اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست


هشدار ؛ به شما موکداً هشدار می دهم از زمانی که راهی برای بازگشت وجود نخواهد داشت ، نادانی سنگی در چاه می اندازد و صد عاقل از در آوردن آن عاجز می مانند .
ای حاکم بزرگ اینچنین مباش چون بعید می دانم از پس این ندانم کاریها و این بازار نادانی عقلی برای عاقلی و عاقلی برای جبران بماند تا چه رسد فرمان را .ای زاهد ظاهر پرست به چه دل خوش کرده ای ؟ روزگار حکومت کوتاه است ، آن مقدار که حتی ارزش پشت دست به دندان گزیدن هم ندارد . پس بدان و آگاه باش در این سراب قدرت نه سایبانی خواهی یافت که دمی بیاسائی و نه کفِ دستی آب که عطش هولناک خودرا خاموش سازی . پس این کاروان را به کاروان سالاری که لااقل یکبار بیابان دیده و شریک دزد هم نبوده باشد بسپارو خود و جماعتی را نجات بخش باش ، هر چند به سختی او را خواهی یافت ، امّا غیر ممکن نیست .
به بیراهه رهسپارید ، امّا تنها نیستید بلکه ملتی را به کمینگاه هلاک خواهید کشاند و در این کمینگاه تیرهای زهرآلود بسیار از هر نوع بر سر ما خواهد بارید و به سختی اندک گروهی از آن رهائی خواهند یافت .
به کجا چنین شتابان ، اندکی تأمل کن و از رفتن بمان و به عقب نگاه کن ، ببین کجا بودیم و به کجا رسیدیم. هر آن کس که قصد خیر داشته و پاک دل باشد اگر بفهمد و بداند که چه بر سر این ملت آمده بغض او را خفه خواهد کرد .
تأمل کن به بد بیراهه ای رهسپاریم ، هر چند نخواهیم با این سیلاب خروشان ویرانگر همسو و همسفر باشیم ، فریاد از دلسپاری ماو جبر زمانه. آیا هنوز باور ندارید که جز شعار وفریب در ذهن نپرورانده بودید و جز خِسران و ندامت باری بر نخواهید گرفت و از این کشتِ عظیمی که کرده اید بد میوه ای به ثمر خواهد نشست. ای کاش بذر بر سنگلاخ بر شورزار بر مرداب می ریختید . افسوس که تخم نفاق و فتنۀ شما بر حاصلخیزترین زمین های باور مردم پاشیده می گردد و روزی که این بذرها به ثمربنشیند باید به حال ایران فراوان گریست .
این فتنه که درجان وسرشت مردم افتاده ذوالفقار علی را هم کُند می کند تا چه رسد به قلم و تیغ شکستۀ ما.

در میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانۀ تـزویـر و ریـا بگشایند.

بهکامیان

شریعتی:

 

«آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند، از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، می‌دوشندت، از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند، از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند؛ آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند.»

«خدایا، عقیده مرا از دست عقده‌ام مصون بدار و به من قدرت تحمل عقیده مخالف ارزانی کن.»

«خدایا، به هر که دوست می‌داری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هرکه دوست تر می‌داری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر!»

«خدایا، به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی، رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح، کار بی پاداش، فداکاری در سکوت، دین بی دنیا، مذهب بی عوام، عظمت بی نام، خدمت بی نان، ایمان بی ریا، خوبی بی نمود، مناعت بی غرور، عشق بی هوس، تنهایی در انبوه جمعیت، و دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند، روزی کن.»

«خدایا، چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست.»

همواره بیمناکم که در این فرصت اندک و عزیز حیات‏، لحظه‌ای را به ستایش کسانی بپردازم که در ترجیح عظمت‏، عصیان و تفکر بر سعادت‏، آرامش و لذت اندکی تردید داشته‌اند.»

اسلام منطقی تر و جدی تر از آن است که به آنچه در زندگی بی ثمر است و بر روی اذهان بی اثر، در آخرت پاداش دهد، و عملی که نه برای خلق خدمتی باشد و نه برای خود، اصلاحی، ثواب داشته باشد.»

«اگر تنهاترین تنها شوم، باز خدا هست، او جانشین همه نداشتن هاست.نفرین و آفرین‌ها بی ثمر است.اگر تمامی گرگها هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.ای پناه ابدی! تو می‌توانی جانشین همه بی پناهی‌ها شوی.»

هی با خود فکر می‌کنم ، چگونه‌است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می‌ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می‌خورند و وضع شان آن است! ... نمی‌دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن.

«اگر نمی‌توانی بالا بروی، سیب باش تاافتادنت اندیشه‌ای را بالا برد.»

«ستایش‌گر معلمی هستم که چگونه اندیشیدن را به من بیاموزد، نه چگونگی اندیشه‌ها را.»

«ابراهیم‌وار زندگی کن و در عصر خویش معمار کعبة ایمان خویش باش.»

«هر کس مظلوم است، خودش ظالم را یاری کرده‌است.»

«مردن هم همچون زیستن بهانه‌ای می‌خواهد.»

«,وقتی که در صحنه حق و باطل نیستی، هر جا که می‌خواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکیست.»(پس از شهادت)

«از سکوت اگر به خشم آمدی سکوت کن.»

«آنان که به هر ذلتی تن می‌دهند تا زنده بمانند، مردگان خاموش و پلید تاریخند.»

«آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند.»

«میوه‌های گوارا و معطر تاریخ، انسان‌هایی هستند که سعادت را به خاطر صعود به قلة عظمت به اعماق دره پرت کرده‌اند.»

«زیبایی به خوش سیرتی است نه به خوش صورتی.»

«ظلم است که معلم را به شمع تشبیه کرد زیرا شمع را می‌سازند که بسوزد ولی معلم می‌سوزد که بسازد.»

«دوستدار هنرمندانی بوده‌ام که به جای خاتمکاری و کاشیکاری‌های ظریف و آرایش‌های رقیق و نازک‌کارانه، وقار کوهستان‌های لجوج و خشم طوفان‌های وحشی و ابهت و اقتدار آسمان گرفته و مصمم زمستانی و پهندشت‌های دهشتناک و خشن را سرمایة هنر خویش ساخته‌اند.»

«بگذار تاشیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشایدهر چند معنایش جز رنج و پریشانی نباشد؛اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن»

«انسان نقطه‌ای است بین دو بی نهایت بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته»

«سفر هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد، اما... زندگی به من آموخت، برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد.»

«در فلق بگریز ای سوار سپیده صبح که سیاهی شب همه جا را فراگرفته‌است که افسونگران چیره دست در گره‌ها می‌دمند و دوستان دشمن کام»

«نه، من هرگز نمی‌نالم؛ قرنها نالیدن بس است؛ می‌خواهم فریاد کنم؛ اگر نتوانستم ، سکوت می‌کنم؛ خاموش مردن بهتر از نالیدن است»

«آن«امانت»که خدا بر زمین و آسمانها و کوهها عرضه کردو از برداشتنش سر باز زدند و انسان برداشت،همین است.نه عشق است و نه معرفت است و نه طاعت...«مسئولیت ساختن خویش»است. کاری که در ید قدرت خداوندی است انسان خود به دست می‌گیرد!...(هبوط)»

«در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد، می‌گریند»

«در مملکتی که فقط دولت حق حرف زدن دارد هیچ حرفی را باور نکنید .»

«حسین بیشتر از آب تشنهٔ لبیک بود.افسوس که به جای افکارش، زخم‌های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.»

«برای شناختن هر مذهب باید خدایش را، کتابش را و پیغمبرش را و بهترین دست پرورده‌هایش را دید و شناخت.(فلسفهٔ انسان)»

«در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست، ولی در نماز پایان است.شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز دیدار است.»

«در راه گم شدن از گمراه شدن بد تر است.(فلسفهٔ انسان)»

«آگاهی "نعمتی است که خدا به هرکس داده کاش نگیرد و به هر کس نداده کاش ندهد.(فلسفه انسان)»

«در داستان خلقت است که مسئولیت معنا پیدا می‌کند و اینکه عشق و عقل هر دو باید دست اندر کار باشند تا آدم بیدار شود و به بینایی برسد.»

«کسی که راه را غلط رفته، اگر درست راه برود، زودتر ممکن است راه درست را بیابد تا آنکه در راه درست، غلط راه می‌رود.»

«به سه چیز تکیه نکن ، غرور ، دروغ و عشق ... آدم با غرور می‌تازد ... با دروغ می‌بازد و با عشق می‌میرد»

«اگر می‌خواهید حقیقتی را خراب کنید، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید»

سرنوشت تو متنی است که اگر ندانی دست‌های نویسندگان، اگر بدانی ، خود می‌توانی نوشت.

جهان را ما ، نه آنچنانکه واقعا هست می‌بینیم ، جهان را ما آنچنانکه ما واقعا هستیم ، می‌بینیم.

«بشر» یک بودن است و «انسان» یک شدن.

مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی و زاده انسان بودن است.

آگاهی اگر چه به رنج ، ناکامی و بدبختی منجر شود ، طلیعه راه و طلیعه روشنایی ، طلیعه نجات بشریت است ،… از جهلی که خوشبختی ، آرامش ، یقین و قاطعیت می‌آورد ، هیچ چیز ساخته نیست.(* پیروزی یکروزه به دست نمی‌آید ، اما اگر خود را پیروز بشماری ، یکباره از دست می‌رود.

انسان به میزانی که می‌اندیشد ، انسان است، به میزانی که می‌آفریند انسان است نه به میزانی که آفریده‌های دیگران را نشخوار می‌کند.

باید دانست که بزرگترین معلم برای به دست آوردن استقلال و شخصیت ملی خودش دشمنی است که استقلال و شخصیت ملی اش را از او گرفته‌است.

