پربینندهترین اخبار جراید و خبرگزاریهای ایران
Sender reply address says do not reply.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 9:45 توسط بهکامیان
|
مجموعه آثار - ۱ -با مخاطب های آشنا
مجموعه آثار - ۲ -خود سازی انقلابی
مجموعه آثار - ۳ - ابوذر
مجموعه آثار - ۴ - بازگشت
مجموعه آثار - ۵ - ما و اقبال
مجموعه آثار - ۶ - تحلیلی از مناسک حج
مجموعه آثار - ۷ - شیعه
مجموعه آثار - ۸ - نیایش
مجموعه آثار - ۹ - تشیع علوی و تشیع صفوی
مجموعه آثار - ۱۰ - جهت گیری طبقاتی اسلام
مجموعه آثار - ۱۱ - تاریخ تمدن(۱)
مجموعه آثار - ۱۲ - تاریخ تمدن(۲)
مجموعه آثار - ۱۳ - هبوط در کویر
مجموعه آثار - ۱۴ - تاریخ و شناخت ادیان(۱)
مجموعه آثار - ۱۵ - تاریخ و شناخت ادیان(۲)
مجموعه آثار - ۱۶ - اسلام شناسی(۱)
مجموعه آثار - ۱۷ - اسلام شناسی(۲)
مجموعه آثار - ۱۸ - اسلام شناسی(۳)
مجموعه آثار - ۱۹ - حسین وارث آدم
مجموعه آثار - ۲۰ - چه باید کرد؟
مجموعه آثار - ۲۱ - زن
مجموعه آثار - ۲۲ - مذهب علیه مذهب
مجموعه آثار - ۲۳ - جهان بینی و ایدئولوژی(۱ تا ۵)
مجموعه آثار - ۲۴ - انسان
مجموعه آثار - ۲۵ - انسان بی خود
مجموعه آثار - ۲۶ - علی(ع)
مجموعه آثار - ۲۷ - بازشناسی هویت ایرانی/اسلامی
مجموعه آثار - ۲۸ - روش شناخت اسلام
مجموعه آثار - ۲۹ - میعاد با ابراهیم
مجموعه آثار - ۳۰ - اسلام شناسی
مجموعه آثار - ۳۱ - ویژگی های قرون جدید
مجموعه آثار - ۳۲ - هنر
مجموعه آثار - ۳۳ - گفتگوهای تنهایی(۱ و ۲)
مجموعه آثار - ۳۴ - نامه ها
مجموعه آثار - ۳۵ - آثار گوناگون
آنچه درپي خواهد آمد بخشي از سخنراني دکتر علي شريعتي در تايخ چهاردهم تيرماه 1350 در تالار حسينيه ارشاد است که با عنوان فاطمه فاطمه است ايراد شد. اهميت اين گفتار در تقسيم بندي شريعتي از انواع شيوه هاي تغيير اجتماعي و سپس تبيين شيوه اسلامي آن است.گفتني است، اين فراز از صص 50 تا 62 مجموعه آثار 21- چاپ هيجدهم- نقل شده است.
شيوهاي که در مبارزه اجتماعي براي اصلاح وجود دارد، برحسب بينشها و مکتبهاي اجتماعي عبارت است از:
1- روش سنتي و محافظهکارانه (تراديسيوناليسم، کنسرواتيسم)[1]:
رهبر محافظهکار اجتماعي چنين پديدهاي را، با همه خرافي بودنش، حفظ ميکند چون سنت است و محافظهکار و سنتگرا، نگاهبان سنت است؛ چه، آن را شيرازه وجودي ملتش ميشمارد.
2- روش انقلابي (اولوسيونيسم)[2]:
رهبر انقلابي، به شدت و ناگهاني اين پديده را ريشهکن ميکند، چون سنت خرافه کهنه و ارتجاعي و پوسيده است.
3- روش اصلاحي (رفورميسم) و تحولي (اولوسيونيسم)[3]:
رهبر اصلاحطلب ميکوشد تا يک سنت را بتدريج تغيير دهد و زمينه را و عوامل اجتماعي را براي اصلاح آن، کم کم فراهم آورد و آن را رفته رفته اصلاح کند (راهي ميان آن دو).
اما پيغمبر اسلام کار چهارمي ميکند! يعني سنتي را که ريشه در اعماق و درون جامعه دارد و مردم، نسل به نسل، بدان عادت کردهاند و بطور طبيعي عمل ميکنند، حفظ ميکند، شکل آن را اصلاح مينمايد، ولي محتوا و روح و جهت و فلسفه عملي اين سنت خرافي را، به شيوه انقلابي دگرگون ميکند.
استدلال منطقي محافظهکار اين است که:
اگر سنتهاي گذشته را تغيير بدهيم، ريشهها و روابط اجتماعي که در سنت حفظ ميشوند و مثل سلسههاي اعصاب، اندامهاي اجتماع را به خود گرفتهاند، از هم گسسته ميشوند و جامعه، ناگهان، دچار آشفتگي بسيار خطرناکي ميشود، و براي همين هم هست که بر هر حادثه انقلابي بزرگ، آشفتگي و هرج و مرج و يا ديکتاتوري پيش ميآيد که لازم و ملزوم يکديگرند؛ زيرا، ريشهکن کردن سريع سنتها ريشهدار اجتماعي و فرهنگي، در يک جهش تند انقلابي، جامعه را دچار يک خلاء ناگهاني ميسازد که آثار آن پس از فرو نشستن انقلاب ظاهر ميگردد.
و استدلال انقلابي اين است که:
اگر سنتهاي کهنه را نگه داريم، جامعه را همواره در کهنگي و گذشته گرايي و رکود نگه داشتهايم؛ بنابراين، رهبر کسي است که آنچه را که از گذشته به صورت بندها و قالبهايي بر دست و پا و روح و فکر و اراده و بينش ما بسته است، ناگهان بگسلد و همه را آزاد کند و تمامي اين روابط با گذشته و با خلق و خوي و عادات را ببرد و قوانين تازهاي را جايگزينشان کند، وگرنه جامعه را منحط و مرتجع و راکد گذاشته است.
استدلال مصلح (رفورماتور) – که ميخواهد از نقطههاي ضعف دو متد انقلابي و سنتي بر کنار ماند – راه سومي را پيش ميگيرد که تحول آرام و تدريجي است و اکتفا کردن به «سر و صورتي متناسب دادن» به يک امر نامطلوب، نه ريشهکن کردن آن و جانشين کردن سريع و بلاواسطه امري مطلوب.
اين متد ميکوشد تا جامعه را از رکود و اسارت در سنتهاي جامد نجات دهد، اما براي آنکه جامعه ناگهان در هم نريزد و زمينه آماده شود، اندک اندک و با روشي ملايم و يا مساعد کردن تدريجي زمينه اجتماعي و فکري جامعه، به اصلاح آنچه هست دست ميزند و صبر ميکند تا جامعه، با تحول تدريجي، به آرمانهاي خود برسد. انقلابي عمل نميکند، بلکه طي مدت طولاني و برنامهريزي مرحله به مرحله، به اين نتيجه ميرسد.
اما اين شيوه «اصلاح تدريجي»، غالباً، اين عيب را پيدا ميکند که، در طي اين مدت طولاني، عوامل منفي و قدرتهاي ارتجاعي و دستهاي دشمنان داخلي و خارجي، اين «نهضت اصلاحي تدريجي» را از مسير خود منحرف ميسازند و يا آن را متوقف مينمايند و حتي نابود ميکنند.
مثلاً اگر بخواهيم بتدريج اخلاق جوانان را اصلاح و افکار همه مردم را روشن کنيم، غالباً پيش از آنکه به هدف خود برسيم، از ميان رفتهايم و يا عوامل فسادانگيز و مردم فريب بر جامعه غلبه يافتهاند و ما را فلج کردهاند. رهبراني که به اصلاحات تدريجي جامعه، در طي دوران نسبتاً کشدار و طولاني، معتقدند، در محاسبه عمل خود، منطقي انديشيدهاند، اما آنچه را به حساب نياوردهاند، عمل قدرتهاي خنثي کننده ضد اصلاحت است که هميشه، اين «فرصت لازم براي انجام تدريجي اصلاحات» مجالي شده است براي آنکه عواملي که کمين کردهاند و در جست و جوي اغتنام فرصتاند، ظهور کنند و هر چه را مصلحان «آهسته ريس»، رشتهاند اين مفسدان ريشه برانداز، ناگهان پنبه کنند و ورق را برگردانند.
اما پيغمبر اسلام يک متد خاصي را در مبارزه اجتماعي و رهبري نهضت و انجام رسالت خويش ابداع کرده است که، بيآنکه عواقب منفي و نقاط ضعف اين سه متد معمول را داشته باشد، بهدفهاي اجتماعي خويش و ريشهکن کردن عوامل منفي و سنتهاي ترمزکننده جامعه، به سرعت نائل ميآيد و آن اين است که: «شکل سنتها را حفظ ميکند ولي از درون، محتواي آنها را بطور انقلابي عوض ميکند.»
[...]
اين پرش و حرکت خاص را در متد کار اجتماعي پيغمبر، «انقلاب در درون سنتها با حفظ فرم اصلاح شده آن» ميتوان ناميد.
خيال ميکنم با اين توضيحات، مطلب و مقصود براي حضار محترم معلوم گرديد هر چند مثالي که در موضوع حج آوردهام مورد پسند بعضي نباشد که از قديم گفتهاند «المثال لا يسئل عنه».
پس محافظهکار، به هر قيمت و به هر شکل، تا آخرين حد قدرتش ميکوشد که سنتها را حفظ کند، حتي بقيمت فداکردن خويش و ديگران و انقلابي همه چيز را ميخواهد يکباره دگرگون کند و با يک ضربه در هم بريزد، نابود کند، و ناگهان از مرحلهاي به مرحلهاي بجهد، ولو جامعه آمادگي اين جهش را نداشته باشد، ولي در برابر آن مقاومت کند و ناچار انقلابي ممکن است بخشونت و ديکتاتوري و قساوت و قتل عام توده مردم نيز! و مصلح هم که هميشه به مفسد فرصت و مجال ميدهد!
اما پيغمبر با متد کارش راه ديگري مينمايد که اگر بفهميم و به کار گيريم، دستوري بسيار روشن و صريح گفتهايم. براي روبروشدن با ناهنجاريها و سنتهاي کهنه و فرهنگ مرده و مذهب مسخ شده تخديرکننده و عقايد اجتماعي ريشهدار در عمق جامعه و افکار و عقايد خواب کننده و ارتجاعي که يک روشنفکر درستبين که رسالت پيامبرانه دارد با آنها روبرو است و با اين متد است که ميتواند به «هدفهاي انقلابي» برسد، بيآنکه جبراً، همه عواقب و ناهنجاريهاي يک روش انقلابي را تحمل کند و نيز با مباني اعتقادي و ارزشهاي کهنه اجتماعي درافتد بيآنکه از مردم دور افتد و با آنها بيگانه شود و مردم او را محکوم سازند.
[...]
ايدهآليست، متفکري آرمانخواه و انساني خوب است که در «موجود»، زندگي ميکند و در «موهوم»، انديشه و احساس! رهبري است انقلابي، که ويران ميکند اما نميتواند بسازد و در حرف زدن، از همه جلوتر است و در عمل کردن، از همه عقبتر، و جامعهاي را که ميسازد، نقص ندارد، اما، نه با «آدمها»، بلکه، با «کلمات»! و اين است که «مدينه افلاطون»، از «مدينه محمد (ص)» برتر است، اما، به گفته خويش، نه در زمين، که در آسمان! چه، ايدهآليست يک «اوتوپياساز» است و چون، خوراکي را که براي گرسنهها ميپزد، «خيال پلو» است، هرچه بخواهند، چربش ميکند!
