کشور ایکس

313:
کشور ایکس
بخش اول؛
من در کشور ایکس زندگی می کنم
در کشور من چنانچه میلیاردها دلار دزدی کنی نهایت حکمی که محکمه بدهد نامت را دو حرفی می کنند. مثلا" ص.ب و زین پس اگر کسی نامت را کامل بیان کند روانه زندان خواهد شد.
آنچه باید مردم کشور ایکس درباره ارتباط فساد گسترده در مدیریت بانکها و موسسات مالی با معیشت و مشکلات فراوان خود بدانند اما همیشه سانسور شده یا مسکوت مانده.
در کشور ایکس بر اثر اتخاذ سیاست‌های غلط از سویی و دست‌اندازی چپاولگران حقیقی و حقوقی با نفوذ و آقازادگان بر منابع مالی و بانکی کشور حجم بسیار بالایی از دارایی‌ها سپرده‌گذاران بدون وثیقه کافی و مطمئن به تاراج رفته که حال از وحشت ورشکستگی سراسری بانکها کسی حتی جرات تشکیل پرونده قضایی مبسوط برای آنها را ندارد. که خود باعث شده این غارتگران از قدرت بیشتری برخوردار باشند.
فساد‮ و‮ تخلف‮ گویا‮ دیگر‮ به‮ دولتها‮ بستگی‮ ندارد‮  البته‮  شاید‮ در‮ دولتی‮ درصدش‮ بیشتر‮ و‮ در‮ دولت‮ دیگر‮ کمتر‮  باشد،‮ یعنی در قراردادهای دولتی همیشه‮ و همه جا پای‮  یک‮ مفسد‮ و‮ رانت‮‌خوار‮ در‮ میان‮ است.‮ خواه این مفسد یک فرد باشد خواه یک نهاد حکومتی یا نظامی، مصداق‮ این‮ موضوع‮  هم‮  پرونده‮ رانت‮ ۰۶۵  میلیارد‮ یورویی‮ آقای‮ م.‮ا  در‮ دولت‮  یازدهم‮ کشور ایکس است‮، که‮ تاکنون‮ سرانجامش با‮ آن‮ همه‮ هیاهوی دولت و مجلس مشخص‮ نشده‮ است.‮ 
در پایان سال‮ ۲۹  انواع‮ و‮ اقسام‮ فسادهای‮ مالی‮ و‮  تخلفات‮‮ آشکار‮ شد،‮ از‮ فساد‮ مالی‮ و‮ کلاهبرداری‮  ب.ز گرفته‮ تا‮ بذل‮ و‮ بخشش های‮ س.م در‮ تأمین‮ اجتماعی.‮ 
ب.ز ‮‮در‮ بازداشت‮ به‮ سر‮ می برد‮ و‮ س.م مقام‮  سابق‮ کشور ایکس‮ نیز‮ آزاد است‮ و‮ البته‮ هر‮ روز‮  لیستی‮ از‮ افرادی‮ که‮ به‮ انها‮ کارت‮ هدیه‮ داده‮ و‮ آنها‮  را‮ وامدار‮ خود‮ کرده، افشا‮ می‌کند‮ و‮ این‮ و‮ آن‮ را‮ تهدید.

سرانجام‮ چند‮ نماینده‮ متهم‮ در‮ فساد‮ مالی‮ سه‮  هزار‮ میلیارد‮ی نیز‮ تاکنون‮ نامعلوم‮ است،‮ احکام‮  متهمان‮ فساد‮ مالی‮ و‮ اختلاس‮ بیمه‮ هنوز‮ اجرا‮  نشده‮ و‮ م.ر که‮ عنوان‮ می‌شود‮ در‮ پرونده‮  اختلاس‮ بیمه‮ یکی‮ از‮  متهمین‮ است‮ هم‮ مانند‮  همکار‮ سابقش‮ آزادانه‮ در‮ حال رتق‮ و‮ فتق‮ امور‮ است.
ماحصل‮ این‮ فساد‮های‮ کوچک‮ و‮ بزرگ‮ در‮ کشور‮ ایکس این‮ است‮ که‮ این کشور‮ طبق‮  گزارش‮ سازمان بین المللی شفافیت در رده بندی کشورهای جهان بر اساس شاخص ادراک فساد در‮  میان‮ ۷۷۱  کشور،‮  رتبه‮ ۴۴۱ را‮  به‮  خود‮ اختصاص‮  داده‮  است،‮  نکته‮  قابل‮  توجه‮  اینکه‮  فقط‮  در‮  سال‮ ۱۹ به‮ ۲۹ یازده‮  پله‮  تنزل‮ رتبه‮ داشته است.