مذهب دری است به دنیای دیگر ، که باید باشد و هنر، پنجره‌ای به آن دنیا است

انتظار آمادگی است نه وادادگی

علی آشکار ترین حقیقت و مترقی ترین مکتبی است که در شکل یک موجود انسانی تجسم یافته‌است ، واقعیتی بر گونه اساطیر و انسانی است که هست از آنگونه که باید باشند و نیستند

آنگاه که کمیت عقل می‌لنگند، نیایش بلند ترین قله تعبیر را در پرواز عشق در شب ظلمانی عقل پیدا می‌کند

اسلام علی بر این سه پایه استوار است : مکتب، وحدت ، عدالت

توده مردم به یک آگاهی نیاز دارند و روشنفکر به ایمان

شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن ، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می‌شود و اگر دشمنش را نمی‌کشد رسوا می‌کند.

چه فاجعه‌ای است که باطل به دستی عقل را شمشیر می‌گیرد و به دستی شرع را سپر.

لازمهٔ توحید خداوند ، توحید عالم است و لازمهٔ توحید عالم توحید انسان است.

وقتی عشق فرمان می‌دهد ، محال سر تسلیم فرو می‌آورد.

عشق عبارت است از همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن ، این انتخاب بزرگی است ، چه انتخابی!.

وارد کردن علم و صنعت ، در اجتماع بی ایمان و بدون ایدوئولوژی مشخص ، همچون فرو کردن درخت‌های بزرگ و میوه دار است در زمین نامساعد در فصل نا مناسب.

فلسفه زندگی انسان امروز در این جمله خلاصه می‌شود : فدا کردن آسایش زندگی برای ساختن وسایل آسایش زندگی.

هیچ چیز به وسیله دشمن منحرف نمی‌شود ، دشمن زنده کننده دشمن است ، بلکه آنچه که یک فکر و یک مذهب را مسخ می‌کند ، دوست است یا دشمنی که در جامعه ، دوست، خودش را نشان می‌دهد.

هنر تجلی روح خلاق آدمی است، هنر با مذهب خویشاوندی دیرین دارد… هنر یک ذات عرفانی و جوهر احساس مذهبی دارد.

جهل، نفع و ترس عوامل انحراف بشری

از تنهایی به میان مردم می‌گریزم و از مردم به تنهایی پناه برم

آنان که «عشق» را در زندگی «خلق» جانشین «نان» می‌کنند، فریبکارانند، که نام فریبشان را «زهد» گذاشته‌اند.

مردی بوده‌ام از مردم و میزیسته‌ام در جمع و اما مردی نیز هستم در این دنیای بزرگ که در آنم و مردی در انتهای این تاریخ شگفت که در من جاری است و نیز مردی در خویش و در یک کلمه مردی با بودن و در این صورت دردهای وجود، رنج‌های زیستن، حرف زدن انسانی تنها در این عالم ، بیگانه با این «بودن»!

هر کس مسیحی دارد، بودایی که باید از غیب برسد ، ظهور کند ، بر او ظاهر گردد و نیمه اش را در بر گیرد و تمام شود. زندگی جستجوی نیمه‌ها است در پی نیمه‌ها ، مگر نه وحدت غایت آفرینش است ؟ پروانه مسیح شمع است ، شمع تنها در جمع ، چشم انتظار او بود ، مگر نه هر کسی در انتظار است؟

چه قدر ایمان خوب است! چه بد می‌کنند که می‌کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند چه ستم کار مردمی هستند این به ظاهر دوستان بشر ! دروغ می‌گویند ، دروغ ، نمی‌فهمند و نمی‌خواهند ، نمی‌توانند بخواهند.

 

اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟ اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟ اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته‌ای صرف توان کرد ؟ اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست ؟ اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟ اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟ و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟ و من در شگفتم که آنها که می‌خواهند معبود را از هستی برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟

درشگفتم که سلام اغاز هر دیداری است ولی در نماز پایان است شاید بدان معناست که پایان نماز اغاز یک دیدار است.

«قلم توتم من است؛ قلم توتم ماست، به قلم سوگند؛ به خون سیاهی که از حلقومش می‌چکد سوگند؛ به رشهٔ خونی که اززبانش می‌تراود سوگند؛ به زجه‌های دردی که از سینه‌اش بر می‌آید سوگند، که توتم مقدسم را نمی‌فروشم؛ به دست زورش تسلیم نمی‌کنم ،به کیسهٔ زرش نمی‌بخشم، به سر انگشت تزویرش نمی‌سپارم دستم را قلم می‌کنم و قلمم را از دست نمی‌گذارم؛ چشمهایم را کور می‌کنم، گوشهایم را کر می‌کنم، پاهایم را می‌شکنم ،انگشتانم را بند بند می‌برم، سینه‌ام را می‌شکافم، قلبم را می‌کشم، حتی زبانم را می‌برم و لبم را می‌دوزم اما قلمم را به بیگانه نمی‌دهم...»

«ای آزادی،

تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می‌ورزم، بی‌تو زندگی دشواراست، بی‌تو من هم نیستم؛ هستم، اما من نیستم؛ یک موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینه دار، عقده‌دار، بیتاب، بی روح، بی‌دل، بی روشنی، بی شیرینی، بی‌انتظار، بیهوده، منی بی تو یعنی هیچ!... ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می‌کشد بیزارم. ای آزادی، چه زندان‌ها برایت کشیده ام! و چه زندان‌ها خواهم کشید و چه شکنجه‌ها تحمل کرده‌ام و چه شکنجه‌ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پروردهٔ آزادی ام، استادم علی است، مرد بی‌بیم و بی‌ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید. من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می‌کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟...»

«می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند، ستایش کردم، گفتند خرافات است، عاشق شدم، گفتند دروغ است گریستم، گفتند بهانه‌است، خندیدم، گفتند دیوانه‌است، دنیا را نگه دارید ، می‌خواهم پیاده شوم!»

 ۳۱۳

حکومت مذهبی


 

حکومت مذهبی رژیمی است که در آن به جای رجال سیاسی، رجال مذهبی (روحانی) مقامات سیاسی و دولتی را اشغال می‌کنند و به عبارت دیگر حکومت مذهبی یعنی حکومت روحانیون بر ملت. آثار چنین حکومتی یکی استبداد است، زیرا روحانی خود را جانشین خدا و مجری اوامر او در زمین می‌داند و در چنین صورتی مردم حق اظهار نظر و انتقاد مخالف با او را ندارند، یک زعیم روحانی خود را بخودی خود زعیم می‌داند، به عبارت اینکه روحانی است و عالم دین، نه به اعتبار رای و نظر و تصویب جمهور مردم; بنابراین یک حاکم غیر مسئول است و این مادر استبداد و دیکتاتوری فردی است چون خود را در سایه و نماینده خدا می‌داند، برجان و مال و ناموس همه مسلط است و در هیچ گونه ستم و تجاوزی تردید به خود راه نمی‌دهد بلکه رضای خدا را در آن می‌پندارد. گذشته از آن، برای مخالف، برای پیروان مذاهب دیگر، حتی حق حیات نیز قائل نیست. آنها را مغضوب خدا، گمراه، نجس و دشمن راه دین و حق می‌شمارد و هرگونه ظلمی را نسبت به آنان عدل الهی تلقی می‌کنند.

ای آزادی

 

تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می‌ورزم، بی‌تو زندگی دشواراست، بی‌تو من هم نیستم؛ هستم، اما من نیستم؛ یک موجودی خواهم بود توخالی، پوک، سرگردان، بی امید، سرد، تلخ، بیزار، بدبین، کینه دار، عقده‌دار، بیتاب، بی روح، بی‌دل، بی روشنی، بی شیرینی، بی‌انتظار، بیهوده، منی بی تو یعنی هیچ!... ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می‌کشد بیزارم. ای آزادی، چه زندان‌ها برایت کشیده ام! و چه زندان‌ها خواهم کشید و چه شکنجه‌ها تحمل کرده‌ام و چه شکنجه‌ها تحمل خواهم کرد. اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پروردهٔ آزادی ام، استادم علی است، مرد بی‌بیم و بی‌ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید. من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می‌کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟...»

ایمان

  • چه قدر ایمان خوب است! چه بد می‌کنند که می‌کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند چه ستم کار مردمی هستند این به ظاهر دوستان بشر ! دروغ می‌گویند ، دروغ ، نمی‌فهمند و نمی‌خواهند ، نمی‌توانند بخواهند.
  • اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟ اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟ اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته‌ای صرف توان کرد ؟ اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست ؟ اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟ اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟ و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟ و من در شگفتم که آنها که می‌خواهند معبود را از هستی برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟

    پیام شهیدان به همه نسل‌ها

    دکتر علی‌ شریعتی :


    اكنون شهيدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن‌ را داشتند كه ـ وقتي نمي‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي‌شرمان مانديم، صدها سال است كه مانده‌ايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ مي‌گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.

    امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند، تا نشستگان تاريخ را به قيام بخوانند. در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاريخ ما، تشيع، عزيزترين گوهرهايي كه بشريت آفريده است، حيات بخش ترين ماده‌هايي كه به تاريخ، حيات و تپش و تكان مي‌دهد، و خدايي ترين درسهايي كه به انسان مي‌آموزد كه مي‌تواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و ميراث همه اين سرمايه‌هاي عزيز الهي به دست ما پليدان زبون و ذليل افتاده است.

    ما وارث عزيزترين امانت‌هايي هستيم كه با جهادها و شهادت‌ها و با ارزش‌هاي بزرگ انساني، در تاريخ اسلام، فراهم آمده است و ما وارث اينهمه هستيم، و ما مسؤول آن هستيم كه امتي بسازيم از خويش، تا براي بشريت نمونه باشيم. «وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علي الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا» خطاب به ماست. ما مسئول اين هستيم كه با اين ميراث عزيز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ايمانمان و كتابمان، امتي نمونه بسازيم تا براي مردم جهان شاهد باشيم و شهيد باشيم و پيامبر(ص) براي ما نمونه و شهيد باشد.

    رسالتي به اين سنگيني، رسالت حيات و زندگي و حركت بخشيدن به بشريت، بر عهده ماست، كه زندگي روزمره‌مان را عاجزيم!