و برعکس، رآليست پروازهاي انديشه و صعود روح و بينش و تلاش و آرمانخواهي و کمالجويي را در آدمي ميکشد و او را در سطح «آنچه هست» نگه ميدارد و در قالب «ارزشهاي موجود» و «وضع موجود» محصور ميسازد و قدرت «خلاقيت» و «عصيان» و «دگرگوني عميق زندگي» و «تغيير جبر تاريخ و شرايط جامعه و طرز تفکر و نوع نيازها و خواستها و هدفهاي فعلي و هميشگي انسان» را فلج ميکند و «تسليم واقعيتها» و «پذيراي آنچه هست» بارش ميآورد!
[رآليسم، گرسنه را مسموم ميکند و ايدهآليسم، از گرسنگي ميکشد!]
نه ايدهآليسم، نه رآليسم، بلکه، هر دو!
اما اسلام – اين «چراغ راهي» که «نه شرقي است و نه غربي»، اين «کلمه پاکي که چون درختي پاک» ريشه در «زمين» دارد و شاخه، روي در «آسمان» - واقعيتهاي موجود را، در زندگي، در روح و جسم، در روابط جمعي، در نهاد جامعه و در حرکت تاريخ – برخلاف ايدهآليسم - «ميبيند»؛ همچون رآليسم، وجودشان را اعتراف ميکند، اما – برخلاف رآليسم – آنها را «نميپذيرد»، آنها را «تغيير ميدهد»، ماهيتشان را، به شيوه انقلابي، دگرگون ميکند، و در مسير ايدهآلهاي خويش، «ميراند» و، براي نيل به هدفهاي ايدهآليستي خويش، آرمانهاي «حقيقي»، اما غير«واقعي» خويش، آنها را «وسيله ميکند»؛ مثل رآليست تسليم آنها نميشود، آنها را تسليم خود ميسازد؛ مثل ايدهآليست از آنها نميگريزد، به سراغ آنها ميرود؛ بر سرشان افسار ميزند، رامشان ميکند و، بدينوسيله، آنچه را «مانع» ايدهآليست بود، «مرکب» ايده آل خويش ميکند.
علي (ع) يكي از شخصيتهاي بزرگي است كه به نظر من بزرگترين شخصيت انساني است (پيغمبر (ص) را بايد جدا كرد كه رسالت خاصي دارد) كه از همه وقت، امروز ناشناخته ميبود، بدشناختهتر است كه كيست، محققين او را براي اولين بار ميشناختند.
گاه علي (ع) را كه توي اين جنگها يك قهرمان شمشيرزن است، توي شهر يك سياستمدار پرتلاش حساس است و توي زندگي يك پدر و يك همسر بسيار مهربان و بسيار دقيق است و يك انسان زندگي است و در همه ابعادش ميبينيم، تاريخ ميگويد، تنها در نيمه شبها، توي نخلستانهاي اطراف مدينه ميرفته و نگاه ميكرده كه كسي نبيند و نشوند و بعد سر در حلقوم چاه فرو ميبرده و ميناليده! هرگز، من نميتوانم قبول كنم كه رنجهاي مدينه و رنجهاي عرب و جامعه عرب و حق جامعه اسلامي و حتا يارانش، اين روحي را كه از همه اين آفرينش بزرگتر است وادار به چنين ناليدني بكند، هرگز!
درد علي (ع) خيلي بزرگتر است و آن درد خيلي بايد درد نيرومندي باشد، كه اين روح را اين اندازه بيتاب بكند! مسلما اين همان درد انساني است كه خود را در اين عالم زنداني ميبيند، انساني است كه خود را بيشتر از اين عالم ميبيند و احساس خفقان در اين عالم ميكند.
مسلما هر كسي كه انسانتر است، پيش از آنچه هست در خود نياز احساس ميكند، انسان است، اين است كه ميبينيم علي (ع) قهرمان متعالي سخن گفتن و زيبا سخن گفتن و پاك سخن گفتن است، نمونه اعلا و متعالي شهامت و گستاخي در جنگ است، نمونه عالي پاكي روح در حد اساطير و تخيل فرضي انسان در طول تاريخ است، نمونه اعلاي محبت و رقت و لطافت روح است، نمونه عالي دوست داشتن در حد نمونههاي اساطيري است، نمونه عالي عدل خشك دقيقي است كه حتا براي مرد خوبي مانند عقيل ـ برادرش - قابل تحمل نيست، نمونه اعلاي تحمل است در جايي كه تحمل نكردن، خيانت است و نمونه اعلاي همه زيباييهايي است و همه فضايلي است كه انسان همواره نيازمندش بوده و ندانسته.
علي (ع) نه تنها امام است، در طول تاريخ هيچ شخصيتي با اين امتياز را نداشته كه يك خانواده امام (ع) است، يعني خانواده اساطيري است، خانوادهاي كه پدر علي (ع) است، مادر زهرا (س) است، پسر آن خانواده حسين (ع) [و حسن (ع)] است و دختر آن خانواده زينب (س) است.
چهرهايي كه ميخواهم، در قرن بيستم، به عنوان سمبل و تجسم يك ايدئولوژي مطرح و عنوا كنم، داراي اين خصوصيات است. البته اين كاملترين خصوصياتش نيست، اما اساسيترين آنهاست
علي (ع) نخستين نسل در انقلاب اسلامي، علي (ع) در خانه پسرعمو، رابطه متقابل پيغمبر (ص) و علي (ع)، علي (ع) مظهر جهاد و رهبري جنگ، علي (ع)، مرد سياست و مسؤوليت اجتماعي، علي (ع) مرد كار يدي، كشاورزي و توليد، علي (ع) مظهر نثر و شعر علي (ع) بهترين سخنور و سخنگو، علي (ع) فيلسوف، علي (ع) مظهر بينشها و ابعاد متضاد، علي (ع) زهد انقلابي و عبادت، تكيه بر عدالت، علي (ع) تساوي در مصرف، علي (ع) امام و مظهر حقيقتها و ارزشها، علي (ع) نفي مصلحت به خاطر حقيقت، نفي شخصيت، علي (ع) انساندوستي.
درد علي (ع) دو گونه است: يك درد، دردي است كه از زخم شمشير ابن ملجم در فرق سرش احساس ميكند و درد ديگر دردي است كه او را تنها در نيمههاي شب خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده ... و به ناله درآورده است ... ما تنها بر دردي ميگرييم كه از شمشير ابن ملجم در قرق سرش احساس ميكند. اما اين درد علي (ع) نيست، دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله درآورده است، «تنهايي» است كه ما آن را نميشناسيم!
بايد اين درد را بشناسيم، نه آن درد را كه علي (ع) درد شمشير را احساس نميكند و ... ما درد علي (ع) را احساس نميكنيم.
ما ملتي كه افتخار بزرگ انتصاب به علي (ع) و مكتب علي (ع) را داريم و اين بزرگترين افتخار تاريخي است كه ميتواند بدان بنازد و بالاخره بزرگترين سرمايه، اميدي است كه ميتواند به وسيله آن نجات پيدا كرده، به آگاهي، بيداري، حركت و رهايي برسد، اما در عين حال ميبينيم كه با داشتن علي (ع) و با داشتن «عشق به علي» هم نرسيدهايم!
در صورتي كه «شيعه علي (ع) بودن» از «چون علي (ع) عمل كردن» شروع ميشود و اين مرحلهاي است پس از شناخت و پس از عشق.
بنابراين ما يك ملت «دوستدار علي (ع) » هستيم، اما نه «شيعه علي (ع) »! چراكه شيعه علي (ع) همچنان كه گفتم علي (ع) وار بودن، علي (ع) وار انديشيدن، علي (ع) وار احساس كردن در برابر جامعه، علي (ع) وار مسؤوليت احساس كردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، علي (ع) وار زيستن، علي (ع) وار پرستيدن و علي (ع) وار خدمت كردن است.
دکتر علی شریعتی
روشنفكر از ديدگاه روشنفکر از دیدگاه شريعتي به انسان خودآگاه و متعصبي اطلاق ميشود كه جامعه، زمان و زبان مردم خويش را خوب بشناسد و بينشي انتقادي داشته باشد، به همين دليل لزوما فيلسوف و دانشمند بودن و نويسندگي و هنرمندي از اوصاف لازم و ضرور او به شمار نميرود، بنابراين شريعتي در تبيين و توصيف اين پديده، به دو نوع حيثيتسلبي و ايجابي اشاره دارد، در حيثيت ايجابي، ويژگيهاي ايجابي و در حيثيت سلبي، ويژگيهاي سلبي را بيان ميكند و اما ويژگيهاي سلبي روشنفكر از ديدگاه دكتر شريعتي به شرح ذيل است:
الف. تخصص در علوم: «روشنفكر الزاما نه فيلسوف است، نه دانشمند، نه هنرمند و نه جامعهشناس و نه سياستمدار و به تعبيري نه تحصيلكرده، بلكه يك انسان آگاهي است داراي جهت اجتماعي، احساس وابستگي گروهي و تعهد انساني در برابر اين گروه»1 «گمان ميبرند كه روشنفكر همان دانشمند، فيلسوف، هنرمند يا تكنسين است كه اسلام را با بينش جديد علوم و تمدن امروز غربي بنگرد، در صورتي كه روشنفكر همانطوري كه در اكثر نوشتهها يادآور شدهام، انسان آگاه مسوولي است اعم از كارگر، كشاورز، دانشجو، نويسنده، هنرمند، دانشمند، بيسواد... كه از استعمار، استبداد، فاصله طبقاتي يا هر رنج ديگر انسان و مردم، رنج ميبرد و خود را مسوول ريشهكن كردن آن ميداند و به دنبال يك ايدئولوژي ميگردد و يك آگاهي، يك ايمان»2 «روشنفكر نه فيلسوف است، نه دانشمند، نه نويسنده و هنرمند، روشنفكر، متعصب خودآگاهي است كه روح زمان و نياز جامعهاش را حس ميكند و بينش جهتيابي و رهبري فكري را داراست. اين آگاهي و بينش، آگاهي و بينش ويژهاي است كه در مسير تجربه اجتماعي و عمل انقلابي، بيشتر تحقق و تكامل مييابد تا از طريق تفكرات مجرد ذهني و مطالعه و تحصيل مكتبهاي فلسفي و رشتههاي علمي.»3
ب. زعامت و حكومت: اين آگاهي و شعور هدايتي كه شاخصه روشنفكر است، به معني زعامت و حكومت نيست بلكه به معني حركت بخشيدن و جهت دادن به جامعه است كه هر روشنفكري در قبال آن مسووليت فردي دارد «كلكم راع و كلكم مسوول عن رعيته»4 وي در سخنان خود ويژگيهاي ايجابي را به شرح ذيل بيان ميكند:
1. آگاهي و تعهد روشنفكر: «روشنفكر يك انسان آگاهي است داراي جهت اجتماعي، احساس وابستگي گروهي و تعهد انساني در برابر اين گروه»5
