت :" یه نانجیبی گفت من بلــدم چی کار کنــم"

شلاقش رو کشید و گفت ""می خوام اون رو بیدار کنم"

یکی که دید این بی حیا ،دستش رو پس نمی کشه

یواشکی گفت تو گوشش : بچــه نفس نمی کشه !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 6:33  توسط بهکامیان  |