    خدايا! اين چه حكمت است؟ و ما كه در پليدي و منجلاب زندگي روزمره جانوريمان غرقيم، بايد سوگوار و عزادار مردان و زنان و كودكاني باشيم كه در كربلا براي هميشه، شهادتشان و حضورشان را در تاريخ و در پيشگاه خدا و در پيشگاه آزادي به ثبت رسانده‌اند. خدايا اين باز چه مظلوميتي بر خاندان حسين؟

    اكنون شهيدان كارشان را به پايان رسانده‌اند. و ما شب شام غريبان مي‌گرييم، و پايانش را اعلام مي‌كنيم و مي‌بينيم چگونه در جامعه گريستن بر حسين (ع)، و عشق به حسين (ع)، با يزيد همدست و همداستانيم؟ او كه مي‌خواست اين داستان به پايان برسد. اكنون شهيدان كارشان را به پايان برده‌اند و خاموش رفته‌اند، همه‌شان، هر كدامشان، نقش خويش را خوب بازي كرده‌اند. معلم، مؤذن، پير، جوان، بزرگ، كوچك، زن، خدمتكار، آقا، اشرافي و كودك، هر كدام به نمايندگي و به‌عنوان نمونه و درسي به همه كودكان و به همه پيران و به همه زنان، و به همه بزرگان و به همه كوچكان! مردني به اين زيبايي و با اينهمه حيات را انتخاب كرده‌اند.

    اينها دو كار كردند، اين شهيدان امروز دو كار كردند، از كودك حسين (ع) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاري قرآن تا آن معلم اطفال كوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خويشاوند يا بيگانه، و تا آن مرد اشرافي و بزرگ و باحيثيت در جامعه خود و تا آن مرد عاري از همه فخرهاي اجتماعي، همه برادرانه در برابر شهادت ايستادند تا به همه مردان، زنان، كودكان و همه پيران و جوانان هميشه تاريخ بياموزند كه بايد چگونه زندگي كنند ـ اگر مي‌توانند ـ و چگونه بميرند ـ اگر نمي‌توانند.

    اين شهيدان كار ديگري نيز كردند: شهادت دادند با خون خويش ـ نه با كلمه ـ شهادت دادند، در محكمه تاريخ انسان. هر كدام به نمايندگي صنف خودشان. شهادت دادند كه در نظام واحد حاكم بر تاريخ بشري ـ نظامي كه سياست را و اقتصاد را و مذهب را و هنر را، و فلسفه و انديشه را و احساس را و اخلاق را و بشريت را همه را ابزار دست مي‌كند تا انسان‌ها را قرباني مطامع خود كند و از همه چيز پايگاهي براي حكومت ظلم و جور و جنايت بسازد ـ همه گروه‌هاي مردم و همه ارزش‌هاي انساني محكوم شده است.

    يك حاكم است بر همه تاريخ، يك ظالم است كه بر تاريخ حكومت مي‌كند، يك جلاد است كه شهيد مي‌كند و در طول تاريخ، فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شده‌اند، و زنان بسياري در زير تازيانه‌هاي اين جلاد حاكم بر تاريخ، خاموش شده‌اند، و به قيمت خونهاي بسيار، آخور آباد كرده‌اند و گرسنگي‌ها و بردگي‌ها و قتل عام‌هاي بسيار در تاريخ از زنان و كودكان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.

    و اكنون حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه تاريخ، در كنار فرات شهادت بدهد:

    شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاريخ.
    شهادت بدهد به نفع محكومان اين جلاد حاكم بر تاريخ.
    شهادت بدهد كه چگونه اين جلاد ضحاك، مغز جوانان را در طول تاريخ مي‌خورده است.با علي اكبر (ع) شهادت بدهد!
    و شهادت بدهد كه در نظام جنايت‌ و در نظامهاي جنايت چگونه قهرمانان مي‌مردند. با خودش شهادت بدهد!
    و شهادت بدهد كه در نظام حاكم بر تاريخ چگونه زنان يا اسارت را بايد انتخاب مي‌كردند و ملعبه حرمسراها مي‌بودند يا اگر آزاد بايد مي‌ماندند بايد قافله‌دار اسيران باشند و بازمانده شهيدان، با زينبش!
    و شهادت بدهد كه در نظام ظلم و جور و جنايت، جلاد جائر بر كودكان شيرخوار تاريخ نيز رحم نمي‌كرده است. با كودك شيرخوارش!

    و حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه جنايت تاريخ به‌ سود كساني كه هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش و بي دفاع مي‌مردند، شهادت بدهد. اكنون محكمه پايان يافته است و شهادت حسين (ع) و همه عزيزانش و همه هستي‌اش با بهترين امكاني كه در اختيار جز خدا هست، رسالت عظيم الهي‌اش را انجام داده است.

    دوستان!
    در اين تشيعي كه، اكنون به اين شكل كه مي‌بينيم درآمده است و هر كس بخواهد از آن تشيع راستين جوشان بيدار كننده، سخن بگويد، پيش از دشمن، به دست دوست قربانيش مي‌كنند، درسهاي بزرگ و پيامهاي بزرگ، و غنيمت‌هاي بسيار و ارزش‌هاي بزرگ و خدايي و سرمايه‌هاي عزيز و روح‌هاي حيات بخش به جامعه و ملت و نژاد و تاريخ نهفته است. يكي از بهترين و حيات‌بخش‌ترين سرمايه‌هايي كه در تاريخ تشيع وجود دارد، شهادت است. ما از وقتي كه، به‌گفته جلال «سنت شهادت را فراموش كرده‌ايم، و به مقبره‌داري شهيدان پرداخته‌ايم، مرگ سياه را ناچار گردن نهاده‌ايم» و از هنگامي كه به جاي شيعه علي (ع) بودن و از هنگامي كه به‌جاي شيعه حسين (ع) بودن و شيعه زينب (س) بودن، يعني «پيرو شهيدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهيدان شده‌اند و بس، در عزاي هميشگي مانده‌ايم! چه هوشيارانه دگرگون كرده‌اند پيام حسين (ع) را و ياران بزرگ و عزيز و جاويدش را، پيامي كه خطاب به همه انسانهاست.

    اين كه حسين (ع) فرياد مي‌زند ـ پس از اين كه همه عزيزانش را در خون مي‌بيند و جز دشمن و كينه توز و غارتگر در برابرش نمي‌بيند ـ فرياد مي‌زند كه «آيا كسي هست كه مرا ياري كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ينصرني؟» مگر نمي داند كه كسي نيست كه او را ياري كند و انتقام گيرد؟ اين سؤال، ‌سؤال از تاريخ فرداي بشري است و اين پرسش از آينده است و از همه ماست. و اين سؤال انتظار حسين (ع) را از عاشقانش بيان مي‌كند و دعوت شهادت او را به همه كساني كه براي شهيدان حرمت و عظمت قايلند اعلام مي‌نمايد.

    اما اين دعوت را، اين انتظار ياري از او را، اين پيام حسين (ع) را ـ كه «شيعه مي‌خواهد» و در هر عصري و هر نسلي، شيعه مي‌طلبد ما خاموش كرديم به اين عنوان كه به مردم گفتيم كه حسين (ع) اشك مي‌خواهد. ضجه مي‌خواهد و دگر هيچ، پيام ديگري ندارد. مرده است و عزادار مي‌خواهد، نه شاهد شهيد حاضر در همه جا و همه وقت و «پيرو».

    آري، اين چنين به ما گفته‌اند و مي‌گويند!

    هر انقلابي دو چهره دارد: چهره اول: ‌خون، چهره دوم: پيام.

    و شهيد يعني حاضر، كساني كه مرگ سرخ را به دست خويش به عنوان نشان دادن عشق خويش به حقيقتي كه دارد مي‌ميرد و به عنوان تنها سلاح براي جهاد در راه ارزشهاي بزرگي كه دارد مسخ مي‌شود انتخاب مي‌كنند، شهيدند حي و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پيشگاه خدا كه در پيشگاه خلق نيز و در هر عصري و قرني و هر زمان و زميني. و آنها كه تن به هر ذلتي مي‌دهند تا زنده بمانند، مرده‌هاي خاموش و پليد تاريخند، و ببينيد كه آيا كساني كه سخاوتمندانه با حسين (ع) به قتلگاه خويش آمده‌اند و مرگ خويش را انتخاب كرده‌اند، در حالي كه صدها گريزگاه آبرومندانه براي ماندنشان بود، و صدها توجيه شرعي و ديني براي زنده ماندنشان بود، توجيه و تاويل نكرده‌اند و مرده‌اند، اينها زنده هستند؟ آيا آنها كه براي ماندشان تن به ذلت و پستي رها كردن حسين (ع) و تحمل كردن يزيد دادند؟ كدام هنوز زنده‌اند؟ هركس زنده بودن را فقط در يك لش متحرك نمي‌بيند، زنده بودن و شاهد بودن حسين (ع) را با همه وجودش مي‌بيند، حس مي‌كند و مرگ كساني را كه به ذلت‌ها تن داده‌اند، تا زنده بمانند، مي‌بيند.

    آنها نشان دادند، شهيد نشان مي‌دهد و مي‌آموزد و پيام مي‌دهد كه در برابر ظلم و ستم، اي كساني كه مي‌پنداريد: «نتوانستن از جهاد معاف مي‌كند»، و اي كساني كه مي‌گوييد: «پيروزي بر خصم هنگامي تحقق دارد كه بر خصم غلبه شود»، نه! شهيد انساني است كه در عصر نتوانستن و غلبه نيافتن، با مرگ خويش بر دشمن پيروز مي‌شود و اگر دشمنش را نمي‌كشد، رسوا مي‌كند.