2. ارتباط مستقيم روشنفكر با جامعه خود و شناخت مكاتب و نظريههاي جامعهشناختي: «روشنفكر بايد تنها بر نظريات و فرضيات كلي علوم اجتماعي تكيه نكند (اگر هم بتوان معتقد شد كه در علم جامعهشناسي ميتوان به دقت و قاطعيت علوم دقيقه، مانند رياضيات و فيزيك، همه جامعهها و پديدهها و روابط و مسايل پيچيده و بيشمار اجتماعي را براساس قوانين و اصول متقن و ثابت و كلي تحليل كرد و به شناخت و حتي پيشنياز قطعي تاريخ و تحولات اجتماعي پرداخت) و از انطباق واقعيات محسوس اجتماعي بر آنها بپرهيزد و به جاي آن به شناخت مستقيم جامعه خويش از طريق بررسي تاريخ و تماس يافتن با اجتماع و تفاهم با توده و يافتن روابط گروهي و طبقات و بررسي نهادها و سازمانها و فرهنگ و مذهب و خصايص نژادي، ملي و روح اجتماعي و حساسيتها و كاراكترهاي قومي و بنيادهاي اقتصادي و طبقاتي بپردازد بدين معني كه براي شناخت مذهب يا طبقه مثلا بورژوازي جامعهي خويش، به جاي اينكه تعريف جامعهشناسان يا نظر سوسياليستها را ترجمه كند، خود با بينش علمي و روش دقيق منطقي به سراغ مذهب خود و تحليل طبقاتي بورژوازي جامعهي خود برود، يعني همان كاري را كند كه جامعهشناسان يا سوسياليستهاي دانشمند اروپايي كردهاند، اين است كه تقليد، ترجمه، تحليل نظريات و قضاوتهاي جامعهشناسان بر واقعيتهاي موجود در جامعه ما به همان اندازه كه مطرود، غيرعلمي و ضدجامعهشناسي است، آموختن كار، بينش، آشنايي با مكتبها و نظرهاي جامعهشناسي براي بررسي و تحقيق مستقل و مستقيم جامعه خويش، ضرور و اجتنابناپذير است، زيرا وقتي ميتوانيم از تقليد اروپايي سرباز زنيم و به استقلال فكري و علمي برسيم، كه شيوهي كار اروپايي را بياموزيم و كارش را درست و دقيق بشناسيم.»6
3. آگاهي روشنفكر ايراني از جامعه، مذهب و فرهنگ اسلامي: «هر كس روشنفكر است بايد مواد و مصالح كارش را از زندگي اجتماعي جامعهي خودش و زمان خودش كسب كند و مخالفت با مذهب به وسيله روشنفكر آگاه، جامعه را از آگاهشدن و بهرهيافتن از روشنگري نسل روشنفكر و جوانش محروم ميسازد. روح حاكم بر فرهنگ اسلامي براساس عدالت و رهبري است، براساس همه اينها است كه روشنفكر در اين جامعه و در اين لحظه، براي آزادكردن مردم، هدايت آنها، ايجاد يك عشق، ايمان، جوشش تازه و روشنايي بخشيدن به ذهنها، انديشهها و آگاه نمودن مردم از عوامل جهل، خرافه، ستم و انحطاط در جوامع اسلامي، بايد از مذهب آغاز كند، مذهب به معناي اين فرهنگ مذهبي خاص و اين برداشت درست و مستقيم، نه آنچه كه موجود است و در برابرش ميبيند.»7
4. قدرت تجزيه و تحليل منطقي: «روشنفكر كسي است كه با منطق خويش و بدون تقليد، هر مسالهاي را كه در برابرش طرح ميشود، تجزيه و تحليل ميكند و با اين تحليل منطقي قضاوت مينمايد و بر اساس اين قضاوت تصميم ميگيرد. به عبارت ديگر روشنفكر، يك انسان خودآگاه است كه هم خود، همزمان، همجنس و گرايش جامعه خود، هم شرايط موجود بيروني و دروني خود را ميشناسد و تاريك فكر كسي است كه تصميمي كه ميگيرد يا قضاوتي كه ميكند، براساس تحليل منطقي خودآگاهانه نيست، بلكه از طريق تقليد است (تقليد از فرد، زمان، جامعه، گروه يا طبقهاي و تقليد از آنچه رايج است). 8
5. داراي بينش انتقادي: «روشنفكر كسي است كه داراي يك بينش انتقادي است.»9 «اصولا روشنفكر در هر دورهي تحول فرهنگي و اجتماعي يك جامعه، هر گرايشي داشته باشد، به هر حال داراي يك «بينش انتقادي» است، مقصودم از اين تعبير، اين است كه اولا نسبت به «وضع موجود» معترض است و در همين حال ميكوشد تا آنچه را كه در برابرش «وضع مطلوب» ميداند، جانشين آن سازد.10
6. هدايت و رهبري پيامبرانه:«روشنفكران ادامه دهنده كاري هستند كه پيامبران در تاريخ بر عهده داشتهاند و اين سخن قرآن كه «و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه؛ هيچ پيامبري را جز به زبان جامعهاش نفرستاديم» به اين معنا است كه آن كه بيداري و هدايت مردم خويش را تعهد كرده است بايد با زبان آنان سخن گويد.»11 شريعتي تاكيد ميكند كه معني با زبان قوم آشنا بودن و با زبان مردم حرفزدن، فارسي، عربي و عبري نيست، بلكه فرهنگ، روح حساسيتها، احتياجها، رنجها، آرزوها و جو فكري و روحي و اجتماعي يك قوم است نه اينكه در كافه هتل پالاس بماند و از توده رنجبر بيخبر باشد و غيابا به آنها ارادت ورزد و وكالتا برايشان تكليف تعيين كند.12 روشنفكر نبيمرسل نيست، امام معصوم نيست، آري، اما پس از خاتميت و در غيبت او، وارث آن رسالت و اين امامت است، ادامه دهندهي اين راه است. بنابراين روشن است كه چه بايد بكند كه از راه به بيراهه نيفتد.13 عالم اسلام يعني«روشنفكر اسلامفهم مسوول» كه در قوم خود و زمان خود، نقشي نه فيلسوفانه ونه عالمانه و نه اديبانه كه«راهبرانه» دارد. ما ميدانيم كه نبوت ختم شده است و اكنون او است كه راه انيبا را بايد پس از خاتميت وحي دنبال كند.
او راهبري است كه پيامش را از انبيا ميگيرد رسولي است كه رسالترسولان را به ارث گرفته است جبرييل او محمد(ص) است و كتابش قرآن...يك روشنفكر آگاه مسوول است كه بار سنگين رسالت پيامبران را بر دوش دارد14 در اسلام، من خاتميت را به اين معني ميفهمم كه رسالتي كه تا كنون پيامبران در ميان اقوام بر عهده داشتند از اين پس بر روشنفكران است كه آن را ادامه دهند روشنفكراني كه نه دارنده اطلاعاتي دريكي از شعبههاي علوماند بلكه متفكراني كه از آن «شعور نبوت» برخوردارند.15
7. تعهد انساني روشنفكر: «يكي از خصايص بارز روشنفكر اين است كه «تعهد گروهي» وي حلول «وابستگي گروهي» او نيست، بدين معني كه وي از نظر نژادي، ملي و طبقاتي به هر گروهي وابسته باشد، تنها در برابر ملت استعمار زده وطبقه استثمار شده وانسانيت متعهد است. چه عامل تعهد وي «ارزش» است نه «سود» و منافع مشترك.16
8. داشتن پايههاي خاص فلسفي و نظري: «روشنفكر بايد مكتب اجتماعي و جهت مبارزه و هدفهاي خويش را بر روي پايههاي خاص فلسفي و نظري قرار دهد.» برابري انساني، آزادي، عدالت، وحدت طبقاتي و مبارزه باتبعيض، انحصارطلبي، غصب و زور، حقايق عام وارزشهاي مشتركي هستند كه هم منافع اكثريت افراد، گروهها، اصناف، پيروان مكتبها و مذهبهاي مختلف و نيز اكثريت مطلق ملتهاي جهان، با هر مرحله تاريخي و فرهنگي در اين شعارها تامين است.17
فرق روشنفكر و انتلكتوئل و آسيميله
انتلكتوئل، مفهوما كسي است كه كار مغزي ميكند و در فارسي من آن را تحصيل كرده ترجمه ميكنم، چه امروز هيچ انتلكتوئلي نيست كه تحصيلكرده نباشد، اما اشتباها ما به جاي آن، روشنفكر به كار ميبريم كه هرگز درست نيست، چه ميان تحصيل كرده و روشنفكر، رابطه تساوي و ترادف وجود ندارد، بلكه به اصطلاح اهل منطق، رابطه آن دو، عموم و خصوص من وجه است يعني: بعضي از تحصيلكردهها روشنفكرند و بعضي از روشنفكران تحصيل كردهاند و بنابراين نقيض آن نيز صادق است كه بعضي تحصيلكردهها روشنفكر نيستند و بعضي از روشنفكران تحصيلكرده نيستند. آنچه مسلم است اين است كه روشنفكر، متفكري است كه به آگاهي رسيده و در نتيجه داراي جهانبيني باز و متحول و قدرت درك و تحليل منطقي اوضاع و احوال زمان و جامعهاي كه در آن زيست ميكند، با احساس وابستگي تاريخي، طبقاتي، ملي، بشري و بينش و جهت مشخص اجتماعي و ناچار حس مسووليت كه همه، زادهي همان آگاهي خاص انساني است، شده است، خودآگاهي و جهانآگاهي و جامعه آگاهي، اين آگاهي عاليترين شاخصه نوع انساني است كه در افراد تكامل يافتهتر متجليتر است. اين آگاهي فلسفه، علوم طبيعي و انساني، هنر، صنعت، ادبيات و ديگر رشتههاي تخصصي نيست.18
موضوع كار انتلكتوئل مانند تاجر و دهقان، كار بدني و توليدي نيست، موضوع كارش عبارت است از مجموعهي اندوختههايي كه از طريق تعليم و تربيت به دست آورده است.19
انتلكتوئل از ويژگيهاي خاصي برخوردار است. اين خصوصيات عبارتند از:
1. مذهبشان علم است، سيانتيسم است، يا به عبارت ديگر، علمپرست هستند و به قوانين علمي چنان معتقدند كه تنها نتايج حاصل از علوم را باور دارند و هر چه علم از تبيين و توجيه آن عاجز باشد، منكرند.
2. با سنن قومي و اجتماعي مخالفند.
3. با گذشته كلا عناد و جنگ دارند.
4. آيندهگرا، نوپذير و نوپرستند.
5. با مذهب مخالفند، زيرا مذهب داراي اصولي است كه علم از تبيين آنها عاجز است.
6. با احساس و آثار زاييده از اشراق و احساس دل مخالفند و تنها به دماغ و منطق خشك علمي متكي هستند.
7. داراي يك جهانبيني فلسفي اميدواركننده و پيشرو به كمالند. ميپندارند كه بشريت به كمال خواهد رفت و معتقدند كه تاريخ به سوي بيمذهبي خواهد رفت.