کشور‮  ایکس با وجود‮  داشتن‮ چندین‮  سازمان‮ و‮  نهاد‮ نظارتی‮ نتوانسته‮ جلوی‮  فساد‮ را‮ بگیرد‮ و‮  این‮ فسادها‮ روز‮ به‮ روز‮ بیشتر‮ و بیشتر‮ می‌شود،‮
‮ یک مقام مسئول می‌گوید: عوامل‮ مختلفی‮ در‮  بروز‮ فساد‮ در‮ کشور‮ دخیل‮ هستند‮ این‮ عوامل‮ از‮  قوانین‮ گرفته‮ تا‮ نهادها‮ و‮ افراد‮ بانفوذ‮ همگی‮  بستر‮ساز‮ فساد‮ هستند.
عضو کمیسیون برنامه، بودجه  مجلس‮ کشور ایکس این گونه‮ به‮ تشریح‮  بسترهای‮ فساد‮ می‌پردازد‮: ما‮ همه‮ چیز‮ را‮ سیاسی‮ می‌کنیم،‮ وقتی‮ هر‮ قضیه‮‌ای‮ سیاسی‮ شد‮، عدالت‮ از آن‮  عبور‮ می کند،‮
در‮ قضاوت‮ اگر‮ سیاست‮ از‮ در‮ وارد‮ شود‮ عدالت‮ از‮ پنجره‮ خارج‮ می شود.‮
متأسفانه‮ حکومت‮ مبارزه‮ با‮ فساد‮ را‮ سیاسی‮ کرده؛ یعنی‮ آمده؛‮ از فساد باند‮ جناح‮  سیاسی‮ موافق چشم‮ پوشی‮ و حتی حمایت کرده‮ و‮ به‮ اندک خطای آنهایی‮ که‮ در‮ جناح‮ مقابل‮‌اند‮ ذره‮‌ای‮ رحم‮ نکرده است.
نباید‮ در‮  مبارزه‮ با‮ فساد‮ بین‮ این‮ جناح‮ و‮ آن‮ جناح‮ فرقی‮ باشد.‮ پس‮  ابتدا‮  باید‮  جو‮  سیاسی‮  را‮  در‮  مبارزه‮ با‮ فساد‮ حذف‮ کنیم. که ظاهرا حتی صحبت در مورد آن جرم سیاسی تلقی می شود.

سیستم بانکداری غیر ربوی کشور ایکس و یا به عبارت دیگر رباخواری گسترده قانونی و مشروع و یا به بیانی کاملتر غارتگری و تاراج شرعی نقطه آغاز فساد سازمان یافته و سیستماتیک شده‌‌است.

تا وقتی حکومت در کشور ایکس اجازه دهد مدیران ارشد مالی و بانکی هزینه‌های غارت و چپاول خود را از مشتریان و وام گیرندگان و دولت اخذ نمایند این غمنامه ادامه خواهد داشت. وقتی به نحوه سیاست گذاری و تغییر یا ابداع روشهای سر کیسه کردن مردم در بخش بانکی کشور ایکس دقت کنید انگار خود شیطان در آنجا تجلی یافته است.
بالاترین کارمزد و سود در تاریخ نظام‌های مالی جهان در این سیستم قانونا" اجرایی گردیده و اموال و دارایی‌های مردم در شرایطی مقنن بازیچه دست مدیران مالی فاسد گردیده؛ بطوریکه ایشان هر تصمیمی بخواهند برای سپرده‌های مردم می‌گیرند بدون آنکه پاسخگو باشند. مثلا ۴۰ درصد منابع بانکی به صورت معوق و منجمد درآمده اما مدیری متهم نشده است. و سکوتی مطلق بر سرنوشت این جنایت و خیانت حاکم است.

313

@behkamiyan

کدخدای ده ما


کدخدایی که گمان کرده خدای دهِ ماست
 کدخدا نیست خدا نیست بلای دهِ ماست

 روزگاری است به گوش همه خواند که خداست
خانه اش در دهِ ما نیست جدا از دهِ ماست

بینوا بی خبر ازحال و هوای ده ماست
کدخدا دیرزمانی است که دیوانه شده 

از  زمانی که به دیدار خدا رفته و در خانه شده  
خانه را دیده ؛ خدا را نه ولی، با همه بیگانه شده 

 غافل از آنکه خدا در همه جای ده ماست
بینوا، بیخبر ازحال و هوای ده ماست

بینوا، بیخبر ازحال و هوای ده ماست
کدخدا دیرزمانی است که دیوانه شده

از زمانی که به دیدار خدا رفته و در خانه شده خانه را دیده 
خدا را نه ولی، با همه بیگانه شده 

313

@behkamiyan

بزرگی

313:
ﭘﺴﺮ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍی ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻧﺸﺴﺖ. ﭘﺮﺳﯿﺪ:
ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﭼﻨﺪ؟
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ: 50 ﺳﻨﺖ.
ﭘﺴﺮﮎ پولهایش ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩ ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ: بستنی ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﮔﻔﺖ: 35 ﺳﻨﺖ.
ﭘﺴﺮ: ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ.
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺁﻭﺭﺩ.
ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ، صورت حساب ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ.
ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ هنگام ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺰ منقلب شد، ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ 15 ﺳﻨﺖ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ می توانست ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﺑﺨﺮﺩ.

 ﺷﮑﺴﭙﯿﺮ معتقد است:
-ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ،
-ﺑﺮﺧﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺪﺳﺖ میآﻭﺭﻧﺪ،
-ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
313
@behkamiyan

انقلاب

313:
انقلاب
بخش اول:
فطرت انسان آزاد و آزادیخواه خلق گردیده‌است وقتی مدت مدیدی آزادی توسط حکومت از مردم سلب شود با سر ریز شدن آستانه تحمل مردم انقلاب اتفاق خواهد افتاد.
فطرت انسان پاک و بی‌آلایش خلق شده است و  در نهایت فطرت جمعی جامعه فساد را نمی‌پذیرد. وقتی فساد و چپاول را در کشوری نهادینه کردید منتظر اضمحلال قریب‌الوقوع آن کشور باشید.

تابلو آزادی بالاترین هدایتگر مردم به سمت انقلاب است‌.

از آنجا که انقلابها در تاریخ جهان طی دو قرن گذشته بسیار مهم بوده‌اند، شگفت‌انگیز نیست که نظریه‌های گوناگونی به منظور کوشش برای تبیین آنها بوجود آمده است. برخی از این نظریه‌ها در اوایل عمر علوم اجتماعی تنظیم گردیدند؛ مهمترین رویکرد در این زمینه نظریه کارل مارکس است.
 
 مارکس مدتها پیش از هر یک از انقلابهایی که به نام اندیشه‌های او رخ داده زندگی می‌کرد،
 اما بر آن بود که نظریاتش تنها به عنوان تحلیلی از شرایط دگرگونی انقلابی در نظر گرفته نشود، بلکه به عنوان وسیله‌ای برای پیشبرد این گونه دگرگونیها مورد استفاده قرار گیرد. اندیشه‌های مارکس، صرف نظر از اعتبار حقیقی آنها، تأثیر عملی فوق‌العاده زیادی بر دگرگونیهای اجتماعی قرن بیستم داشته‌اند.

مارکس بر «چاره‌ناپذیری» یا ضرورت انقلاب سخت تکیه می‌کرد. وی بر آن بود که انقلاب ناشی از تکامل نیروهای تولیدگر جامعه است و از ناسازگاری آن نیروها با روابط و نظام سیاسی و اجتماعی کنونی، پدید می‌آید. هنگامی که این نظام و روابط جلوی رشد تولید را بگیرند، بحران سخت می‌شود و دورهٔ انقلاب‌های اجتماعی آغاز می‌شود. طبقات زبردست نمی‌خواهند پایگاه خود را از دست بدهند و طبقات زیردست نمی‌خواهند در وضع کنونی بمانند و این برخورد به انقلاب‌های خونین می‌انجامد. مارکس انقلاب را عامل ناگزیر پیشرفت و لوکوموتیو تاریخ می‌داند.

از مهم‌ترین عوامل مؤثر بر طغیان یک ملت نارضایتی از سلب آزادی ایشان توسط حکومت است که منتهی به انقلاب می‌شود.
پس از آن عدم انطباق، هر حکومتی برای بقا و تداوم بایستی با نیاز و تغییرات فکری و فرهنگی جامعه همگام باشد. و چنانچه حاکمیت نتواند به نسبت ورود نسلهای جدید انطباق لازم را ایجاد نماید دچار تحجر و واپسگرایی می‌گردد که نهایتا به نارضایتی در نسل جدید و با برتری تدریجی نسل جدید نارضایتی به کل جامعه تعمیم داده می‌شود.
 یکی دیگر از دلایل نارضایتی فساد مالی و اداری گسترده  در دستگاه های اجرایی و قضاتی و قانونگذاری است. و بی‌تفاوتی یا ناتوانی حاکمیت در مبارزه با فساد و فسادانگیزان.
وقتی فسادها و اختلاس در بدنه حکومت به حدی اعیان می‌گردد که قابل پیگیری قضایی و حقوقی نیست یعنی نهادینه شدن و سیستماتیک شدن فساد در جامعه

و عدم پاسخگویی مراجع ذیصلاح یعنی بیماری و آلودگی حاد در لایه‌های نظارتی و کنترلی و سپس قرار گرفتن تمام یا بخشی از جامعه در مسیر پایان آستانه تحمل.
 