    و شهيد قلب تاريخ است، هم‌چنان‌كه قلب به رگهاي خشك اندام، خون، حيات و زندگي مي‌دهد. جامعه‌اي كه رو به مردن مي‌رود، جامعه‌اي كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش از دست داده‌اند و جامعه‌اي كه به مرگ تدريجي گرفتار است، جامعه‌اي كه تسليم را تمكين كرده است، جامعه‌اي كه احساس مسؤوليت را از ياد برده است، و جامعه‌اي كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است، و تاريخي كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است، شهيد همچون قلبي، به اندام‌هاي خشك مرده بي‌رمق اين جامعه، خون خويش را مي‌رساند و بزرگ‌ترين معجزه شهادتش اين است كه به يك نسل،‌ ايمان جديد به خويشتن را مي‌بخشد.شهيد حاضر است و هميشه جاويد. كي غايب است؟

    حسين (ع) يك درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است و آن نيمه‌تمام گذاشتن حج و به سوي شهادت رفتن است. حجي كه همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش براي احياي اين سنت، جهاد كردند. اين حج را نيمه‌تمام مي‌گذارد و شهادت را انتخاب مي‌كند، مراسم حج را به پايان نمي‌برد تا به همه حج‌گزاران تاريخ، نمازگزاران تاريخ، مؤمنان به سنت ابراهيم، بياموزد كه اگر امامت نباشد، اگر رهبري نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسين (ع) نباشد و اگر يزيد باشد، چرخيدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوي است. در آن لحظه كه حسين (ع) حج را نيمه‌تمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد، كساني كه به طواف، هم‌چنان در غيبت حسين، ادامه دادند، مساوي هستند با كساني كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاويه در طواف بودند، زيرا شهيد كه حاضر نيست در همه صحنه‌هاي حق و باطل، در همه جهادهاي ميان ظلم و عدل، شاهد است، حضور دارد، مي‌خواهد با حضورش اين پيام را به همه انسان‌ها بدهد كه وقتي در صحنه نيستي، وقتي از صحنه حق و باطل زمان خويش غايبي، هركجا كه خواهي باش! وقتي در صحنه حق و باطل نيستي، وقتي كه شاهد عصر خودت و شهيد حق و باطل جامعه‌ات نيستي، هركجا كه مي‌خواهي باشد، چه به نماز ايستاده باشي، چه به شراب نشسته باشي، هر دو يكي است.

    شهادت «حضور در صحنه حق و باطل هميشه تاريخ» است. و غيبت؟! آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند و از حضور و شركت و شهادت غايب شدند، اينها همه با هم برابرند، هرسه يكي‌اند:
    چه آنهايي كه حسين (ع) را تنها گذاشتند تا ابزار دست يزيد باشد و مزدور او، و چه آنهايي كه در هواي بهشت، به كنج خلوت عبادت خزيدند و با فراغت و امنيت، حسين (ع) را تنها گذاشتند و از درد سر حق و باطل كنار كشيدند و در گوشه محراب‌ها و زاويه خانه‌ها به عبادت خدا پرداختند و چه آنهايي كه مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زيرا در آن‌جا كه حسين(ع) حضور دارد ـ و در هر قرني و عصري حسين (ع) حضور دارد ـ هركس كه در صحنه او نيست، هركجا كه هست، يكي است، مؤمن و كافر، جاني و زاهد، يكي است. اين است معنا اين اصل تشيع كه قبول هر عملي يعني ارزش هر عملي به امامت و به رهبري و به ولايت بستگي دارد! اگر او نباشد، همه چيز بي‌معناست و مي‌بينيم كه هست.و اكنون حسين حضور خودش را در همه عصرها و در برابر همه نسل‌ها، در همه جنگ‌ها و در همه جهادها، در همه صحنه‌هاي زمين و زمان اعلام كرده است، در كربلا مرده است تا در همه نسل‌ها و عصرها بعثت كند. و تو، و من، ما بايد بر مصيبت خويش بگرييم كه حضور نداريم.

    آري، هر انقلابي دو چهره دارد؛ خون و پيام! رسالت نخستين را حسين(ع) و يارانش امروز گزاردند، رسالت خون را، رسالت دوم، رسالت پيام است. پيام شهادت را به گوش دنيا رساندن است. زبان گوياي خونهاي جوشان و تن‌هاي خاموش، در ميان مردگان متحرك بودن است. رسالت پيام از امروز عصر آغاز مي‌شود. اين رسالت بر دوش‌هاي ظريف يك زن، «زينب» (س)! ـ زني كه مردانگي در ركاب او جوانمردي آموخته است! ـ و رسالت زينب (س) دشوارتر و سنگين‌تر از رسالت برادرش.

    آنهايي كه گستاخي آن را دارند كه مرگ خويش را انتخاب كنند، تنها به يك انتخاب بزرگ دست زده‌اند، اما كار آنها كه از آن پس زنده مي‌مانند دشوار است و سنگين. و زينب مانده است، كاروان اسيران در پي‌اش، وصف‌هاي دشمن، تا افق، در پيش راهش، و رسالت رساندن پيام برادر بر دوشش، وارد شهر مي‌شود، از صحنه برمي‌گردد، آن باغهاي سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پيراهنش بوي گلهاي سرخ به مشام مي‌رسد، وارد شهر جنايت، پايتخت قدرت، پايتخت ستم و جلادي شده است، آرام، پيروز، سراپا افتخار، بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور، و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فرياد مي‌زند: «سپاس خداوند را كه اين همه كرامت و اين همه عزت به خاندان ما عطا كرد: افتخار نبوت، افتخار شهادت...»

    زينب رسالت رساندن پيام شهيدان زنده اما خاموش را به دوش گرفته است، زيرا پس از شهيدان او به جا مانده است و اوست كه بايد زبان كساني باشد كه به تيغ جلادان زبانشان برده است. اگر يك خون پيام نداشته باشد، در تاريخ گنگ مي‌ماند و اگر يك خون پيام خويش را به همه نسل‌ها نگذارد، جلاد، شهيد را در حصار يك عصر و يك زمان محبوس كرده است. اگر زينب پيام كربلا را به تاريخ باز نگويد، كربلا در تاريخ مي‌ماند، و كساني كه به اين پيام نيازمندند از آن محروم مي‌مانند، و كساني كه با خون خويش، با همه نسل‌ها سخن مي‌گويند، سخنشان را كسي نمي‌شنود. اين است كه رسالت زينب سنگين و دشوار است. رسالت زينب پيامي است به همه انسان‌ها، به همه كساني كه بر مرگ حسين(ع) مي‌گريند و به همه كساني كه در آستانه حسين سر به خضوع و ايمان فرود آورده‌اند، و به همه كساني كه پيام حسين(ع) را كه «زندگي هيچ نيست جز عقيده و جهاد» معترفند؛ پيام زينب به آنهاست كه:

    «اي همه! اي هركه با اين خاندان پيوند و پيمانداري، و اي هركس كه به پيام محمد مؤمني، خود بينديش، انتخاب كن! در هر عصري و در هر نسلي و در هر سرزميني كه آمده‌اي، پيام شهيدان كربلا را بشنو، بشنو كه گفته‌اند: كساني مي‌توانند خوب زندگي كنند كه مي‌توانند خوب بميرند. بگو اي همه كساني كه به پيام توحيد، به پيام قرآن، و به راه علي (ع) و خاندان او معتقديد، خاندان ما پيامشان به شما، اي همه كساني كه پس از ما مي‌آييد، اين است كه اين خانداني است كه هم هنر خوب مردن را، زيرا هركس آن‌چنان مي‌ميرد كه زندگي مي‌كند. و پيام اوست به همه بشريت كه اگر دين داريد، «دين» و اگر نداريد «حريت» ـ آزادگي بشر ـ مسؤوليتي بر دوش شما نهاده است كه به عنوان يك انسان ديندار، يا انسان آزاده، شاهد زمان خود و شهيد حق و باطلي كه در عصر خود درگير است، باشيد كه شهيدان ما ناظرند، آگاهند، زنده‌اند و هميشه حاضرند و نمونه عمل‌اند و الگوي‌اند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انسان‌اند.»

    و شهيد، يعني به همه اين معاني.

    هر انقلابي دو چهره دارد: خون و پيام

    و هركسي اگر مسؤوليت پذيرفتن حق را انتخاب كرده است و هر كسي كه مي‌داند مسؤوليت شيعه بودن يعني چه، مسؤوليت آزاده انسان بودن يعني چه، بايد بداند كه در نبرد هميشه تاريخ و هميشه زمان و همه جاي زمين ـ كه همه صحنه‌ها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ بايد انتخاب كنند: يا خون را، يا پيام را، يا حسين بودن يا زينب بودن را، يا آن‌چنان مردن را، يا اين‌چنين ماندن را. اگر نمي‌خواهد از صحنه غايب باشد. عذر مي‌خواهم، در هر حال وقت گذشته است و ديگر فرصت نيست و حرف بسيار است و چگونه مي‌شود با يك جلسه، از چنين معجزه‌اي كه حسين در تاريخ بشر ساخته است و زينب پرداخته است، سخن گفت؟ آن‌چه مي‌خواستم بگويم حديث مفصلي است كه در اين مجمل مي‌گويم به عنوان رسالت زينب، «پس از شهادت» كه:

    «آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند، و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدي‌اند»!...
    :

    آری اين چنين بود برادر!

    دکتر علی شریعتی

    یاداشت هایی کرده بودم تا امشب از آنچه که در این چند شب گفته ام ، نتیجه گیری کنم اما سخنان برادر عزیزم پرویز خرسند که اگر بگویم او تنها کسی است ولی مطمئنا میتوانم بگویم قویتریم نویسنده ای است که نثر امروز را در خدمت ایمان دیروز ما قرار داده است .آنچه را که میخواستم بگویم و احساسی را که داشتم و جهت تفکری را که تعیین کرده بودم به کلی تغییر داد و به فکر افتادم که خاطره ای را که به خود ایشان گفته بودم به شما نیز بگویم . من اگر در اینجا از خودم خواهم گفت به این دلیل است که میخواهم خاطره ای را بگویم خاطره ای که خود به خود به خود من به عنوان طبقه ای در دنیا در جامعه ام در شهرم و در تاریخم مربوط است .من از یک طرف به گروه تحصیل کرده امروز وابسته ام که میدانید در چه جوی فکر میکند و چه رابطه ای با دین داد چه هدف هایی را دنبال میکند و صاحب چه زبان و فرهنگی است و از طرف دیگر از نقطه ای و خاکی برخواسته ام که در آن آبادی نیست جایی که سعادت و رفاه و برخورداری نیست .خشکی و فقر و سختی زندگی است .