8. همه هدفشان اين است كه جامعه را لاييك و غيرمذهبي يا ضدمذهبي كنند. اين طرز تفكر و تلقي تمام انتلكتوئلهاي سيانتيست قرن هفدهم و مظاهر آن ديدرو، روسو و ولتر است.20
شريعتي، روشنفكر را معادل كلمه كلروايان(Clairvoyant) در زبان فرانسه ميداند، يعني آدمهاي روشنبين كه روشن و باز فكر ميكنند و محدود و متوقف نيستند و منجمد نميانديشند، زمان و موقعيت خودشان را و موقعيت مملكتشان را و مسائلي را كه در جامعهشان مطرح است، تشخيص ميدهند و ميتوانند تحليل و استدلال كنند و به ديگري بفهمانند، اما انتلكتوئل كسي است كه كار فكري و مغزي ميكند و لذا كسي كه روشنفكر است، ممكن است كار بدني و يدي بكند، اما خوب بفهمد، بنابراين روشنفكر عبارت است از صفتي براي تفكر يك فرد، اما انتلكتوئل صفتي است براي شغل يك فرد.21 شريعتي به تفاوت انتلكتوئل و آسيميله نيز پرداخته است. آسيميله نيز همانند انتلكتوئل، علمپرست است و به مذهب با نظر بيطرفي و بدبيني نگاه ميكند، به گذشته و سنن اجتماعي بياعتناست، آيندهگر و نوپرست است، به قضايايي كه از طريق عقل، قابل درك است توجه ميكند و مسايل غيرعقلي را با نظر رد و شك مينگرد، از توده عامي مردم و متن جامعه فاصله ميگيرد و خلاصه تمام خصوصيات انتلكتوئل اروپايي در آسيميله كشورهاي عقبمانده وجود دارد با اين تفاوت كه انتلكتوئل در اروپا، چراغي است فرا راه توده تا جامعه و آيندهاش را درست ببيند و به موانعي كه بر سر راهش وجود دارد، پي ببرد و درصدد رفعش برآيند و به عبارت ديگر انتلكتوئل، مغز درست انديش اندام جامعه است ولي آسيميله، شبه انتلكتوئلي است كه انتلكتوئل، حرف را در دهان او مينشاند و او رله ميكند22 شبيهسازي ميكند و خود را با فرهنگ اروپايي نزديك ميكند، به همين دليل بر انكار همه ارزشها و حتي شخصيت خود، پيشتاز است و ميكوشد تا با فناي خويش در او كه اعلا و اكمل و اجل است، به بقا برسد و در برابر اروپايي، در خود احساس حقارت ميكند. سخن او را فصل الخطاب ميبيند و رفاقت با او را فخر خود و تقليد از او را كمال خود و نقل قول او را، فضل وعلم خود ميشمارد و با تحقير و تمسخر مذهب، سنت، ارزشها و فضايل جامعهي خويش، به او ميفهماند كه من استثنايم، من از آنها به دورم، با آنها بريده و بيگانهام، به شما شبيهم، مثل شما ميبينم،احساس ميكنم، زندگي ميكنم و هستم.23
رسالت روشنفكري
شريعتي در باب رسالت و وظيفه روشنفكران مطالب فراواني گفته و نگاشته است، شناخت مذهب و مكتب، درك دقيق زمان جامعه، گرفتن ايدئولوژي از مكتب تشيع، بازگشت به خويشتن و بازيافتن شخصيت خويش، خودآگاهي دادن به متن جامعه، بازگشت به مذهب، وحدت كلمه و ديگر امور را از مهمترين وظايف روشنفكري ميداند.
1. شناختن درد و از درد سخن گفتن: «معتقدم بزرگترين، فوريترين و حياتيترين وظيفهاي كه امروز ما داريم، حرفزدن و درستحرفزدن و دقيق و عالمانه از درد سخن گفتن و شناختن درد است، زيرا كساني كه در كشورهاي اسلامي و كشور خودمان وارد عمل شدند و خواستند كاري كنند و خودشان و اجتماعشان را اصلاح نمايند، همهي رنجهايشان يا كمثمر بود و يا بيثمر، چرا كه وقتي وارد مرحله عمل شدند نميدانستند چه بايد بكنند و مسلم است تا وقتي كه ندانيم چه ميخواهيم، نميدانيم كه چه بكنيم.24
2. احياي دين اسلام: «وظيفه روشنفكر امروز است كه با اين طريق، اسلام را به عنوان مكتبي كه انسان و فرد و جامعه را احيا ميكند و رسالت رهبري آينده بشريت را به عهده دارد، بشناسد و اين وظيفه را به عنوان يك وظيفه عيني تلقي نمايد و در هر رشتهاي كه تحصيل ميكند از راه همان رشته، يك نگاه تازهاي به اين مذهب و شخصيتهاي بزرگ آن بياندازد، زيرا اسلام چنان ابعاد گوناگون و جلوههاي مختلفي دارد كه هر كس ميتواند در رشته خاص خودش، زاويه دقيق و تازهاي براي ديدن آن پيدا كند.25 در جامعهي ناآگاه و منحط و در جامعهاي كه مذهب، دچار جمود شده است و سنتهاي مذهبي با سنتهاي بدوي و بومي و قومي مخلوط شده است و عاليترين و بيداركنندهترين عناصر فرهنگي يا مجهول يا مسخ و يا فراموش شده است و يا برضد اقتضايش به كار گرفته شده است و تاريخ مسخ شده است و ادبيات به صورت يك جامعه عامي منحط و بومي و بدوي درميآيد، در چنين هنگامي، رسالت روشنفكر، آگاهي دادن و بيداركردن جامعه و اتصالش به فرهنگ و تاريخ آن است.»26
3. آگاهي از زمان اجتماعي جامعه خويش: اولين كاري كه روشنفكر اصيل بايد بكند، اين است كه «زمان اجتماعي» جامعه خويش را تعيين كند، يعني بفهمد كه جامعه او در چه مرحله تاريخي و در چه قرني زندگي ميكند؟... من به قرن جامعه خودم كار دارم، من روشنفكر نبايد فراموش كنم كه نه در آلمان قرن نوزدهم هستم و نه در فرانسه قرن بيستم و نه در ايتالياي قرن شانزدهم و پانزدهم، من در مشهد، تهران، اصفهان، تبريز، قم و خوزستان، زندگي ميكنم اين واقعيت است رئاليست بودن يعني همين، يعني قضاوتهاي اجتماعي را --- نه از روي آثار روشنفكران جهان --- بلكه از ميان توده مردم بيرون كشيدن، نه متن كتاب، كه متن مردم را خواندن... بيشتر روشنفكران ما عقيده شخصيشان را با واقعيت اجتماعي خلط ميكنند، چون خودشان مخالف مذهبند، در كار اجتماعي و سياسيشان نيز جامعه را مخالف مذهب تلقي ميكنند... اگر من روشنفكر بتوانم اين منبع سرشار و عظيم فرهنگي را استخراج كنم، اگر به مردمي كه به اسلام ايمان دارند، آشنايي و آگاهي بدهم و اگر چشم آنان را نيز مانند قلبشان به اين تاريخ پرحماسه و حركت مكتب، پر از جنبش و شعور زندگي بگشايم، رسالت خويش را به عنوان روشنفكر آگاه انجام دادهام.27
4. وحدت كلمه: «روشنفكران مسلمان اهل تسنن كه هم از اسلام خبر دارند و هم از مسلمانان و هم از دنيا، بايد مردمشان را روشن كنند تا فريب اين دامها و سمپاشيها را نخورند، به جاي دشمني با دشمن و كينهي يهود و نصاراي استعمارگر كه تا قلب اسلام رخنه كرده است، دشمني با دوست و كينهي برادران شيعي را در دلهاي خود راه ندهند، با قلم و زبانهاي رشيد و هوشيار و آگاه و مسوول خود، نقابهاي فريبنده عالم و روحاني و فقيه حنفي و شافعي و حنبلي و مالكي را بر چهرههاي اينان كه كعب الاخبارند و فقيه و مبلغ و مفسر مذهببن گوريون، بدرانند و مردم بيغرض و بيتقصير اهل تسنن را با چهره واقعي شيعه، تاريخ تشيع، فرهنگ و مذهب تشيع علوي، عالم راستين تشيع علوي، آشنا كنند و بدانها بگويند كه شيعه دشمن اسلام نبوده و نيست.»28
«روشنفكران مسوول و آگاه مسلمان بايد مردم را از فريب اين دستها و دامها (تفرقههاي ميان تشيع صفوي و تسنن اموي) بياگاهانند، بايد به مردم بگويند كه اينها كه به ظاهر در لباس و آرايش مذهبي، حكم ميكنند كه شيعه اين است و سني آن و فلسطين، دشمن اهل بيت است و اسراييل از نظر شيعيان بهتر است از فلسطين.
و هر كه از اتحاد مسلمانها سخن بگويد دشمن ولايت است و مخالف اهل بيت، اينها وابسته به همان قطبي هستند كه به نفعشان روضهي فدك ميخوانند و از اينكه فدك را به اهل بيت دادهاند از آنها سپاسگزاري ميكنند و بعد هم بلافاصله پاداشهاي كلان ميگيرند و وضع زندگيشان فرق ميكند، اينها به علماي شيعه، به حوزه علمي و به مراجع و فقهاي راستين و آگاه شيعه ربطي ندارند، بايد به مردم بگويند: فكر اتحاد در ميان مسلمانان اساسا ابتكار شيعه است.29 به همين دليل شريعتي بر اين نكته تاكيد ميكند كه هيچگاه مانند امروز بشريت و به خصوص روشنفكر گرفتار در جامعههاي اسلامي، به شناختن انساني به نام علي نيازمند نبوده است.30
5. بيداري مردم از جهل و خرافه و دين خوابآلود: بايد دينداران و احرار... مردم را از اين دام فريبي كه دست پيش پاي انديشه و ايمان و سرنوشتشان نهاده است، نجات بخشند تا هم توده، بازيچه جهل و خرافه و سربنديهاي زيانآور يا بيثمر ذهني و عاطفي و سستي به نام مذهب نشوند و مذهب راستين و بيداري و حركت و عزت ابزار دروغ و عامل خواب و جمود و ذلت نگردد و هم نسل جوان و روشنفكر ما با ديدن اين واقعيتهاي ناهنجاري كه عنوان دين بدان دادهاند، از دين نگريزند و در اين گريز، به دام وامگستران غربزدگي و تقليدهاي ميمونوار فرنگي و دستگاههاي تبليغات قدرتهاي مسلط جهاني و استعمار فرهنگي نيفتد.31
6. بيان نيازهاي واقعي مردم: روشنفكر آن نيست كه آنچه را حقيقت ميپندارد، بيان كند، بلكه آنچه را مردم نياز دارند او پاسخ ميگويد، كار او، كاري پيامبرانه است، ابلاغ پيام، آنچه قوم را به كار هدايت آيد نه تنها به كار.32
7. خودآگاهي دادن به متن جامعه نه زعامت و رهبري سياسي: رسالت روشنفكران، زعامت، حكومت و رهبري سياسي، اجرايي و انقلابي مردم نيست. اين كاري است كه در انحصار خود مردم است و تا او خود به ميدان نيامده است، ديگري نميتواند وكالتا كار او را تعهد كند؟33 بنابراين روشنفكر، رسالتش، رهبري كردن سياسي جامعه نيست، رسالت روشنفكر خودآگاهي دادن به متن جامعه است فقط و فقط همين و ديگر هيچ. اگر روشنفكر بتواند به متن جامعه خودآگاهي بدهد، از متن جامعه، قهرماناني بر خواهند خاست كه لياقت رهبري كردن خود روشنفكر را هم دارند و تا وقتي كه از متن مردم قهرمان نميزايد، روشنفكر رسالت دارد.34
8. پرسش از وضعيت موجود و علل و عوامل پيدايش آن: فوريترين و دشوارترين رسالت روشنفكران امروز ما، پيبردن به اين حقيقت پيچيده و مشكل است كه ما را چرا؟ و چگونه؟ اين چنين ساختهاند و پيش از آن، اعتراف به اين اصل مسلم كه: آنچه را تاكنون انديشيدهايم و به گونهاي كه تاكنون ديدهايم، درست همان است كه استعمار خواسته است و كوشيده است تا اين چنين بينديشيم و اين چنين ببينيم.35