نارضایتی عمیق از وضع جاری عنصر به وجود آورندهٔ تغییر است ولی هر نارضایتی نمی‌تواند به انقلاب تبدیل گردد، بلکه این نارضایتی باید به حد ناامیدی از مبارزه با فساد در دستگاه‌های حکومتی و اصلاح  در پیکرهٔ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و حتی فرهنگی موجود در آمده باشد تا کم‌کم به عنصر خشم منجر شود. و خشم توده‌ها همسو به سمت انقلاب شود.
 یکی دیگر از شاخصه‌های این نارضایتی، ظهور آن در طبقه‌ها و قشرها و نخبه گان است. که بخشی از جامعه برای رهایی مشکلات بوجود آمده تصمیم به تغییر می‌گیرد. و حکومت بجای درک اوضاع به مقابله با آن می‌پردازد.
  پس آن بخش از جامعه با طرح ایدئولوژی نوین سایر اقشار جامعه را با خود همراه می‌نماید.
ایدئولوژی به معنی اشتراکات فرهنگی و عقیدتی است که به نحوی نمادین بیان می‌گردد، ایدئولوژی به معنای خاصش نوعی انقلاب گفتاری محسوب می‌شود که اهداف جدیدی را پیش روی افراد ناراضی از وضع موجود قرار می‌دهد تا در حول آنها به ارائهٔ نظریات و ایده‌های جدید اقدام شود. برینتون گفته که هیچ انقلابی بدون ظهور ایدئولوژی جدید شکل نمی‌گیرد. این ایدئولوژی اهداف دور از دسترسی را که کمبود حکومت موجود است و حکومت نمی‌تواند آنها را تحقق بخشد، نشانه می‌رود تا هم رضایتی عقلایی از ارضاء آنها در آینده برای جذب عامیون استفاده کند و هم با آرمانهایش به ساختارهای نخبه‌گان ساحت بدهد و آنها را در یک جهت هماهنگ کند.

ایدئولوژی هر انقلاب در چگونگی روندها و چهاچوب‌ها در حال و آیندهٔ پیروزی و یا شکست آن انقلاب نقش بسیار اساسی دارد به عبارتی چگونگی پیروزی، حکومت جایگزین، نقش‌های رهبری و دیگر عوامل که با پیروزی یک انقلاب به دنبال آن می‌آیند از ایدئولوژی آن انقلاب بر می‌خیزند و هر چه این ایدئولوژی به آرمان‌های آن جامعه نزدیکتر باشد پیروزی نزدیکتر و موفق تر است
313