    و از طرفی به طبقه و تباری وابسته ام که شرفش در آن است که خون هیچ شریفی از آنهایی که شرافتشان را تیغ و طلا می سازد در رگم نیست و در فطرتم احساس می کنم که گذشتگان من مادران و پدران من در طول نسل ها تا آنجا که در طول تاریخ گم میشوند و چه زود هم گم می شوند ، چه تنها حافظه ی ما است که از آنها یاد میکند و نه تاریخ ، که دشمن تبار ماست همواره زاده ی فقر و سختی و محرومیتند.

    با این خصوصیات ، رشته ی اصلی تحصیل و تدریس و تحقیقم و فکر و ذکر م هم تمدن است و همواره تمدن ها و آثار بزرگ تمدن بشری را بزرگترین افتخار نوع بشر میدانستم و به هر شهر و کشوری که میرفتم ، بلافاصله به سراغ یکی از آثار بزرگ تمدن گذشته می شتافتم ، تا بدانم و ببینم و بشناسم که این قوم چه اثری خلق کرده است و تاریخ این قوم چه شاهکار ی آفریده است.

    وقتی در یونان ، به معبد دلفی رفتم ، و بنا های عظیم ، از آن همه زیبایی و شگفتی کار دیدم ، سرشار هیجان شدم. در اروپا آسیا و آفریقا ،همه جا در جستوجوی آثار شکوهمندی میگشتم که مظهر قدرت صنعت ثروت هنر و نبوغ ملت ها مینمود و ترقی و تمدن بشری را حکایت میکرد و هر یک گنجینه ای به شمار میرفت که حاصل عمر نوع انسان بر روی زمین و جلوه گاه موفقیت ها ی افتخار آمیز همه ی نسل ها ی بشری در طول قرن های بسیار تاریخ.

    در رم ، موزه هنر و معماری جهان ، معبد های بزرگ و پر شکوه و قصر ها ی عظیم در خاور دور چین کامبوج ویتنام ، کوه های عظیمی که انسان با دست ، انگشت ، چشم و اعصابش آنها را تراشیده و به صورت معبدی در آورده است برای خدایان و برای نمایندگان خدایان آسمان در زمین روحانیان رسمی مذاهب .اینها بزرگترین میراث عزیز بشریت بود در نظر من و این سفر آخر به مصر رفتم بیش از هر کس شیفته بودم تا بروم و اهرام سه گانه مصر را ببینم رفتم و بسیار خوشحال که این موفقیت را به دست آوردم راهنما و من به دنبال او هشتصد میلیون سنگ بزرگ را از اسوان همان جا که الان صد بزرگ اسوان را ساخته اند بردگان آورده اند به قاهره فاصله ی بین آنها 980 کیلومتر است این 80 میلیون سنگ را بردگان از این فاصله آورده اند و روی هم چیده اند تا زیر این ها جسد مومیایی شده ی فرعون را دفن کنند.در خود ان دخمه اتاقی است که تمام آن اتاق بزرگ از 5 قطعه سنگ یکپارچه ساخته شده یک قطعه سنگ یک پارچه سقف و 4 قطعه سنگ یکپارچه چهار دیوار رو تشکیل میدهد و سقف برای دانستن قطرش و وزن و ذخامتش کافی است بدانیم جنسش از رخام است و چندین میلیون سنگ بزرگ را تا نوک اهرام روی همین سقف چیده اند و این سقف پنج هزار سال است که این وزن را تحمل میکند دچار شگفتی شدم از این همه کار و از این شاهکار عظیم در ضمن گفتم آن گوشه به فاصله ی 400 متر قطعه های سنگی که روی هم انباشته شده چیست ؟ راهنمای من گفت که آنها چیزی نیست آنها سنگ هستند گفتم اینها هم سنگ است میخواهم بدانم گفت آنها دخمه ها یی است که چند کیلو متر در زمین حفر شده گفتم چرا گفت برای این که بردگان که 30000 از این بردگان مشغول به کار در زیر فشار این حمل پشت سر هم مرده اند و هر روز به فرعون گزارش میرسیده که صد نفر دویست نفر مرده اند اما نظام بردگی باعث شد که هیچ وقت چرخ و اهرم ساخته نشدند چون بارهای سنگین را بردگان می کشیدند و نگهداری بردگان ارزانتر از حیوانات تمام میشد و هر وقت که بردگان می مردند میشد به سادگی و راحتی دسته ی دیگری را جانشین کرد بنا بر این هرگز در این تمدن عظیم نیاز به اختراع چرخ یا اهرم پیدا نشد گفتم می خواهم بروم آنجا گفت آنجا جای دیدنی نیست مشتی سنگها ی در هم ریخته و بعد هم دخمه ای است که صد ها هزار دخمه هر روز که می مردند جنازه ها ی آنها را درون آن دخمه میریخته اند.و بعد فرعون دستور داده که نزدیک اهرام باشد تا همان طور که زنده ی اینها در زندگی نگاهبان خانه ها و قصر ها ی ما بوده است ارواح اینها نیز در پیرامون گور ها ی ما نگاه بان شکوه و عظمت ما باشند به راهنما گفتم شما لازم نیست به آنجا بیایی و به کنار دخمه ها رفتم و آنجا نشستم دیدم چه رابطه ی خویشاوندی نزدیکی بین من و این کسانی که در این دخمه مدفونند ما از نژاد همیم درست است که من از راه دوری آمده ام و این ها مال نژاد دیگری و سرزمین دیگری هستند ولی این تقسیم بندی ها ی پلیدی است که انسان ن ها را قطعه قطعه کنند و خویشاوندان را غریبه نمایند و غریبه ها را خویشاوند من از این سلسله هستم و بعد از کنار آن دخمه نگاه کردم به آن اهرام عظیم دیدم چه قدر من با آن عظمت و شکوه اهرام بیگانه ام و نه چه قدر نسبت به این هنر و عظمت و تمدن کینه دارم و بعد دیدم که همه ی آن آثار عظیم که در طول تاریخ تمدن ها را ساخته اند همه بر روی استخوان ها ی اسلافم ساخته شده اند دیوار چین دیدم خویشاوندان من در دیوار چین مدفونند آنجا که بردگان باید کار میکردند و هر برده ای که نمی توانست بار این سنگها ی سنگین را بر دوش بکشد بلا فاصله فرمان می یافتند که اجساد این بردگان را در میان این دیوار بگذارند و بر روی او ماله کنند و این چنین دیوار عظیم چین به وجود آمد و همه ی بنا ها و همه ی دیوار ها و همه ی آثار و تمدن بشری و دیدم که تمدن یعنی دشنام یعنی کینه یعنی آثار ستم هزاران سال ستم بر گرده و پشته ی اجداد من آنجا نشستم مثل این که همه ی کسانی که اینجا ریخته شده اند برادر منند برگشتم به اتاق هتلم رفتم آنجا نشستم و نامه ای به یکی از این برادرانم نوشتم او پنچ هزار سال پیش در اینجا مرد و من خواستم گزارش این پنج هزار سال را که دیگر او نبوده و ندیده برایش شرح بدهم که از وقتی تو برادر رفتی بر ما چه گذشت برایش شرح دادم که از وقتی تو رفتی ما همچنان در کار ساختن تمدن ها بودیم و همچنان در کار فتح های بزرگ و خلق آثار عظیم می آمدند به روستا ها ی ما و ما را مانند چهار پایان میگرفتند میبردند برای ساختن گورها شان و هر کدام که در زیر این سنگها می مردیم مثل تو در دخمه ای گمنام مدفون می شدیم و هر کدام کار را به پایان میرساندیم شکوه و عظمت این آثار به نام کسانی دیگر ثبت میشد و از ما نامی و خاطره ای میمانند و آنگاه ما را دسته جمعی میبردند به جنگ جنگ علیه کسانی که نمی شناختیم و جنگ برای هدفی و علتی که نمی دانستیم چیست و شمشیر کشیدن بروی کسانی که هیچ کینه ای نسبت به آنها نداشتیم و حتی شمشیر کشیدند به روی کسانی که همزاد ما و هم طبقه ی ما بودند چون آنها هم برای دیگران میجنگیدند ما را میبردند و در ده ما مادران پیر و پدران شکسته مان در انتظار ما می ماندند به قول یکی از دانشمندان این جنگها عبارت است از جنگ بین دو گروهی که با هم میجنگیدند بدون این که هم را بشناسند برای کسانی که با هم نمی جنگیدند و هم را میشناختند و ما را دسته جمعی میبردند آنجا و ما نابود می شدیم قتل عام میشدیم یا قتل عام میکردم یا نابود میشدیم و به هر حال اگر شکست میخوردیم داغ آن را پدران و مادران ما و روستا ها ی خالی از سکنه ی ما و مزارع ویران ما باید تحمل می کردند و اگر پیروز می شدیم افتخار و قدرت آن نسیب کسانی میشد که ما هرگز در فخر و در غنیمتش سهیم نبودیم اما برادر ناگهان یک تحول بزرگ بعد از رفتن تو به وجود آمد فرعون ها و قدرتمندان تاریخ تغییر تفکر دادند تغییر عقیده دادند و ما خوشحال شدیم آنها معتقد بودند که روحشان جاوید است و همواره پیرامون قبر ها شان می چرخد و اگر جسد همواره سالم بماند روح ارتباطش را با جسد حفظ میکند و برای این عقیده بود که ماها را و شما ها را مجبور می کردند که برای روحشان این بنا ها ی عظیم و قاتل را بنا کنیم اما روشنفکر شدند و دیگر به مرگ ناندیشیدند و ما مژده ی بزرگی را دریافت کردیم و آن نجات یافتن از ساختن این گور ها اما برادر این یک شادی دیر پا و زود گذری بود زیرا بعد از رفتن تو باز هم به دهات ما ریختند و ما را بردند و باز به بیگاری کشیدند و باز ما سنگها را بر روی دوش ها مان حمل کردیم اما نه برای گورها شان زیرا که دیگر به گور ها شان اهمیت نمیدادند بلکه برای قصر ها شان و بعد قصر ها ی عظیم بنا کردیم و در زیر این قصر ها همچون تو هر نسل میمردیم و پاداش این مرگ باز در دخمه ای نزدیک این بنا ها مدفون شدن بود برادر یک مژده ی دیگر فراهم آمد پیامبران بزرگ بر روی زمین برخاستند اینان از جانب خدایان می آمدند زرتشت بزرگ مانی بزرگ بودا ی بزرگ کومفوسیوس حکیم لائوتسوی عمیق و... .