9. بازگشت به خويشتن: امروز سنگينترين و حياتيترين رسالت روشنفكران كشورهاي اسلامي، پيش از هر چيز، بازگشت به خويشتن و بازيافتن «شخصيت خويش» است، همچنان كه غرب در آغاز ورود به شرق، براي كوبيدن راه ورود و رسوخ خويش، پيش از هر چيز، ملتهاي شرقي را به دور كردن از خويش و به بيگانه كردن با خويش واداشت... حماسههايمان را از يادمان برد، معنويتهايمان را از ما بازگرفتند فرهنگمان را در اعماق فراموشي و غفلت گم كردند... زيباييها و عظمتها و حقيقتهاي راستينش را پوشاندند و رشتهها و حقارتها و بطالتهاي دروغين و بيهودگيها را به رخ ما كشيدند و چه كردند و چهها كردند تا آنجا كه از همهي روح، معني، زندگي، عظمت، قدرت، آموزندگي، فكر، دل، اخلاق، فداكاري و حماسه كه در اسلام انباشته است، جز روضه و نوحه و انواع سبكهاي سينهزني از ثلاث و رباع و شش ضرب و حاج حسيني... شبيهسازي و شمربازي ما را هيچ نياموختند و از آن همه بيداريها و تواناييها و آموزشهاي راستين و معنويتهاي بزرگ و زيبايي كه در قرآن و سيره محمد و زندگي پر از صدق و انسانيت اصحاب و شخصيت علي و سخن علي و تاريخ اسلام و فرهنگ غني و سرشار اسلام هست، جز رسالههاي عمليه مكرر و مشابه در آداب نجاست و طهارت و ذبح شرعي و شكيات... به مردم هيچ ندادند.36
در شعار بازگشت به خويشتن بايد معين كرد كه كدام خويشتن؟ در كتابي به نام بازگشت به كدام خويش؟ گفتهام بازگشت به خويشتن انساني ويژهاي كه در طول تاريخ تكوين يافته و به ما، هويت معنوي و شخصيت فرهنگي بخشيده است، با تكيه به حركت مستمر تاريخي، جهت اعتقادي و روح مردمي و بينش طبقاتي...، جريان مستمري دارد.37
10. بازگشت به اسلام و مذهب راستين: بازگشت به مذهب به معناي رواج دادن سنتهاي معمول رايجي كه الان در محيطهاي ديني هست و تعميم آنها در سطح همه، نيست بلكه بازگشت به اسلام و تكيه به اسلام است كه انسان ميسازد و انسان ساخته، انسانهاي بزرگي را ساخته كه به انسان بودنشان هر انساني، اگر حر باشد و آگاه، چه مذهبي و چه غيرمذهبي، معترف است38 تكيه به تشيع علوي، تكيه بر مترقيترين و زندهترين و فعليترين ارزشها و عناصري است كه روشنفكر به عنوان تعهد خودش با آن درگير است و تكيه به اين تشيع و شناخت اين تشيع، خلع سلاح كردن عوامل دروغيني است كه از اين تشيع به نفع جهل و زور و انحراف و تزوير سوءاستفاده كردند و ميكنند.39
11. دستيابي به ايدئولوژي ديني: شريعتي بر اين باور است كه روشنفكر بايد ايدئولوژي خود را از دين بگيرد، البته نه ديني چون مسيحيت كه تجربه تلخ خود را نشان داده است، بلكه از مكتب و بينش تشيع.40
12. ايجاد پروتستانتيسم اسلامي: روشنفكر بايد به ايجاد يك پروتستانتيسم اسلامي بپردازد تا هم چنان كه پروتستانتيسم مسيحي، اروپاي قرون وسطي را منفجر كرد و همه عوامل انحطاطي را كه به نام مذهب، انديشه و سرنوشت، جامعه را متوقف و منجمد كرده بود، سركوب نمود، بتواند فوراني از انديشهي تازه و حركت تازه به جامعه ببخشد، برخلاف پروتستانتيسم اروپايي كه در دستش چيزي نداشت و مجبور بود از مسيح صلح و سازش، يك مسيح آزاديخواه و مسوول و جهانگرا بسازد، يك پروتستانتيسم مسلمان داراي تودهي انبوهي از عناصر پر حركت، روشنگر، هيجانانگيز، مسووليتساز و جهانگرا است و اساسيترين سنت فرهنگياش، سنت شرعي و كوشش و تلاش انساني است
استحمار در گذشته فقط نبوغ استحمارگران بود و ذوقشان و تجربه شان. امروز
علم به کمکش آمده،همه وسايل ارتباط جمعي ، راديو و تلويزيون و تعليم و تربيت و
مطبوعات و شرق و غرب و ترجمه و تئاتر و ... به کمکش آمده، روانشناسي علمي، جامعه
شناسي فني، روانشناسي سياسي، روانشناسي تعليم و تربيت به کمکش آمده است. استحمار
کردن تکنيکي شده، فني شده و مجهز به علم شده ! اين است که شناختنش هم به همان
اندازه مشکل شده. ملاک: " خود آگاهي انساني " و " خود آگاهي اجتماعي ". هر مسئله اي
که من مطرح کردم، اگر مساله علمي بسيار بزرگي بود، اگر مساله فلسفي بود، اگر مساله
تکنيکي بود، اگر حتي مساله پيشرفت جامعه و زندگي بود اما خود آگاهي انساني و خود
آگاهي اجتماعي نداشت، دعوتي است شوم و فريبنده و دروغين و در پايان به بردگي و ذلت
افتادن و به استحمار دچار شدن وبه يک نوع خواب مغناطيسي مدرن فرو رفتن ! چه فرق مي
کند برده ي مدرن بودن يا برده ي قديمي بودن ؟ کنيز مدرن بودن يا کنيز قديمي بودن ؟
فرقي ندارد، فقط تعارفات فرق مي کند. آن يکي مي گويد ضعيفه، اين يکي هم مي گويد
لطيفه و هر دو به معني آدم نيستي !
بنابراين استحمار يعني؛ انحراف ذهن آدم،
آگاهي و شعور آدم، جهت آدم(چه فرد چه جامعه) از خودآگاهي انساني و خود آگاهي
اجتماعي. هر عاملي که اين دو آگاهي را منحرف کند، يا فردي را، نسلي را و جامعه اي
را، از اين دو خودآگاهي دور کند، آن عامل، عامل استحمار است ولو مقدس ترين عامل ها
باشد و هر اشتغالي جز اين دو اشتغال و پرداختن به هر چيزي جز پرداختن به اين دو خود
آگاهي يا آنچه در مسير اين دو خودآگاهي است؛ دچار خواب خرگوشي شدن، دچار بردگي
شدن،قرباني قدرت دشمن و به استحمار مطلق در آمدن است ولو هم دعوت و پرداختن به يک
چيز مقدس باشد و بدبختي ما (که نمي توانيم تشخيص بدهيم) اين است که براي اغفال ذهن
از آنچه بايد بدان انديشيد غالباً ما را دعوت مي کنند که به چيزهايي بسيار مترقي و
عظيم و آبرومند و حتي بسيار سعادت بخش بينديشيم و اين است که گول زننده مي شود و
متوجهش نمي شويم. بدين سبب است که در جايي گفته ام : " اگر در صحنه نيستي هر کجا
خواهي باش " . هدف اين است که در صحنه نباشي، هر کجا که خواهي باش و اگر در آنجا که
بايد شاهد باشي و حاضر اما نيستي، هر کجا که خواهي باش.
چه به شراب نشسته باشي و
چه به نماز ايستاده باشي، هر دو يکي است.
براي استحمار کردن هميشه تو را به زشتي
ها دعوت نمي کنند که نفرت زشتي ها تو را فراري بدهد و متوجه آنجايي بکند که بايد به
آنجا متوجه بشوي. بر حسب " تيپ " تو، دعوتت را انتخاب مي کنند،گاه تو را دعوت مي
کنند به زيبايي ها. براي کشتن يک حق بزرگ، حق يک جامعه، يک انسان، گاه دعوتت مي
کنند که سرگرم يک حق ديگر باشي و به کمک يک حق، حق ديگر را مي کشند.
و وقتي در
خانه حريقي در گرفته است دعوت آن کس که تو را به نماز و دعا با خداوند مي خواند،
دعوت يک خيانتکار است تا چه رسد بکار ديگر؛ هر گونه توجه دادن به هر چيزي در آنجا
(هر چيز مقدس و غير مقدس) به جز توجه دادن به خاموش کردن حريق، توجهي است استحمار
گرانه و اگر تو توجه بکني، استحمار شده اي ولو با خداوند خودت صحبت کني ولو به نماز
ايستاده باشي، ولو مشغول مطالعه بهترين آثار علمي و ادبي بشوي يا مشغول يک کشف بزرگ
علمي ! هر کاري که بکني و" طرف " سرت را به هر چيز که گرم کرد تو را دچار استحمار
کرده، ديگر رفته اي !
دكتر على شريعتى
خداي "عقيده" مرا از دست "عقده ام" مصون بدار.
خداي به من قدرت تحمل عقيده "مخالف" ارزانى كن.
خداي رشد علمى و عقلى مرا از فضيلت "تعصب" و "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.
خداي مرا همواره آگاه و هوشيار دار، تا پيش از شناختن "درست " و "كامل" كسى، يا فكرى مثبت يا منفى قضاوت نكنم.
خداي جهل آميخته با خودخواهى و حسد، مرا، رايگان، ابزار قتاله دشمن براى حمله به دوست، نسازد.
خداي شهرت، منى را كه: "مى خواهم باشم"، قربانى منى كه: "مى خواهند باشم" نكند.
خداي مرا از چهار زندان بزرگ انسان: "طبيعت"، "تاريخ"، "جامعه" و "خويشتن" رها كن، تا آنچنان كه تو اى آفريدگار من، مرا آفريده اى خود آفريدگار خود باشم، نه كه همچون حيوان خود را با محيط، كه محيط را با خود تطبيق دهم.
خداي مرا از فقر ترجمه و زبونى تقليد نجات بخش، تا قالبهاى بى ارزش را بشكنم، تا در برابر " قالب ريزى" غرب! بايستم و تا همچون اينها و آنها ديگران حرف نزنند و من فقط دهانم را تكان دهم.
خداي مرا يارى ده تا جامعه ام را بر 3 پايه "كتاب، ترازو و آهن" استوار كنم، و دل را از 3 سرچشمه "حقيقت، زيبايى و خير" سيراب سازم. مذهب بى عوام، ايمان بى ريا، خوبى بى نمود، گستاخى بى حامى، مناعت بى غرور، عشق بى هوس، تنهايى در انبوه جمعيت، و دوست داشتن بى آنكه دوست بداند، روزى كن.
خداي به من زيستنى عطا كن كه در لحظه مرگ، بر بى ثمرى لحظه اى كه براى زيستن گذشته است، حسرت نخورم، و مردنى عطا كن كه بر بيهودگيش، سوگوار نباشم. بگذار تا آنرا من خود انتخاب كنم اما آنچنان كه تو دوست ميدارى.
خداي "چگونه زيستن" را تو به من بياموز، "چگونه مردن" را خود خواهم آموخت.
خداي مى دانم كه اسلام پيامبر تو با "نه" آغاز شد و تشيع دوست تو نيز با "نه" آغاز شد (نه اى كه على در شوراى عمر در پاسخ عبدالرحمن گفت). مرا اى فرستنده محمد و اى دوستدار على، به "اسلام آرى" و به "تشيع آرى" كافر گردان.
خداي "مسئوليت هاى شيعه بودن" را كه على وار بودن و على وار زيستن و على وار مردن است، و على وار پرستيدن و على وار انديشيدن و على وار جهاد كردن و على وار كار كردن و على وار سخن گفتن و على وار سكوت كردن است تا آنجا كه در توان اين بنده ناتوان على است، همواره فرا يادم آر.