@behkamiyan

انقلاب
بخش دوم
گسترش روحیهٔ انقلابی آغاز دوران آنارشیستی یک انقلاب است.
در این زمان جامعه دیگر به آن حد از خشم رسیده است که برای رسیدن به خواسته‌هایش در پی عمل کردن به اقدامات موثر باشد. که این امر را شکایات متعدد، انتقادها و نقد‌های تند، مستقیم و خالی از کنایه، انتشار و اعلام فسادها و مفسدان و عوامل فساد با ذکر نام و مستندات کامل اعتراض و تحصن در برابر ارکان حکومت.
که رفته رفته به اعتراضات و تجمع‌های آزادیخواهی و مبارزه با فقر و فساد سپس تظاهرات‌های گسترده آرام و دست‌آخر راه‌پیمایی‌های خشونت آمیز و  خونین می‌انجامد که همه و همه از نشانه‌های رسیدن جامعه به آن سطح از نارضایتی است، که دیگر جز به انقلاب و سرنگونی رژیم فاسد و مستبد نمی‌اندیشند.
یعنی از زمانی که اعتراضات مردمی به نقطه غیر قابل بازگشت وارد شود تا سرنگونی حکومت تداوم پیدا خواهد کرد، و پایان حاکمیت قطعی گردیده است.
در مرحلهٔ دوم، یعنی بروز ایدئولوژی؛ هنوز مردم عامی نوعی پشیمانی، برای مقابله با تغییرات در آینده و حفظ وضع موجود را با خود همراه دارند ولی در مرحلهٔ گسترش روحیه انقلابی دیگر این محافظه کاری به تدریج از بین می‌رود و به نوعی تنفر تبدیل می‌شود. هر چه این تنفر ریشه‌دارتر و بزرگتر باشد چهرهٔ انقلاب‌ها خونین‌تر و پر اضطراب‌تر نیز می‌شوند، زیرا در آنها علاوه بر نابود شدن نهادهای حکومت پیشین، کارکنان و عوامل حکومت پیشین هم مورد خشم مردم قرار خواهند گرفت. به طور کلی به وجود آمدن این دوره شاخصهٔ بروز انقلاب است، هیچکدام از مراحل قبل این حس را بر کل جامعه القاء نمی‌کنند که می‌توانند به انقلاب منجر شوند ولی ورود به دورهٔ آنارشیستی، بازگشت به عقب را ناممکن می‌کند و از طرفی وجود جهل در سران حکومت که تنها به ادامهٔ سرکوب ادامه می‌دهند، این روحیه را هر روز بیشتر از پیش می‌کند و تا آن حد پیش می‌رود که به انقلاب منجر گردد.
بوجود آمدن رهبر برای انقلاب  وابستگی مستقیم با ایدئولوژی دارد. در جریان یک انقلاب همیشه یک ایدئولوژی حاکم نمی‌شود، بلکه انواع ایدئولوژی‌ها در کنار یکدیگر فعال اند ولی ایدئولوژی عام تر و نزدیکتر به اکثریت از درون خود رهبری را برای بسیج این نیروها در نظر می‌گیرد و نقش هم آوایی برای انقلاب شروع می‌گردد. این رهبر علاوه برداشتن ویژگی‌ها سیاسی و اجتماعی و قشری باید شجاعت ایستادن در مقابل حکومت را هم داشته باشد. همچنین تعادل و تعامل با دیگر گروه‌ها و دسته‌ها نیز در روند پیروزی نقش بسیار مهمی دارد. رهبر انقلاب زمانی که در پاریس اقامت داشت در مورد تعامل با این گروه‌ها که حتی ایدئولوژی‌های مخالف داشتند کوشید ولی وقتی نیروی غالب بر انقلاب شکل گرفت و انقلاب به پیروزی رسید، همکاری پایان یافت. این انقلاب‌ها که با رهبری یک نفر به عنوان شاخصهٔ بروز آنها به موفقیت می‌رسند را انقلاب‌های تک نفری می‌نامند.
ولی غالب انقلاب‌ها این گونه نیست که یک نفر بتواند بسیج نیروها و نارضایتی‌ها را مهیا کند. گاهی مانند انقلاب روسیه، انقلاب الجزایر، انقلاب فرانسه، انقلاب نیکاراگوئه و انقلاب چین رهبری به یک گروه و یا یک دسته بر می‌گردد که بیشترین پیروان را دارند و ایدئولوژی مقبول‌تر را در اختیار دارند، ولی در کل این دسته‌ها نیز شخصت‌های مشهوری را دارند که حرف آخر را می‌زنند
مهم‌ترین اصل هر ایدئولوژی اصل پرداختن به آزادیست.
تمامی دلایلی که برای به وجود آمدن انقلاب گفته می‌شود ممکن است صحیح باشد، ولی فقط یک دلیل اصلی موجود است که مادر و ریشه تمام عوامل است و اینکه ذاتاً انسان موجودی آزاد و آزادیخواه است چه از لحاظ عقیدتی و سیاسی و یا اجتماعی. در تمامی جوامع، قوانین هر چند هم مثبت باشند، با ذات انسان در تضاد هستند، هر چند که، این تضاد درونی اندک باشد. با ذکر این مثال که در تمامی انقلابها اکثر مردم بدون اطلاع کافی پیرو جمعیت آزادیخواه می‌شوند و اگر انقلاب پیروزشود تا زمانی که هنوز سیستم جدید اعمال قدرت نکرده باشد مردم در شور و خوشحالی زیادی به سر می‌برند که ناشی از حس آزادی است و به محض تثبیت قدرت، خفقان ایجاد میشود که ان هم ناشی از حس سلب آزادی است.
وقتی حاکمیت محدودیتی غیر عقلانی وضع می‌کند توجه به شکستن آن محدویت  در لایه‌های مختلف جامعه بیشتر نمود پیدا می‌کند نسبت به وقتی که عدم انجام آن امری عادی تلقی می‌گردید.
تمام آحاد یک ملت ‌ناخودآگاه همکاری را در جامعه و تمامی دنیا امری بسیار مثبت می‌دانند که به پیشرفت اهداف در تمامی زمینه‌ها کمک می‌کند و باعث اتحاد می‌شود و این تا زمانی امری ثابت است که سوءاستفاده، تبعیض، طمع، غرور، اعمال قدرت و عقیده و... راه خود را باز نکرده باشد و نطفه دیکتاتوری یا فساد بسته نشده باشد که اگر چنین شد و استبداد به بار نشیست یعنی وقوع فاجعه؛ و وقتی چنین شد بازگشت به فطرت جامعه و مقابله تا سرنگونی حاکمیت مستبد یا فاسد اجتناب ناپذیر است.