    برای نجات ما روزنه ای باز شد خدایان برای نجات بردگان و ذلت ما دست به کار شده بودند و فرستادگانی فرستاده بودند تا ایمان را و پرستش را جانشین ستمگری و بردگی کنند اما برادر دیدم همه ی اینها بی استثنا بی درنگ تا مبعوث میشدند از خانه ی بعثت شان یکراست می آمدند و بی آن که به ما اعتنا کنند و نامی و یادی کنند راهی کاخی و قصری میشدند کومفوسیوس حکیم که آن همه سخن بر بالای جامعه و انسان گفت و باور کردیم دیدیم که به وزارت "لو" رفت و ندیم شاهزادگان چین شد .

    و "بودا " که خود شاهزاده بزرگ بنارس بود از همه ی ما برید و در درون خود برای رفتن به "نیروانا"ریاضت ها ی بزرگ و اندیشه ها ی بزرگ آفرید .

    و زرتشت در آذربایجان مبعوث شد اما بی آنکه با ما سخن بگوید راهی بلخ شد و به در بار گشتاسب رفت .

    و مانی آمد علیه زرتشت و ما خوشحال شدیم که او آمده است برای نجات ما از نور سخن می گوید و علیه ظلمت برا شفته است مگر نه ما نیازمند نوریم و مگر نه از ظلمت رنج میبریم اما دیدم که کتاب آسمانی اش را تقدیم شاهپور پادشاه ساسانی کرد و برای تاج گذاری شاهپور خطبه خوانده و بعد افتخار میکند که من در رکاب شاهپور سرندیب و هند و بلخ را گشتم .و بعد اعلام کرد که هر کس شکست خورده از ذات ظلمت است و هر کس که پیروز می شود در دنیا از ذات نور و بعد تو برادر قربانی این بنا ها ی بزرگ بر گور شدی و من قربانی این قصر ها ی عظیم .

    اما نه ناگهان دیدم در کنار فرعون ها و قارون ها که ما را به بردگی میخریدند و به بیگاری میکشیدند یک طبقه ی دیگر هم به وجود آمد به نام جانشینها این پیامبران روحانیان رسمی از فلسطین تا ایران و تا چین و تا هر جا که تمدنی هست در کنار این اهرام و این قصر ها ی بزرگ برای ساخت معابد پر شکوه باید سنگ میکشیدیم و بعد نمایندگان خدا و جانشینها این پیامبران ما را دست بندی دیگر زدند و به نام ذکات غارتی دیگر کردند و باز به نام جهاد در راه دین ما را به جنگها می فرستادند تا جایی که مجبور مان می کردند که در برابر این خدایان درون این معابد کودکان خودمان را قربانی کنیم و نمیدانی برادر که همه ی معابد مملو از خون فرزندان ماست و ما هزاران سال بدبخت تر از تو و سرنوشت تو گور ساختیم و قصر ساختیم و خدایان در کنار فرعون ها و در کنار قارون ها و نمایندگان او باز به جان ما افتادند همه ی املاک ایران سه پنجمش را این موبدان خداوند و اهورا گرفتند از ما و ما برای آنها رعیّت برده و فعل چهار پنچم زمین ها ی فرانک را کشیشان خداوند از ما گرفتند .

    برای معابد بیگاری می کردیم و همه ی کاخها ی عظیم رم و معبد ها ی بزرگ چین را ساختیم و مردیم .

    پیروزی از آن موبدان بود کشیشان و روحانیان و یا فرعون ها و باز هارون ها و من که هزاران پس از تو اینچنین زیستم و مرگ همه ی برادران و همه ی نژاد ها یم را دیدم احساس کردم که خدایان نیزبا بردگان دشمنند و احساس کردم دین نیز بندی دیگر است برای بردگی ما و احساس کردم که موبدان و کشیشها ادیان نیز ابزار دیگری برای تحکیم این قصر ها و این گور ها هستند و توجیه این نظام و بعد معتقد شدم اساسا همچنان که حکیمان می گویند دانشمندان بزرگ که از ما بهتر می اندیشند و می گویند مردانی همچون ارسطو برخی برای آقایی و برخی برای بردگی و من یقین کردم که ما برای بردگی به این دنیا آمده ایم و جز این سرنوشتی نداریم و یقین کردم که سرنوشت مقدرمان بار کشی و ستم کشی و خوردن شلاق و تحقیر و نجس تلقی شدن و بردگی است و جز این در دنیا سرنوشتی نداریم اما برادر ناگهان خبری یافتیم که مردی از کوه سرازیر شده است و در پیرامون یک معبد فریاد زده است که من از جانب خدا آمده ام و من باز به خودم لرزیدم که باز فریبی تازه برای ستمی تازه تر اما زبان که به سخن گشود برایم باور کردنی نبود میگفت من از جانب خدا آمده ام و خدا اراده کرده است تا بر همه ی بردگان و بی چار گان زمین منت بگذارد و آنها را پیشوایان جهان و وارثان زمین قرار دهد ! عجبا چگونه است که خدا برای نخستین بار با بردگان و ستم دیدگان سخن میگوید و به آنها مژده نجات می دهد و مرید رهبری جهان و وراثت بر زمین اما باز باور نکردم گفتم او نیز همچون دیگران شاهزاده ای است که به نبوت مبعوث شده است تا با قدرتمندی هم پیمان شود و قدرتی تازه بیافریند. اما گفتم نه او مردی است که یتیم بوده است و همه ی مردم او را می دیده اند که در پشت همین کوه برای مردم گوسفند چرانی می کرده است عجبا چگونه است که خداوند فرستاده خود را از میان چوپانها برگزیده است ؟و گفتند او آخرین حلقه ی سلسله ای است که در آن سلسله اجدادش همه چوپان بوده است بر خود لرزیدم که برای نخستین بار از میان ما پیامبری برخواسته است برادر به او ایمان آوردم به خصوص از هنگامی که همه ی برادرانم را گرد او دیدم بلال برده ی ارزان قیمتی اهل حبشه سلمان برده ی آواره ای از ایران ابوذر فقیر درمانده ای از صحرا سالم غلام زن غذیفه اکنون پیشوای همه ی یاران او شده است و سخنگو ی رسمی او این بی گانه ی ارزان قیمت برده ی سیاه پوست است باور کردم به خصوص وقتی دیدم کاخی که او برای خود ساخته چند اتاق از گل بود که خودش نیز مثل دیگران در گل کشیدن و ساختن کمک می کرد و بارگاه و تختی که برای خودش ترتیب داد یک تکه چوب بود که روی آن برگ ها ی خرما انباشته شده بود این همه ی دستگاه خودش بود و این همه ی فشاری بود که بر مردم برای ساختن خانه ی خودش وارد کرد و تا مرد همچنین مرد آمدم از ایران گریختم از نظام موبدان و گریختم از نظام تبار ها ی بزرگ که ما را همواره برای جنگها و برای قدرت ها به بردگی می کشیدند آمدم به شهر او با دیگر بردگان و آوار گان و بی پناهان جهان و با او زیستیم او مرد باز ناگهان دیدم برادر باز معابد پر شکوه و عظیم بنا شد به نام او و شمشیر های فرعون باز بر سر ما کشیده شد بر رویش آیات نجات و باز بیت المال ها سرشار از ثمره ی غارت ما و باز نمایندگان این مرد به روستا های ما ریختند و تاختند و جوان ها ی ما را به بردگی نمایندگان و رؤسای قبایل خودشان بردند و مادران ما را در بازار های دور فروختند و جوان ها ی ما را در راه جهاد در راه خدا کشتند و همه ی هستی ما را به نام جهاد غارت کردند نا امید شدم چه کنم برادر من چه میتوانستم کنم ؟ قدرتی بر روی جهان آمد که در جامه ی توحید باز همان بت ها پنهان شده بود و در معبد و محراب الله همه ی آن آتش های فریب برا فروخته شده بود و باز همان چهره ها ی قارونی و فرعونی که تو خوب می شناسی برادر و چهره های قدیسان دورو همدستان قارون ها و فرعون ها به نام خلافت الله و خلافت رسول الله باز به جان ملت و بر جان ما باز تازیانه ی شرع نواختند و باز ما به بردگی افتادیم تا مسجد بزرگ دمشق را بسازیم و باز مناره ها ی عظیم و بار محراب ها ی پر شکوه و باز قصر ها ی بزرگ در دمشق و کاخ سبز در بغداد دار الخلافه ی هزار و یک شب ها باز ساختیم این بار به نام الله باور کردیم که دیگر راهی نیست نجاتی نیست اما نمیدانیم چه بود و نمی دانستم برادرکه آیا در پیام آن مرد که باور کردم آیا فریب خوردم یا نه در این نظامی که اکنون در سیاه چال ها یش می پوسم و در این نظامی که در آن همه ی برادران و همه ی مزرعه ها ی ما و هستی ما و سرنوشت ما باز غارت شده و باز قتل عام شده نمی دانم نا امید شده بودم دیگر هیچ راهی نبود به کجا بروم برگردم به موبدان خودم برادر چون نمی توانستم برگرد این معبد ها ی که همواره همدست و هم داستان قدرت ها و فریب ها بوده اند به رهبران و مدعیان آزادی ملیتم برگردم اینها همه کسانی بودند که در این قدرت جدید قدرت ها ی خانوادگی شان را در خراسان و سیستان و در گرگان از دست داده بودند و اکنون برای به دست آوردن آن حکومت خانوادگی شان و بعد احیا نظام جاهلی شان با این ها میجنکیدند به همین مسجد ها پناه ببرم میبینم چه فرقی است بین این مسجد ها و آن معبد ها ناگهان دیدم برادر این شمشیر ها یی که بر رویش جهاد و آیات جهاد کنده شده و این معبد ها یی که در آن سرود نیایش الله بلنده و این معذنه ها یی که در آن اذان توحید گفته میشود و این چهره ها ی مقدسی که به نام خلافت و به نام امامت و ادامه دهنده ی سنت آن پیام آور در این جا بر روی کار و ما را به بردگی و قتل عام گرفته قبل از من برادر یکی دیگر قربانی این شمشیر ها است یکی دیگر قربانی مظلوم این محراب ها است "علی" علی برادر خویشاوند آن مرد پیام آور بود و در محراب همین عبادت الله کشته شد پیش از من برادر وپیش از ما و خانواده ی او پیش از خانواده ی من و پیش از خانواده ی برده ها و ستم دیدگان تاریخ نابود شدند و خانه ی او پیش از خانه ی ما به نام سنت ذکات و جهاد غارت شد و قران برادر که وسیله ای شور برای چاپیدن من باز هم نابودی من باز هم بیگاری من باز هم بردگی من بر سر نیزه شد و علی را شکست این بود که برادر یافتم مردی را پیدا کردم برادر که از خدا سخن میگوید اما نه برای خواجگان برای بردگان نیایش میکند برادر نه برای آن که همچون بودا به میروانا برسد یا همچون راهبان مردم را بفریبد یا همچون پارسایان خود را به خدا برساند و می جنگد شمشیر پر آوازه اش از همه ی آن شمشیر ها یی که تو شناختی و اندر این پنج هزار سال شناختم قاطع تر و کوبنده تر است اما همواره بر سر سرکش انی که همواره بر سر ما شمشیر می زدند برادر مرد جهاد است مردی که پیدا کردم مرد عدالت است عدالتی که اولین کسی که قربانی آن شد برادر خودش بود و مردی که همسرش که هم همسر او است و هم دختر آن پیام آور آن پیام آور بزرگ همچون خواهر من کار میکند و رنج میبرد و محرومیت را با جانش همچون ما بر دوش میکشد برادر و دخترش و پسرش .