به عنوان يك "من على وار": يك روح در چند بعد: خداوند سخن بر منبر، خداوند پرستش در محراب، خداوند كار در زمين، خداوند پيكار در صحنه، خداوند وفا در كنار محمد (ص)، خداوند مسئوليت در جامعه، خداوند پارسايى در زندگى، خداوند دانش در اسلام، خداوند انقلاب در زمان، خداوند عدل در حكومت، خداوند قلم در نهج البلاغه، خداوند پدرى و انسان پرورى در خانواده، و... بنده خدا در همه جا و همه وقت.
و به عنوان يك شيعى مسئول، وفادار به مكتب، وحدت و عدالت كه سه فصل زندگى اوست، و رهايى و برابرى كه مذهب اوست و فدا كردن همه مصلحتها، در پاى حقيقت كه رفتار اوست.
خداي "اينها" على را تا خدا بالا مى برند، و آنگاه او را در سطح كسى كه از ترس، به "خلاف شرع" راى مى دهد و با خائن بيعت مى كند پايين مى آودند! تسبيح گوى ولايت جورند و رجز خوان كه: نعمت ولايت على داريم.
خداي "اخلاص" و "اخلاص" و "اخلاص" خداي در روح من، اختلاف در "انسانيت" را، با اختلاف در "فكر" و اختلاف در "رابطه"، با هم مياميز، آنچنان كه نتوانم اين سه اقنوم جدا از هم را، باز شناسم.
خداي مرا بخاطر حسد، كينه و غرض، عملهء آماتور ظلمه مگردان.
خداي خود خواهى را چنان در من بكش، يا چندان بركش، تا خود خواهى ديگران را احساس نكنم و از آن در رنج نباشم.
خداي مرا، درايمان، "اطاعت مطلق" بخش تا در جهان "عصيان مطلق" باشم.
خداي مرا به ابتذال آرامش و خوشبختى مكشان، اضطراب هاى بزرگ، غمهاى ارجمند و حيرت هاى عظيم را به روحم عطا كن.
خداي انديشه و احساس مرا در سطحى پايين مياور كه زرنگى هاى حقير و پستى هاى نكبت بار، و پليد "شبه آدمهاى اندك" را متوجه شوم.
خداي آتش مقدس "شك" را آنچنان در من بيفروز تا همه "يقين"هايى را كه در من نقش كرده اند، بسوزد. و آنگاه از پس توده اين خاكستر، لبخند مهراور بر لبهاى صبح يقينى، شسته از غبار، طلوع كند.
خداي مرا ازاين فاجعه پليد "مصلحت پرستى" كه چون همه گير شده، وقاحتش از ياد رفته و بيماريى شده كه از فرط عموميتش، هر كه از آن سالم مانده، بيمار مى نمايد مصون بدار، ت "به رعايت مصلحت، حقيقت را ذبح شرعى نكنم".
خداي رحمتى كن تا ايمان، نام و نان برايم نياورد، قوتم بخش تا نانم را و حتى نامم را در خطر ايمانم افكنم، تا از آنها باشم كه پول دنيا را مى گيرند و براى دين كار مى كنند، نه از آنها كه پول دين! را مى گيرند و براى دنيا كار مى كنند.
خداي قناعت، صبر و تحمل را از ملتم باز گير و به من ارزانى دار.
خداي اين خورده بين حسابگر مصلحت پرست را كه بر دو شاه بال "هجرت" از "هست"، و "معراج" به "باشد" م، بندهاى بيشمار مى زند در زير گامهاى اين كاروان شعله هاى بيقرار شوق، كه در من شتابان مى گذرد، نابود كن!
خداي مرا از نكبت دوستى ها و دشمنى هاى ارواح حقير در پناه روحهاى پرشكوه چون على و دلهاى زيباى همه قرنها - از گيلگوش تا سارتر و از لوپى تا عين القضات، و از مهراوه تا رزاس، پاك گردان.
خداي تو را همچون فرزند بزرگ حسين بن على، سپاس مى گزارم كه دشمنان مرا از ميان احمق ها برگزيدى، كه چند دشمن ابله، نعمتى است كه خداوند تنها به بندگان خاصش عطا مى كند.
خداي مرا هرگز مراد بى شعورها و محبوب نمكهاى ميوه مگردان.
خداي بر اراده، دانش، عصيان، بى نيازى، حيرت، لطافت روح، شهامت و تنهايى ام بيفزاى.
خداي اين كلام مقدسى را كه به روسو الهام كرده اى، هرگز از ياد من مبر كه: "من دشمن تو و عقايد تو هستم، اما حاضرم جانم را براى تو و عقايد تو فدا كنم".
خداي "جامعه ام" را از بيمارى تصوف و معنويت زدگى شفا بخش، تا به زندگى و واقعيت بازگردد، و مرا از ابتذال زندگى و بيمارى واقعيت زدگى نجات بخش، تا به آزادى عرفانى و كمال معنوى برسم.
خداي به روشنفكرانى كه اقتصاد را "اصل" مى دانند، بياموز كه: اقتصاد "هدف" نيست، و به مذهبى ها كه "كمال" را هدف مى دانند، بياموز كه: اقتصاد هم "اصل" است.
خداي اين آيه را كه بر زبان داستايوسكى رانده اى، بر دلهاى روشنفكران فرود آر كه: "اگر خدا نباشد، همه چيز مجاز است". جهان فاقد معنى و زندگى فاقد هدف و انسان پوچ است، و انسان فاقد معنى، فاقد مسئوليت نيز هست.
خداي در برابر هر آن چه انسان ماندن را به تباهى مى كشاند، مرا، با "نداشتن" و "نخواستن"، روئين تن كن.
خداي به مذهبى ها بفهمان كه: آدم از خاك است، بگو كه: يك پديده مادى نيز به همان اندازه خدا را معنى مى كند كه يك پديده غيبى، در دنيا همان اندازه خدا وجود دارد كه در آخرت. و مذهب، اگر پيش از مرگ، به كار نيايد، پس از مرگ به هيچ كار نخواهد آمد.
خداي كافر كيست؟ مسلمان كيست؟ شيعه كيست؟ سنّى كيست؟ مرزهاى درست هر كدام، كدام است؟
خداي مگذار كه: ايمانم به اسلام و عشقم به خاندان پيامبر، مرا با كسبه دين، با حمله تعصب و عمله ارتجاع، هم آواز كند. كه آزادى ام اسير پسند عوام گردد. كه "دينم"، در پس "وجهه دينى ام"، دفن شود، كه آنچه را "حق مى دانم"، بخاطر آنكه "بد مى دانند" كتمان نكنم.
خداي
اى خداوندا! به علماى ما مسئوليت، و به عوام ما علم، به مومنان ما روشنايى، و به روشنفكران ما ايمان، و به متعصبين ما فهم، و به فهميدگان ما تعصب، به زنان ما شعور و به مردان ما شرف، و به پيران ما آگاهى و به جوانان ما اصالت، به اساتيد ما عقيده و به دانشجويان ما.... نيز عقيده، به خفتگان ما بيدارى و به بيداران ما اراده، به مبلغان ما حقيقت و به دينداران ما دين، به نويسندگان ما تعهد و به هنرمندان مادرد، و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف ، به نوميدان ما اميد و به ضعيفان ما نيرو و به محافظه كاران ما گستاخى، و به نشستگان ما قيام و به راكدان ما تكان، و به مردگان ما حيات، و به كوران ما نگاه و به خاموشان ما فرياد، وبه مسلمانان ما قرآن و به شيعيان ما على، و به فرقه هاى ما وحدت، و به حسودان شفاء به خودبينان ما انصاف، به فحاشان ما ادب، به مجاهدان ما صبر و به مردم خودآگاهى، و به همه ملت ما، همت تصميم و استعداد فداكارى و شايستگى نجات و عزت ببخشا!
| بلندترین برج دنیا به ارتفاع یک کیلومتر قرار است ظرف پنج سال آینده در شهر جده واقع در عربستان سعودی ساخته شود. در حال حاضر برج خلیفه دوبی رکورد بلندترین برج دنیا را در اختیار دارد. ارتفاع این برج که در سال 2010 افتتاح شد 828 متر است. اما ظرف پنج سال آینده قرار است برجی ساخته شود که ارتفاع آن به یک کیلومتر (هزار متر) می رسد و بنابراین 172 متر از برج خلیفه بلندتر خواهد بود. این برج که Kingdom Tower نام دارد در شهر بندری جده در کرانه دریای سرخ واقع در عربستان سعودی ساخته خواهد شد. این برج جدید در سطحی برابر با 530 هزار متر مربع، آسمانخراشی است که میزبان یک هتل چهار فصل، آپارتمانهای لوکس، ادارات و چشم انداز پانورامیک خواهد بود. براساس گزارش لارپوبلیکا، این برج 59 آسانسور با سرعت عمودی 10 متر بر ثانیه خواهد داشت. با این آسانسورها ظرف مدت یک دقیقه و چهل ثانیه می توان هزار متر را از سطح زمین تا آخرین نقطه برج پیمود. این برج با هزینه 1.2 میلیارد دلار ساخته شد. طراحان این برج را آدرین اسمیت و گوردن گیل دو معمار اهل شیکاگو به عهده دارند.
|
به گزارش صبا ایران به نقل از مهر، در روزهای اخیر دو برخورد دهنده بزرگ دنیا در رقابتی تنگاتنگ گزارشاتی را درباره نشانه هایی از وجود بوزون هیگز منتشر کرده اند.
به طوریکه فیزیکدانان دو آزمایش CMS و ATLAS در برخورد دهنده بزرگ هادرون (LHC) در سرن واقع در تونلی به طول 27 کیلومتر در زیر مرز فرانسه و سوئیس در کنفرانس بین المللی Eps-Hep 2011 (فیزیک پر انرژی اروپا) در گرنوبل فرانسه اعلام کردند که به نتایج غیرمنتظره ای دست یافته اند که می تواند راه را برای تائید وجود بوزون هیگز باز کند.
از زمانی که وجود این ذرات در سال 1964 پیش بینی شد، بوزون هیگز یکی از تحت تعقیب ترین ذرات در جهان فیزیک بوده است. این ذره بخشی از مکانیزیمی است که در تمامی ذرات جرم ایجاد کرده است. مدل استاندارد فیزیک ذره ای که با دقتی بالا مورد بررسی قرار گرفته نیز برای یکپارچه کردن نیروهای اتمی و نیروهای الکترومغناطیسی که فروپاشی اتمی را متعادل ساخته و نور، مغناطیس و الکتریسیته را کنترل می کنند، به پدیده ای مانند هیگز نیاز دارد.
هفته گذشته، دو ردیاب اطلس و CMS در برخورد دهنده بزرگ هادرون در شورای تحقیقات هسته ای اروپا (CERN) موفق به کشف توده ای از کنشهای ذره ای جالب توجه در جرمی مابین 140 تا 145 گیگا الکترون ولت شدند.
نشانه های ثبت شده در ردیاب اطلس و CMS از سطح اطمینان 2.8 سیگما برخوردارند. درجه اطمینان سیگمای 2.8 به این معنی است که از هزار احتمال یک احتمال وجود دارد که نتایج به دست آمده با خطاهای آماری ارتباط داشته باشند.
همچنین دو ردیاب DZero و CDF شتابگر تواترون (Tevatron) در لابراتوار فرمی (Fermilab) واقع در شیکاگوی آمریکا نیز نشانه هایی مشابه را در محدوده 140 گیگا الکترون ولت کشف کردند.
با این همه یافته های تواترون نسبت به یافته های هادرون در سطح اطمینان پایین تری قرار دارند. سطح اطمینان پنج سیگما، سطحی است که معمولا برای اطمینان از یک یافته علمی رسمی به آن نیاز است در حالی که سطح اطمینان از یافته های تواترون برابر با 1 سیگما است.