313

@behkamiyan

انقلاب
بخش سوم:
شرایطی که منجر به وقوع قیام یک ملت می‌گردد؛
"استبداد و حاکمیت دیکتاتوری، عدم وجود آزادی، فساد گسترده اقتصادی و سیاسی نهادینه شده در بطن حاکمیت، چپاول چند جانبه دارایی و ثروت کشور و عدم توان پاسخگویی یا فرار از آن  و فقر افسار گسیخته و شکاف طبقاتی، سبب وقوع انقلاب و قیام ملتها بوده و هست.
تاخیر در عدم پذیرش حقانیت خواسته‌های مردم و ندیده گرفتن حقایق، عمق حماقت و نادانی  حکومت‌های تمامیت‌خواه را روشن‌تر و منجر به اضمحلال حاکمیت یا انقلاب خونین و پر هزینه‌ترخواهد شد."
و وقتی اضمحلال یک دیکتاتوری به نقطه غیر قابل بازگشت رسید حمایت دولت‌های خارجی علنی و حتی رقابتی می‌شود.
تقریبا" هیچ‌ انقلاب بزرگی در تاریخ بدون حمایت و پشتیبانی مستقیم و غیرمستقیم کشورهایی ثالث به سرانجام نرسیده است.
تمامی جنبش‌های اجتماعی و سیاسی برای رسیدن به خواسته‌های مردمی نیازمند تبلیغ و اطلاع‌رسانی به موقع و گسترده می‌باشند.
و از سویی جلب حمایت سیاسی، بین‌المللی و منطقه‌ای و سرمایه لازم جهت تامین هزینه‌های انقلاب و انقلابیون نیازمند اسپانسر قدرتمند می‌باشد. و دیگر آنکه  فشار بر حکومت استبدادی بدون یاری کشورهای ذی‌نفوذ و ذینفع در عدم سرکوب خونین قیام غیر ممکن می‌باشد. پس نتیجه آنکه تغییرات سیاسی کشور و منطقه آشوب زده به تنهایی میسر نمی‌باشد.
 ارتباط جریانات سیاسی و انقلابی  بخصوص در سه چهار دهه گذشته که شبکه‌های اجتماعی به شکل امروزی وجود نداشت توسط رادیوها بیگانه و حتی مصاحبه سران برخی حکومت‌ها انجام می‌پذیرفت.
چراکه در چنین شرایطی کشورهای مداخله‌گر ضمن حمایت از انقلاب در شرف وقوع بخصوص در نقطه غیرقابل بازگشت اهداف و منافع سیاسی‌ و منطقه‌ای خویش را دنبال می‌نمایند.
 
اما نکته‌ای حساس در اینجا برای آینده کشور در حال تحول وجود دارد که چنانچه انقلاب وام‌دار اجانب شود برای حفظ روابط  موظف به جبران مافات و اعطای امتیازات بوده پس برخی از فرزندان انقلاب در تقسیم مقامات و جنگ قدرت در مظان اتهامات خیانت و وطن‌فروشی قرار‌می‌گیرند. 
و چنانچه نسبت به جبران دیون خود قصور نماید در اذهان بین‌المللی حکومتی عهدشکن و غیر قابل اعتماد شناخته‌شده و اعتبار لازم جهت شرکت در معادلات و مناسبات دوستانه حتی با سایر ملل را از دست می‌دهد.
پس در پس پرده قدرت، سران حکومت نوپا در تشکیل دولت و سازمانهای نوین و الخصوص نهادهای اطلاعاتی و امنیتی به صورت مخفیانه وابسته به مستشاران خارجی می‌شوند تا جهت حفظ تعادل در ارکان کشور و بدون جنجال گروه‌های اپوزسیون،  پیمان مودت با حامیان خود را عملیاتی نموده باشند. 
و اما وقایع بعد از انقلاب تا اندازه‌ای تحت تأثیر همان رویدادهایی است که منجر به انقلاب شده‌اند. گاهی بعد از یک دوره فساد و چپاول حاکمان مستبد، کشور فقیر شده و به شدت دچار نفاق و از هم گسیختگی می‌گردد. بقایای رژیم که با غارت دارایی‌های کشور توان مالی زیادی پیدا کرده‌اند ممکن است نیروهای خود را دوباره گردآوری کرده و مجدداً دست به تهاجم بزنند. از سویی تسویه حسابهای افراد با دولتیان و ایادی رژیم گذشته اجازه هر جنایتی را به دست می‌دهد و معمولا بی‌گناهان بسیاری توسط انقلابیون افراطی کشته می‌شوند.

فی‌المثل:
 انقلاب ایران، که با مشارکت مردم، احزاب، روشنفکران و دانشجویان انجام پذیرفت، نظام پادشاهی را سرنگون، و زمینهٔ روی کار آمدن نظام اسلامی، با رهبری دینی در ایران را فراهم کرد. تفکرات و شخصیتهای دینی در این انقلاب حضور برجسته‌ای داشتند و آن را انقلاب اسلامی خواندند.

انقلاب کبیر فرانسه دوره‌ای از دگرگونی‌های اجتماعی سیاسی در تاریخ سیاسی فرانسه و اروپا بود. این انقلاب، یکی از چند انقلاب مادر در طول تاریخ جهان است که پس از فراز و نشیب‌های بسیار، منجر به تغییر نظام سلطنتی به جمهوری در فرانسه و ایجاد پیامدهای عمیقی در کل اروپا شد.