    پسرش وارس پرچمی است سرخ که در طول تاریخ در دست ما ها بوده و پیشوایان ما این است که برادر در این سالها از قصر او آن معابدی که تو میشناسی و من میشناسم از قصر او بنا های عظیم که تو و من قربانی آن شدیم و از قصر او قدرت ها ی هولناک من اکنون برادر آمده ام کنار یک خانه ی گلی متروک خاموش یاران آن پیام آور از کنار او کنار رفته اند و تنها است همسرش تن به مرگ داده است و خودش در نخلستان ها ی بنی نجار همه ی رنج ها و درد ها ی من و تو را برادر با خدایش میگرید من سرم را به کنار در این خانه ی متروک گذاشتم و از ترس آن معابد هولناک و از ترس آن قصر ها و از ترس آن گنجینه ها که همه با خون و رنج ما فراهم شد به این خانه پناه می آورم و سر بر در این خانه ی متروک میگذارم و غم قرن ها را زار میگریم .

    برادر او و همه ی کسانی که به او وفادار ماندند ار تبار و نژاد ما رنجیده ها بوده اند ، او برای اولین بار زیبایی سخن را نه برای توجیه محرومیت ما و برخورداری قدرت ها بلکه برای نجات و آگاهی ما است که به کار گرفت او بهتر از "دموستنس" سخن می گوید . اما نه برای احقاق حق خویش . او بهتر از "بوسوئه خطیب" سخن می گوید اما نه در دربار لویی بلکه پیشاپیش ستم دیدگان بر سر قدرتمندان است که فریاد میکشد او شمشیرش را نه برای دفاع از خود و خانواده و نژاد و ملت خود ، و نه برای دفاع از قدرت ها ی بزرگ بلکه بهتر از "اسپارتاکوس" و صمیمی تر از او برای نجات ما در همه ی صحنه ها است که از میان بیرون پرانده است . او بهتر از سقراط می اندیشد اما نه برای اثبات فضایل اخلاقی اشرافیتی که بردگان از آن محرومند بلکه برای اثبات ارزش ها ی انسانیی که در ما بیشتر است . زیرا او وارث قارون ها و فرعون ها موبدان نیست . او خود نه محراب دارد و نه مسجد او قربانی محراب است او با خدا سخن میگوید او مظهر عدالت و مظهر تفکر است اما نه در گوشه ی کتاب خانه ها و مدرسه ها و آکادمی ها و نه در سلطه ی علما ی تر و تمیز در طاقچه نشسته که از سرنوشت مردم و رنج مردم و گرسنگی مردم خبر ندارد از بس که غرق در تفکرات عمیق است او در همین حال که در عمق آسمان ها پرواز میکند در همان حال ناله ی کودک یتیمی تمام اندامش را مشتعل کرد و او در همان حال در محراب عبادت رنج تنش را فراموش میکند و نیش خنجر را در همان حال فریاد میزند به خاطر ظلمی که بر یک زن یهودی شده است فریاد میزند که اگر کسی از این ننگ بمیرد قابل سرزنش نیست او برادر مرد شعر است و مرد زیبایی سخن اما نه چون شاهنامه که در تمام شست هزار بیتش تنها یک بار از نژاد ما سخن گفت و از یکی از برادران ما "کاوه " این آهنگری که معلوم بود از تبار ماست اما آن آهنگر با این که آزادی و نجات ملت و مردم را تعهد کرد اما په آمد بیرون در شاهنامه تهدید ش میکنند که این تنها از تبار ما که پا به شاهنامه نهاده است چه شد کجا رفت ناگهان این هم گم شد چون تبار فریدون درخشیدن گرفت این است که در تمام شاهنامه بیش از چند بیت از او سخن به میان نرفته است .اکنون برادر در وضع و عصر و جامعه ای زندگی میکنم که باز من و هم نژادان من به او نیازمندیم .

    او بر خلاف حکیمان دیگر بر خلاف نوابغ و اندیشمندان دیگر که اگر نابغه اند مرد کار نیستند و اگر مرد کارند مرد اندیشه نیستند و اگر هر دو هستند مرد جهاد نیستند و اگر هر سه هستند مرد پارسایی و پاکدامنی نیستند و اگر هر چهار هستند مرد عشق و احساس نیستند و اگر همه هستند خدا را نمیشناسند و در ایمان شان گم نمیشوند و خودشان هستند مردی است در همه ی ابعاد انسانی همچون یک کارگر همچون من و تو کار میکند و با همان انگشت انی که آن سطر ها ی عظیم خدایی را بر کاغذ پنجه در خاک فرو میبرد چاه میکند قنات احداث میکند و در شوره زار آب بر می دارد . درست یک کارگر اما نه در خدمت این و آن و نه در خدمت خویش . در دل قنات ناگهان فریاد میزند بآلایم بکشید و چون به بالای قناتش می آورند سر و رویش را گل پوشانده است آب فواره میکشد و در آن بیابان سوزان پیرامون مدینه نهر جاری میشود بنی هاشم خوشحال میشوند اما او در همان حال نفس نگرداند ه میگوید مژده بر وارثان من که از این آب یک قطره نصیب ندارند که بر من و تو وقف کرده است برادر .

    و اکنون ما نیازمندیم به یک پیشوا برای این که همه ی تمدن ها مکتب ها و مذهب ها یا انسان ها را یک حیوان اقتصادی ساخته اند یا حیوان نیایش گر درون گرا ی فردی در دخمه ها ی عبادت و روحانیت . یا مرد اندیشه و تفکر عقلی ساخته اند بی احساس بی عمق بی عشق یا مرد عشق و احساس و الهام ساخته اند بی عقل و تفکر و منطق و علم و او مرد همه ی این ابعاد است و رب النوع زحمت کشیدن و کار و رنج و کارگری رب النوع سخن گفتن رب النوع جهاد گری رب النوع اخلاص ورزیدن رب النوع وفادار ماندن رب النوع رنج رب النوع سکوت رب النوع فریاد رب النوع عدالت و اکنون برادر من در جامعه ای هستم که در برابر من دشمن در یک نظام نیرومند در بیش از نیمی از جهان و به عبارتی بر همه ی جهان حکومت میکند و نسل مرا برای بردگی تازه از درون میسازد ما اکنون به ظاهر برای کسی بیگاری نمیکنیم آزاد شده ایم و بردگی برافتاده است اما برادر از سرنوشت تو بردگی بدتری را محکوم شده ایم اندیشه ما را برده کرده اند دل ما را برده کرده اند اراده ما را تسلیم کرده اند و ما را به یک عبودیت آزاد گونه پرورده اند و این فقط و فقط با قدرت علم جامعه شناسی هنر فرهنگ آزادی ها ی جنسی آزادی ها ی مصرف و عشق به برخورداری و فرد پرستی از درون و از دل ما ایمان به هدف مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب او را پاک برده اند .

    و اکنون برادر ما در برابر این نظام ها ی حاکم کوزه ها ی زیبایی شده ایم که هرچه میسازند می بلعیم .

    اکنون به نام فرقه به نام خون به نام خاک و به نام خود او و مخالف او قطعه قطعه می شویم تا هر قطعه ای راحت الحلقوم دهانشان باشیم . تفرقه. تفرقه.

    پیروان او و مکتبش را به جان هم انداخته اند این دشمن او است چرا در چنین سرنوشتی که بر جهان و بر ما حکومت می کند ، با او دشمنی می کند ؟ چون او با دست بسته نماز می خواند و آن به این کینه میورزد که این با دست باز نماز می گذارد . این دشمن او چون مهر ندارد و بر فرش سجده می کند و او دشمن کینه توز این که پیشانی بر مهر میگذارد .

    جنگها و خصمت ها و جبهه ها را تا این اندازه تنگ کرده اند و روشنفکران مان را به سرزمین ها ی دیگری تا رانده اند و خود هیات چوپانها گرفته اند .