من از روییدن خار سر دیوار دانستم که ناکس کس نمیگردد از این بالانشینیها
من از غلطیدن اشکی ز چشم یار دانستم که کس ناکس نمیگردد از این افتان و خیزانها
- علاء ميرمحمدصادقي: الان 79 سال دارد و متولد اصفهان است. كسي كه همه او را بهعنوان پدر گچ و سيمان كشور ميشناسند.
- سید حمید حسینی: حضور اشخاصی مثل صفایی فراهانی در مجلس ترحیم پدر وزیر ارشاد برای بسیاری سوال برانگیز بود.
- محسن خليليعراقي: مديرعامل شركت بزرگ بوتان. همین بوتان کافی است تا دامنه فعالیت های او مشخص شود.
4- شاهرخ ظهيري: حتما لااقل یکبار سس های او را تجربه کردید، به او سلطان سس هم می گویند ؛ پيشگام صنايع غذايي در كشور و بنيانگذار كارخانههاي مهرام است.
5- مهدي جارياني: هربار که حمام بروید یا دست هایتان را بشویید، شاید به یاد جاریانی بیفتید. جاریانی متولد تهران است و 62 سال سن دارد. جاریانی مدیر عاملی شرکت های: پاکسان، انتباه، تولی پرس، پخش عظیم، کالا مصرفی، تولید مواد اولیه داروپخش(تماد) را در کارنامه دارد.
6- علينقي خاموشي: متولد تهران است، اما چه کسی نمیداند که او اصالتا مشهدی است؟
7- اسداله عسگراولادي: همین یکی –دو هفته قبل، جوابیه معترضانه ای را به یکی از روزنامه های کثیر الانتشار فرستاده بود، از آنها گله کرده بود که چرا از وی با عنوان «حاجی ترانسفر» نام برده اند.
8- فاطمه مقیمی: اهل رشت است. به روسری و مزدای صورتی رنگش نگاه نکنید، راننده کامیون های زیادی آخر برج چشمشان به دست خانم رئیس دوخته شده است.
9- محمد مهدی رئیس زاده: مشهدی 52 ساله انگار برای مدیریت در این دنیا حاضر شده: عضو هیات مدیره و مدیر عامل گروه صنایع سیمان کرمان، عضو هیات مدیره و مدیر عامل شرکت تسهیلات بازرگانی صنعتی، عضو هیات مدیره و مدیر عامل شرکت بازرگانی صنایع ملی ایران، رئیس هیات مدیره شرکت سرمایه گذاری سیمان کرمان، عضو هیات مدیره شرکت سیمان ممتازان، عضو هیات مدیره گروه تولیدی لاستیک بارز، نایب رئیس هیات مدیره شرکت صنایع چوب و کاغذ مازندران و... .
10- احمد اميراحمدي: 71 ساله است، اما خیلی جوان مانده است. فعال رشته كشتي ، در صنعت شیشه و بلور هم کم فعالیت نکرده است. عناوینی چون: رئیس انجمن صنفی کارفرمایان صنعت شیشه و بلور استان تهران، و شرکت تعاونی تولید کنندگان شیشه و بلور و انجمن تخصصی صنایع همگن شیشه وبلور تهران، نایب رئیس خانه صنعت و معدن تهران و... را هم یدک می کشد.
11- تقي بهرامي نوشهر: فکر نکنید چون شهرتش به نوشهر ختم می شود شمالی ست. دو کلمه که حرف بزنید متوجه لهجه دلنشین اذریش خواهید شد.
12- محمد صدر هاشمينژاد: از مؤسسان اولين بانك خصوصي كشور و رئيس هيأتمديره همان بانك، مدیر عامل شركت توانمند ساختماني استراتوس، كسي نميداند او چقدر ثروت دارد، اما در زمينه ساختمانسازي و بازرگاني از بزرگان به شمار ميرود. صدر هاشمی متولد 1329 در شهر کرمان است. 
14- علی شمس اردكاني: مديرعامل يك شركت بزرگ خودروسازي و از فعالين بنام صنعت خودروسازي خصوصي در كشور. سوابق اجرای شمس اردکانی کم نیست که بتوان در چند خط تمام آنها را گفت. رئیس مجمع ایران برای فردا، مشاور وزارت نفت، عضو هیات مدیره بانک مسکن در امور بازرگانی و مالی در اردن، رئیس هیات مدیره شرکت های گروه سرمایه گذاری و تبدیل گاز به مایع نارکنگان، رئیس اجرایی هیات مدیره شرکت های آسیای آرام و صنایع خودرو کویر و گروه بین المللی ساروج بوشهر، دبیر کل اتاق بازرگانی ایران، عضو بنیانگذار منطقه آزاد قشم و.... شمس اردکانی متولد 1322 در اصفهان است.
15- عباسعلي قصاعي: از بازماندگان خاندان بزرگ سرمايهدار قصاعي و از بزرگترين فعالان صنعت چيني در كشور است. به سال1326 در نطنز به دنیا آمده و تا امروز نامش را با چینی و بلور در ذهن بازار ثبت کرده است. قصاعی 63 ساله مدیر شرکت های صنایع چینی قصایی، چینی زرین ایران، چینی یاسمن، صنایع بسته بندی زرین بان و رئیس انجمن صنایع چینی ایران است.
16- محسن بهرامي ارض اقدس: بیشتر سمت های دولتی داشته مثل معاونت وزیر بازرگانی و مشاور وزارت نفت داشته است، اما این باعث نمی شود که ارض اقدس مشهدی چیزی از سایرین کم داشته باشد، چراکه در حال حاضر او مدیرعامل و عضو هیات مدیره ده ها شرکت صنعتی بزرگ است. ارض اقدس 54 ساله است.
17- احمد پورفلاح: از اقتصادی های خوش تیپ «خیر» به شمار می رود. متولد کرج است و حالا 65 ساله شده. مديرعامل شركت بزرگ تأسيساتي سكو ايران است علاوه بر این عناوینی چون: قائم مقام رئیس هیات مدیره اتاق ایران و ایتالیا، نایب رئیس اتاق ایران و استرالیا، عضو شورای مرکزی ICC، عضو هیات امنای موسسه خیریه محک و... را نیز یدک می کشد.
18- مسعود دانشمند: 61 سال دارد و اهل زاهدان است. دارنده يك شركت بزرگ حمل و نقل دريايي است. اما شاید دوستی اش( با وجود کراواتی که همیشه به گردن دارد) با علینقی خاموشی هم جزو عناوینش باید ذکر شود. البته از دور دستی هم بر آتش هتلداری یا چیزی شبیه گردشگری و سفر و... دارد!
19- هوشنگ ادهمی: همشهری روسای اتاق های ایران و تهران است، یک زنجانی 58 ساله. عناوینی چون: مدیر عامل شرکت مبنای خاورمیانه(اکنون)، مدیرعامل سیمان فارس خوزستان، رئیس هیات مدیره شرکت توسعه معادن روی، مدیر گروه سیمان سازمان صنایع ملی ایران را در کارنامه اش دارد.
20- اکبر برادر هریسچیان: تبریزی 70 ساله است. فرش تبریز را چه کسی نمی شناسد؟ در اطراف تبریز هم منطقه ای وجود دارد به نام هریس، شاید نام فامیلش را از آن منطقه اخذ کرده باشد که اتفاقا اگر در ایران فرش تبریز مشهور است، در تبریز هم فرش هریس. او هم در این هنر-فن صاحب نام است.
21- محمدرضا بهرامند: تهرانی 61 ساله، بی مقدمه بگذارید برخی از سمت هایش را مرور کنیم: عضو هیات مدیره شرکت های: تولید و فراوری مواد معدنی ایران، گدارسنگ، سنگاب همدان، معدنی پیرتاک، فراسنگ محلات، منطقه ای، معادن آذربایجان، فصلنامه سنگ، اروم کانسار، مدیر عامل و عضو هیات مدیره: فرامز تهران، مجتمع معادن نی ریز، سنگاب آذرشهر، معدنی ایران سنگ، مدیر مسئول مجله سنگ و معدن، عضو کمیته ملی برگزاری بیستمین کنگره جهانی معدن، مشاور وزیر معادن و فلزات در ستاد سیاست گذاری توسعه صادرات سنگ کشور- نایب رئیس کنونی کمیسیون معادن اتاق ایران و... .
22- مهدی پورقاضی: دوباره نوبت به اصفهانی ها رسید، اینبار یک اصفهانی 53 ساله. با عناوینی مثل: مدیر عامل شرکت نیرومند پلیمر و شرکت فرافن گاز تهران.
23- احمد ترک نژاد: درست 50 ساله است. متولد الشتر . ترک نژاد از جهادگران سال های قبل بوده و از اقتصادیان امروز! نام بانک خصوصی در کشورمان با پارسیان گره خورده، عناوینی مثل: مدیرعامل شرکت سرمایه گذاری بانک پارسیان، رئیس هیات مدیره شرکت تجاری بین المللی راهبرد پارسیان، رئیس هیات مدیره شرکت توسعه سیستم های حمل و نقل راه ابریشم، نایب رئیس هیات مدیره شرکت پارسیان اینترنشنال، عضو هیات مدیره شرکت گسترش هتل های لوتوس پارسیان را در کارنامه دارد.
24- محمدرضاجابر انصاری: 61 ساله، اهل تهران، ایجاد یا مشارکت در تاسیس شرکت های: دژ پاد، صنایع فلزی سبک، گروه صنعتی سپاهان، آهن و فولاد اصفهان، ساخته های فلزی اصفهانیان، سرمایه گذاری صنایع ایران، سرمایه گذاری ساختمانی سخت آژند، زراعی محمدآباد، آجر ماشینی سه ام، بار آهن سپاهان، آژند سازه اسکان و مهر آژند، انبوه سازان اسکان، عضو موسس شرکت های عام و تشکل های صنفی موسسه اعتباری کارآفرینان، بانک کارآفرینان، فروسیلیس ایران، بیمه کارآفرین، اتحادیه صنایع فلزی سبک و... را یدک می کشد.
25- غلامرضا حمیدی انارکی: بالاخره نوبت به سمنان هم رسید، 66 ساله است و عناوینی مثل: رئیس کارگاه شرکت پارادیس، عضو هیات مدیره شرکت سرب و روی، مدیر عامل شرکت های: باریت ایران، ایران کان آرا، تولید و فراوری مواد معدنی ایران، معدنی آهن آجین، فولاد زاگرس، مواد نسوز بیرجند، مدیرعهامل تهیه و تولید مواد نسوز کشور-رئیس کنونی کمیسیون معادن اتاق ایران و... را یدک می کشد.
26- محمدرضا حیدری: درست 60 ساله شده است، کردی از خطه کرمانشاه، رئیس هیات مدیره و مدیر عامل شرکت سیمان فارس و خوزستان و 50عضویت در هیات مدیره بیش از 50 شرکت بزرگ بورسی را در کارنامه دارد.
27- مسعود خوانساری: بازهم یک اصفهانی، 56 ساله است و موسس و مدیر عامل شرکت سرمایه گذاری آتی سامان .
28- جمشید عدالتیان شهریاری: 55 ساله و اهل تهران، بسیار خوشتیپ و البته مدیر، تحصیلاتش را در آلمان ادامه داده و مدیر عامل شرکت کمپاس ایران و سرپرست منطقه 7 کمپاس بین الملل، رئیس هیات مدیره شرکت صنایع فراورده های غذایی پدیده دیناوند است.
29- فرهاد فزونی: تهرانی 63 ساله مدیر عامل و رئیس هیات مدیره شرکت های گروه سرزمین سبز است.