 انقلاب روسیه و ظهور
ولادیمیر لنین رهبر بلشویک‌ها؛ جنبشی سیاسی در روسیه بود که در سال ۱۹۱۷ با سرنگونی دولت موقت که بعد از حکومت تزارها به روی کار آمده بود به اوج خود رسید و به برپایی اتحاد شوروی انجامید. 

انقلاب کمونیستی چین
 اوج حرکت حزب کمونیست چین به سوی کسب قدرت از زمان تأسیس آن در سال ۱۹۲۱ و دومین بخش از جنگ داخلی چین بود.
جنگ داخلی کمونیست‌ها و ناسیونالیست‌ها تخاصمی نظامی در کشور چین بین جبههٔ ناسیونالیست‌های چین و حزب کمونیست چین بود. این جنگ در ۱۹۲۶ با تصفیهٔ جبههٔ متحد ناسیونالیست از اعضای چپ و کمونیست توسط رهبرشان آغاز شد و در ۱۹۴۹ با پایان غیر رسمی تخاصمات نظامی پایان یافت.

انقلاب آمریکا مجموعه رویدادها و اندیشه‌ها و تغییراتی است که منجر به جدایی سیزده ایالت آمریکای شمالی از بریتانیا و تأسیس ایالات متحدهٔ آمریکا گردید. اولین درگیری‌ها از شهر بوستون شروع شد که به دنبال شدت عمل پادشاهی انگلستان به سرعت گسترش یافت.

313

@behkamiyan

اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست

313:
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست .

ای حاکم مطلق بر سرزمین من
هشدار...
در سالهای نه‌چندان دور
تو را موکدا" هشدار دادم
و باز تاکید کردم
از زمانی که
مفری برای بازگشت
وجود نخواهد داشت،
نادانی سنگی در چاه اندازد
که صد عاقل
از در آوردن آن عاجز مانند ...
گفتم و بسیار گفتم
ای حکمران مطلق؛
بی رقیب و طاغی نمان
و اینچنین مباش
چون بعید می دانم
از پس این ندانم کاریها
و این بازار گرم نادانی
و این تنوره تزویر
عقلی برای عاقلی
و عاقلی برای جبران بماند
تا چه رسد
فرمان را مطاع گردد کسی
پرسیدم و آگاه کردم
ای زاهد ظاهر پرست
به چه دل خوش کرده ای؟
روزگار حکومت کوتاه است،
آن مقدار
که حتی؛
ارزش پشت دست
به دندان گزیدن هم ندارد.
پس بدان و آگاه باش
در این سراب قدرت
نه سایبانی خواهی یافت
که دمی بیاسائی
و نه کف دستی آب خوش،
که عطش هولناک خود را
فرونشانی.
پس این کاروان سرگردان را
به کاروان سالاری بسپار
بیابان دیده
که شریک دزد نبوده باشد
زان پس خود
و ملتی را نجات بخش باش،
هر چند
به سختی او را خواهی یافت،
که ناممکن نیست.
تاکید کردم؛
به بیراهه رهسپارید،
و بد آنکه تنها نیستید
بلکه ملتی را به کمینگاه هلاک خواهید کشاند
و در این کمینگاه
بسیار تیرهای زهرآلود بلا
و از هر نوع
بر سر ما خواهد بارید
و به سختی،
اندک گروهی
از أن رهائی خواهند یافت،
به کجا چنین شتابان،
اندکی تأمل کن
و از رفتن بمان
و به عقب نگاه کن،
ببین کجا بودیم
و به کجا رسیدیم،
هر آن کس که
قصد خیر داشته
و پاک دل باشد 
اگر بفهمد و بداند
که چه بر سر این ملت آمده
بغض او را خفه خواهد کرد.
تأمل کن.
به بد بیراهه ای رهسپاریم،
هر چند نخواهیم؛
با این سیلاب خروشان ویرانگر
همسو و همسفر باشیم،
فریاد از دلسپاری ما و جبر زمانه،
آیا هنوز باور ندارید،
که جز شعار و فریب،
در ذهن نپرورانده بودید،
و جز خسران و ندامت،
باری بر نخواهید گرفت
و از این کشت عظیمی که کرده اید
بد میوه ای به ثمر خواهد نشست.
ای کاش.
بذر بر سنگلاخ
بر شوره زار
بر مرداب می ریختید.
افسوس،
که تخم نفاق و فتنۀ 
بر حاصلخیزترین زمین های
باور مردم پاشیده شد
و روزی که
این بذرها کامل به ثمر بنشیند
باید به حال ایران فراوان گریست.
این فتنه،
که درجان
و سرشت مردم افتاده
ذوالفقار علی را هم
کند می کند
تا چه رسد
به قلم و تیغ شکستۀ ما
گفتم؛
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانۀ تزویر و ریا بگشایند
            ........................