    برادرا تو اربابت را به سادگی میشناختی و شلاقی را که میخوردی دردش را به سادگی احساس می کردی و میدانستی که برده ای و چرا برده ای و کی برده ای و چه کسانی برده ات کرده اند و ما اکنون سرنوشت تو را داریم اما بی آن که بدانیم چه کسی ما را به بردگی کشانده است و از کجا غارت می شویم و چگونه به تسلیم و چگونه به انحراف اندیشه و چگونه به عبودیت ها ی زمینی دچار شده ایم و اکنون نیز ما را همچون چهار پایان نه تنها به بردگی می کشند بلکه به بهره کشی گرفته اند بیش از نسل و وقت تو برادر ما بهره میبریم همه ی این قدرت ها و این سرمایه ها و این ماشین ها و این کاخها ی بزرگ جهان را و همه ی این سرمایه ها ی عظیم و طلا ها را ما با پوست و رنج و محرومیت خودمان به چرخ انداخته ایم و فقط به اندازه ای میدهند تا فردا نیز به کار بیاییم عدالت برادر بیش از عصر تو محروم است و ظلم و تبعیض طبقاتی بیش از زمان تو با چهره ها ی تازه و برادر علی تمام عمرش را بر روی این سه کلمه گذاشت مظهر 23 سال تلاش و جانبازی و جهاد برای ایجا ایمان در درون وحشی ها ی مخرب و 25 سال سکوت و تحمل برای حفظ وحدت مردم مسلمان در برابر امپراتوری ها ی رم و در برابر استعمار ها ی ایران و همچنین 5 سال کوشش و رنج برای استقرار عدالت و برای این که همه ی عقده ها و کینه ها ی ما را با شمشیر ش بیرون بکشد و ما را آزاد کند نتوانست ! نتوانست!اما توانست مذهبی را و پیشوایی و سیادتی را برای همیشه برای من و ما برادر اعلام کند مذهب عدل و مذهب رهبری خلق و قانون . و سه شعار گذاشت سه شعاری که همه ی هستی خودش و خاندانش قربانی این سه شعار شدند مکتب وحدت و عدالت .

    "صلوات "

    s m s

     

    شياطين بر هر شخص بسيار دروغگوي بدکار نازل مي‌شوند.

    و اکثرشان دروغ مي‌گويند

    و اندک راست آنها هم براي شبهه کاري و فساد و انحراف است.

    و آنان که ظلم و ستم کردند به زودي خواهند دانست

    که به چه کيفر گاهي  بازگشت مي‌کنند.

    ۳۱۳

    بودجه

    چقدر بد است 

    يه بودجه خیلی ،خیلی،کلان بدهي دست مستخدم خونت ،

    بنا بر اعتمادي خاص .

    بگويي: جشن مهمی داريم ،

     بهترینها رو تدارک ببين..

    بعد مستخدمت با هزار برگ فاکتور بياد،

    و بگه اين هم بهترينها،

    البته بودجه کم اومد،

    بيشترش هم زدند تو حساب....

    و آخرجشن ....

    بجز چند نفر آشنای گدا گشنه مستخدمه

    که دارند از پرخوری میترکند ،

    باقی مهمانها تشنه وگرسنه موندند ، 

    با دلخوری و ناراحتی بسیار غر میزنند.

    ... مستخدمه گند زده

    اما با لبخندي مليح ، 

    تو چشماتون زل بزنه .

    بگه :از اون چيزي که قول داده بودم بهتر شد .

    آمار و مدارک و فاکتوراش موجوده

    میتونید بررسی کنید

    اگر مدرکی کم بود بگید . تهیه میکنم

    آخر قصه می بینی  ،

    پولها تون رو هم دزدیدن ،

    هم حیف و میل کردند ،

     هم آبروتون رفته ،

    هم وفق مدارک کلی بدهی دارین ،

     مهموناتون هم با اشتهایی ناشی از بوی کباب منتظرند.............

    ۳۱۳

     

    عمر

    و روزى كه رستاخيز بر پا شود

    مجرمان سوگند ياد مى‏كنند

    كه جز ساعتى بيش درنگ نكرده‏اند

    در دنيا هم اين گونه به دروغ كشانيده مى‏شدند. (۵۵)

    روم

    ضمانت روزی

    و چه بسيار جاندارانى كه نمى‏توانند

    متحمل روزى خود شوند

     خداست كه آنها و شما را روزى مى‏دهد

    و اوست‏شنواى دانا (۶۰)

    خدا بر هر كس از بندگانش كه بخواهد

     روزى را گشاده مى‏گرداند

     و یا بر او تنگ مى‏سازد

     زيرا خدا به هر چيزى داناست (۶۲)

    و كسانى كه در راه ما كوشيده‏اند

    به يقين راه‏هاى خود را بر آنان مى‏نماييم

    و در حقيقت‏خدا با نيكوكاران است (۶۹)

    عنکبوت

    آيا ندانسته‏اند كه اين خداست

     كه روزى را براى هر كس كه بخواهد

     فراخ يا تنگ مى‏گرداند

     قطعا در اين امر براى مردمى كه ايمان مى‏آورند عبرتهاست (۳۷)

    روم

     بگو:

     آن که از آسمانها و زمین به شما روزی می‌دهد کیست؟

    بگو: آن خداست،

    و ما یا شما کدام در هدایت یا ضلالتی  (۲۴)

    سبا

     

    موت

     

    كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ ﴿۵۷﴾

    العنکبوت

    هر نفسى چشنده مرگ است آنگاه به سوى ما بازگردانيده خواهيد شد (۵۷)

    العنکبوت

     

    زنده را از مرده بيرون مى‏آورد

     و مرده را از زنده بيرون مى‏آورد

     و زمين را بعد از مرگش زنده مى‏سازد

     و بدين گونه از گور بيرون آورده مى‏شويد (۱۹)

     

    پس به آثار رحمت‏خدا بنگر

    كه چگونه زمين را پس از مرگش زنده مى‏گرداند

    در حقيقت هم اوست

    كه قطعا زنده‏كننده مردگان است

    و اوست كه بر هر چيزى تواناست (۵۰)

    روم

    بگو فرشته مرگى كه بر شما گمارده شده

     جانتان را مى‏ستاند

    آنگاه به سوى پروردگارتان بازگردانيده مى‏شويد (۱۱)

    سجده

     

    s m s

    داستان كسانى كه غير از خدا دوستانى اختيار كرده‏اند

     همچون عنكبوت است

    كه خانه‏اى براى خويش ساخته

    و در حقيقت اگر مى‏دانستند

    سست‏ترين خانه‏ها

    همان خانه عنكبوت است

    عنکبوت(۴۱)

    ۳۱۳

    s m s

     

    و به يقين كسانى را كه پيش از اينان بودند آزموديم

    تا خدا راستگویان را از دروغگويان معلوم دارد.

     (۳) عنکبوت

    ۳۱۳

    دعا

     

     

    أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَيَكْشِفُ السُّوءَ

     

     

     

    ای آن کس که دعای بیچاره مضطر را به اجابت می‌رسانی

     

    و رنج و غم آنان را بر طرف می‌سازی

    بندگان خاص

    و بندگان خاص خدای رحمان آنان هستند که بر روی زمین به تواضع و فروتنی راه روند

     و هرگاه مردم جاهل به آنها خطاب  کنند با سلامت نفس  جواب دهند. (۶۳)

    و آنان هستند که شب را به سجده و قیام نماز در برابر خدایشان روز کنند. (۶۴)

    و آنان هستند که دایم گویند:

     پروردگارا عذاب جهنم را از ما بگردان، که سخت عذاب مهلک و دایمی است. (۶۵)

    که آنجا بسیار بد قرارگاه و بد منزلگاهی است. (۶۶)

    و آنان هستند که هنگام انفاق  اسراف نکرده و بخل هم نورزند،

    بلکه احسان آنها در حد میانه و اعتدال باشد. (۶۷)

    و آنان هستند که با خدای یکتا کسی را شریک نمی‌خوانند

     و نفس محترمی را که خدا حرام کرده جز به حق به قتل نمی‌رسانند،

    و هرگز گرد عمل زنا نمی‌گردند،

    که هر که این عمل کند کیفر گناهش را خواهد دید. (۶۸)

    عذابش در قیامت مضاعف شود

     و با ذلّت و خواری به دوزخ مخلّد گردد. (۶۹)

     مگر آن کسانی که از گناه توبه کنند

     و عمل صالح به جای آرند،

    پس خدا گناهان آنها را بدل به حسنات گرداند،

     و خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است. (۷۰)

     و هر کس توبه کند و نیکوکار شود البته توبه‌اش به درگاه قبول خدا خواهد رسید. (۷۱)

    و آنان هستند که به ناحق شهادت ندهند

    و هرگاه به عمل لغوی  بگذرند بزرگوارانه از آن درگذرند. (۷۲)

    و آنان هستند که هرگاه به آیات خدای خود متذکرشان سازند کر و کورانه در آن آیات ننگرند (۷۳)

    و آنان هستند که گویند:

     پروردگارا، ما را زنان و فرزندانی مرحمت فرما که مایه چشم روشنی ما باشند،

    و ما را سر خیل پاکان و پیشوای اهل تقوا قرار ده. (۷۴)

    چنین بندگان را به پاداش صبرشان،

    عالی غرفه‌های جنّت و قصرهای بهشتی دهند

    و در آنجا با تحیّت و سلام روبرو شوند. (۷۵)

     در حالی که در آن بهشت که بسیار نیکو منزل و مقامی است تا ابد مخلّد و متنعّم خواهند بود. (۷۶)

    سوره فرقان

    مردان و زنان مسلمان

     و مردان و زنان با ايمان

    و مردان و زنان عبادت‏پيشه

    و مردان و زنان راستگو

    و مردان و زنان شكيبا

    و مردان و زنان فروتن

    و مردان و زنان صدقه‏دهنده

    و مردان و زنان روزه‏دار

    و مردان و زنان پاكدامن

    و مردان و زنانى كه خدا را فراوان ياد مى‏كنند

     خدا براى همه آنان آمرزشى و پاداشى بزرگ فراهم ساخته است (۳۵)

    احزاب

    ۳۱۳