30- توفیق مجد پور: تبریزی 60 ساله، رئیس هیات مدیره شرکت کشتیرانی فرادریا و شرکت برادران مجدپور است.
- علاء ميرمحمدصادقي: الان 79 سال دارد و متولد اصفهان است. كسي كه همه او را بهعنوان پدر گچ و سيمان كشور ميشناسند.
- سید حمید حسینی: حضور اشخاصی مثل صفایی فراهانی در مجلس ترحیم پدر وزیر ارشاد برای بسیاری سوال برانگیز بود.
- محسن خليليعراقي: مديرعامل شركت بزرگ بوتان. همین بوتان کافی است تا دامنه فعالیت های او مشخص شود.
4- شاهرخ ظهيري: حتما لااقل یکبار سس های او را تجربه کردید، به او سلطان سس هم می گویند ؛ پيشگام صنايع غذايي در كشور و بنيانگذار كارخانههاي مهرام است.
5- مهدي جارياني: هربار که حمام بروید یا دست هایتان را بشویید، شاید به یاد جاریانی بیفتید. جاریانی متولد تهران است و 62 سال سن دارد. جاریانی مدیر عاملی شرکت های: پاکسان، انتباه، تولی پرس، پخش عظیم، کالا مصرفی، تولید مواد اولیه داروپخش(تماد) را در کارنامه دارد.
6- علينقي خاموشي: متولد تهران است، اما چه کسی نمیداند که او اصالتا مشهدی است؟
7- اسداله عسگراولادي: همین یکی –دو هفته قبل، جوابیه معترضانه ای را به یکی از روزنامه های کثیر الانتشار فرستاده بود، از آنها گله کرده بود که چرا از وی با عنوان «حاجی ترانسفر» نام برده اند.
8- فاطمه مقیمی: اهل رشت است. به روسری و مزدای صورتی رنگش نگاه نکنید، راننده کامیون های زیادی آخر برج چشمشان به دست خانم رئیس دوخته شده است.
9- محمد مهدی رئیس زاده: مشهدی 52 ساله انگار برای مدیریت در این دنیا حاضر شده: عضو هیات مدیره و مدیر عامل گروه صنایع سیمان کرمان، عضو هیات مدیره و مدیر عامل شرکت تسهیلات بازرگانی صنعتی، عضو هیات مدیره و مدیر عامل شرکت بازرگانی صنایع ملی ایران، رئیس هیات مدیره شرکت سرمایه گذاری سیمان کرمان، عضو هیات مدیره شرکت سیمان ممتازان، عضو هیات مدیره گروه تولیدی لاستیک بارز، نایب رئیس هیات مدیره شرکت صنایع چوب و کاغذ مازندران و... .
10- احمد اميراحمدي: 71 ساله است، اما خیلی جوان مانده است. فعال رشته كشتي ، در صنعت شیشه و بلور هم کم فعالیت نکرده است. عناوینی چون: رئیس انجمن صنفی کارفرمایان صنعت شیشه و بلور استان تهران، و شرکت تعاونی تولید کنندگان شیشه و بلور و انجمن تخصصی صنایع همگن شیشه وبلور تهران، نایب رئیس خانه صنعت و معدن تهران و... را هم یدک می کشد.
11- تقي بهرامي نوشهر: فکر نکنید چون شهرتش به نوشهر ختم می شود شمالی ست. دو کلمه که حرف بزنید متوجه لهجه دلنشین اذریش خواهید شد.
12- محمد صدر هاشمينژاد: از مؤسسان اولين بانك خصوصي كشور و رئيس هيأتمديره همان بانك، مدیر عامل شركت توانمند ساختماني استراتوس، كسي نميداند او چقدر ثروت دارد، اما در زمينه ساختمانسازي و بازرگاني از بزرگان به شمار ميرود. صدر هاشمی متولد 1329 در شهر کرمان است. 
14- علی شمس اردكاني: مديرعامل يك شركت بزرگ خودروسازي و از فعالين بنام صنعت خودروسازي خصوصي در كشور. سوابق اجرای شمس اردکانی کم نیست که بتوان در چند خط تمام آنها را گفت. رئیس مجمع ایران برای فردا، مشاور وزارت نفت، عضو هیات مدیره بانک مسکن در امور بازرگانی و مالی در اردن، رئیس هیات مدیره شرکت های گروه سرمایه گذاری و تبدیل گاز به مایع نارکنگان، رئیس اجرایی هیات مدیره شرکت های آسیای آرام و صنایع خودرو کویر و گروه بین المللی ساروج بوشهر، دبیر کل اتاق بازرگانی ایران، عضو بنیانگذار منطقه آزاد قشم و.... شمس اردکانی متولد 1322 در اصفهان است.
15- عباسعلي قصاعي: از بازماندگان خاندان بزرگ سرمايهدار قصاعي و از بزرگترين فعالان صنعت چيني در كشور است. به سال1326 در نطنز به دنیا آمده و تا امروز نامش را با چینی و بلور در ذهن بازار ثبت کرده است. قصاعی 63 ساله مدیر شرکت های صنایع چینی قصایی، چینی زرین ایران، چینی یاسمن، صنایع بسته بندی زرین بان و رئیس انجمن صنایع چینی ایران است.
16- محسن بهرامي ارض اقدس: بیشتر سمت های دولتی داشته مثل معاونت وزیر بازرگانی و مشاور وزارت نفت داشته است، اما این باعث نمی شود که ارض اقدس مشهدی چیزی از سایرین کم داشته باشد، چراکه در حال حاضر او مدیرعامل و عضو هیات مدیره ده ها شرکت صنعتی بزرگ است. ارض اقدس 54 ساله است.
17- احمد پورفلاح: از اقتصادی های خوش تیپ «خیر» به شمار می رود. متولد کرج است و حالا 65 ساله شده. مديرعامل شركت بزرگ تأسيساتي سكو ايران است علاوه بر این عناوینی چون: قائم مقام رئیس هیات مدیره اتاق ایران و ایتالیا، نایب رئیس اتاق ایران و استرالیا، عضو شورای مرکزی ICC، عضو هیات امنای موسسه خیریه محک و... را نیز یدک می کشد.
18- مسعود دانشمند: 61 سال دارد و اهل زاهدان است. دارنده يك شركت بزرگ حمل و نقل دريايي است. اما شاید دوستی اش( با وجود کراواتی که همیشه به گردن دارد) با علینقی خاموشی هم جزو عناوینش باید ذکر شود. البته از دور دستی هم بر آتش هتلداری یا چیزی شبیه گردشگری و سفر و... دارد!
19- هوشنگ ادهمی: همشهری روسای اتاق های ایران و تهران است، یک زنجانی 58 ساله. عناوینی چون: مدیر عامل شرکت مبنای خاورمیانه(اکنون)، مدیرعامل سیمان فارس خوزستان، رئیس هیات مدیره شرکت توسعه معادن روی، مدیر گروه سیمان سازمان صنایع ملی ایران را در کارنامه اش دارد.
20- اکبر برادر هریسچیان: تبریزی 70 ساله است. فرش تبریز را چه کسی نمی شناسد؟ در اطراف تبریز هم منطقه ای وجود دارد به نام هریس، شاید نام فامیلش را از آن منطقه اخذ کرده باشد که اتفاقا اگر در ایران فرش تبریز مشهور است، در تبریز هم فرش هریس. او هم در این هنر-فن صاحب نام است.
21- محمدرضا بهرامند: تهرانی 61 ساله، بی مقدمه بگذارید برخی از سمت هایش را مرور کنیم: عضو هیات مدیره شرکت های: تولید و فراوری مواد معدنی ایران، گدارسنگ، سنگاب همدان، معدنی پیرتاک، فراسنگ محلات، منطقه ای، معادن آذربایجان، فصلنامه سنگ، اروم کانسار، مدیر عامل و عضو هیات مدیره: فرامز تهران، مجتمع معادن نی ریز، سنگاب آذرشهر، معدنی ایران سنگ، مدیر مسئول مجله سنگ و معدن، عضو کمیته ملی برگزاری بیستمین کنگره جهانی معدن، مشاور وزیر معادن و فلزات در ستاد سیاست گذاری توسعه صادرات سنگ کشور- نایب رئیس کنونی کمیسیون معادن اتاق ایران و... .
22- مهدی پورقاضی: دوباره نوبت به اصفهانی ها رسید، اینبار یک اصفهانی 53 ساله. با عناوینی مثل: مدیر عامل شرکت نیرومند پلیمر و شرکت فرافن گاز تهران.
23- احمد ترک نژاد: درست 50 ساله است. متولد الشتر . ترک نژاد از جهادگران سال های قبل بوده و از اقتصادیان امروز! نام بانک خصوصی در کشورمان با پارسیان گره خورده، عناوینی مثل: مدیرعامل شرکت سرمایه گذاری بانک پارسیان، رئیس هیات مدیره شرکت تجاری بین المللی راهبرد پارسیان، رئیس هیات مدیره شرکت توسعه سیستم های حمل و نقل راه ابریشم، نایب رئیس هیات مدیره شرکت پارسیان اینترنشنال، عضو هیات مدیره شرکت گسترش هتل های لوتوس پارسیان را در کارنامه دارد.
24- محمدرضاجابر انصاری: 61 ساله، اهل تهران، ایجاد یا مشارکت در تاسیس شرکت های: دژ پاد، صنایع فلزی سبک، گروه صنعتی سپاهان، آهن و فولاد اصفهان، ساخته های فلزی اصفهانیان، سرمایه گذاری صنایع ایران، سرمایه گذاری ساختمانی سخت آژند، زراعی محمدآباد، آجر ماشینی سه ام، بار آهن سپاهان، آژند سازه اسکان و مهر آژند، انبوه سازان اسکان، عضو موسس شرکت های عام و تشکل های صنفی موسسه اعتباری کارآفرینان، بانک کارآفرینان، فروسیلیس ایران، بیمه کارآفرین، اتحادیه صنایع فلزی سبک و... را یدک می کشد.
25- غلامرضا حمیدی انارکی: بالاخره نوبت به سمنان هم رسید، 66 ساله است و عناوینی مثل: رئیس کارگاه شرکت پارادیس، عضو هیات مدیره شرکت سرب و روی، مدیر عامل شرکت های: باریت ایران، ایران کان آرا، تولید و فراوری مواد معدنی ایران، معدنی آهن آجین، فولاد زاگرس، مواد نسوز بیرجند، مدیرعهامل تهیه و تولید مواد نسوز کشور-رئیس کنونی کمیسیون معادن اتاق ایران و... را یدک می کشد.
26- محمدرضا حیدری: درست 60 ساله شده است، کردی از خطه کرمانشاه، رئیس هیات مدیره و مدیر عامل شرکت سیمان فارس و خوزستان و 50عضویت در هیات مدیره بیش از 50 شرکت بزرگ بورسی را در کارنامه دارد.
27- مسعود خوانساری: بازهم یک اصفهانی، 56 ساله است و موسس و مدیر عامل شرکت سرمایه گذاری آتی سامان .
28- جمشید عدالتیان شهریاری: 55 ساله و اهل تهران، بسیار خوشتیپ و البته مدیر، تحصیلاتش را در آلمان ادامه داده و مدیر عامل شرکت کمپاس ایران و سرپرست منطقه 7 کمپاس بین الملل، رئیس هیات مدیره شرکت صنایع فراورده های غذایی پدیده دیناوند است.
29- فرهاد فزونی: تهرانی 63 ساله مدیر عامل و رئیس هیات مدیره شرکت های گروه سرزمین سبز است.
30- توفیق مجد پور: تبریزی 60 ساله، رئیس هیات مدیره شرکت کشتیرانی فرادریا و شرکت برادران مجدپور است.