یک حاکم است بر همه تاریخ،
یک ظالم است
که بر تاریخ حکومت می‌کند،
یک جلاد است
که شهید می‌کند
و در طول تاریخ،
فرزندان بسیاری
قربانی این جلاد شده‌اند،
و زنان بسیاری
در زیر تازیانه‌های
این جلاد حاکم بر تاریخ،
خاموش شده‌اند،
و به قیمت خونهای بسیار،
آخور آباد کرده‌اند
و گرسنگی‌ها
و بردگی‌ها و قتل عام‌های بسیار
در تاریخ
از زنان و کودکان شده است،
از مردان و از قهرمانان
و از مظلومان و معلمان،
در همه زمانها و همه نسلها

گفتم پایان این نمایش را،
و حال؛
در پس پرده نشینان این هنگامه که برپاست
و گردانند گان
این نمایش کثیف
جز به چپاول
و غارت اموال
عمومی و خصوصی ملت نمی اندیشند
این افراد پست و کثیف
برای نیل
به بالاترین حد فساد تاریخ،
لعین ترین اعمال را
تقدس و تحقق بخشیدند
و آحاد جامعه را
آلوده به ترس و دروغ،
تزویر و ریا،
چاپلوسی و تملق، 
زیاده خواهی و طمع
و فسادانگیزی
و رشوه خواری
و هر ننگ و خفتی کردند.
این ملعونین
باورهای مردم را لجن مال کرده
و از ریشه تغییر دادند.
کار را به جایی رساندند که
در اذهان عمومی
دفاع از انسانیت،
شرافت،
اعتقادات اخلاقی و معنوی
بسیار پر هزینه
و بلکه احمقانه 
جلوه گر باشد.
به طوری که
وقتی آمار نجومی فساد
منتشر می گردد
عکس العمل عموم
جز احساسی گنگ و مبهم
بر پایه یاس و فلاکت نمی باشد.
بی تفاوتی و لاقیدی
بر تارک جامعه نقش بسته
و شرط عقلانیت گردیده،
و اعتراض و طغیان،
تظاهر و مکر
یا خریت و حماقت 
محسوب می گردد.
 و در کل در شرایط فعلی
از پرده نشینان
جز فساد بیشتر
به قصد قربت
به برخی کثیف تر از خودشان انتظاری نمی رود.
و از عموم نیز
جز دست در جیب یکدیگر کردن به امید زندگی بهتر....!!!

                                 
313

@behkamiyan

انقلاب بخش اول

313:
انقلاب
بخش اول:
فطرت انسان آزاد و آزادیخواه خلق گردیده‌است وقتی مدت مدیدی آزادی توسط حکومت از مردم سلب شود با سر ریز شدن آستانه تحمل مردم انقلاب اتفاق خواهد افتاد.
فطرت انسان پاک و بی‌آلایش خلق شده است و  در نهایت فطرت جمعی جامعه فساد را نمی‌پذیرد. وقتی فساد و چپاول را در کشوری نهادینه کردید منتظر اضمحلال قریب‌الوقوع آن کشور باشید.

تابلو آزادی بالاترین هدایتگر مردم به سمت انقلاب است‌.

از آنجا که انقلابها در تاریخ جهان طی دو قرن گذشته بسیار مهم بوده‌اند، شگفت‌انگیز نیست که نظریه‌های گوناگونی به منظور کوشش برای تبیین آنها بوجود آمده است. برخی از این نظریه‌ها در اوایل عمر علوم اجتماعی تنظیم گردیدند؛ مهمترین رویکرد در این زمینه نظریه کارل مارکس است.
 
 مارکس مدتها پیش از هر یک از انقلابهایی که به نام اندیشه‌های او رخ داده زندگی می‌کرد،
 اما بر آن بود که نظریاتش تنها به عنوان تحلیلی از شرایط دگرگونی انقلابی در نظر گرفته نشود، بلکه به عنوان وسیله‌ای برای پیشبرد این گونه دگرگونیها مورد استفاده قرار گیرد. اندیشه‌های مارکس، صرف نظر از اعتبار حقیقی آنها، تأثیر عملی فوق‌العاده زیادی بر دگرگونیهای اجتماعی قرن بیستم داشته‌اند.

مارکس بر «چاره‌ناپذیری» یا ضرورت انقلاب سخت تکیه می‌کرد. وی بر آن بود که انقلاب ناشی از تکامل نیروهای تولیدگر جامعه است و از ناسازگاری آن نیروها با روابط و نظام سیاسی و اجتماعی کنونی، پدید می‌آید. هنگامی که این نظام و روابط جلوی رشد تولید را بگیرند، بحران سخت می‌شود و دورهٔ انقلاب‌های اجتماعی آغاز می‌شود. طبقات زبردست نمی‌خواهند پایگاه خود را از دست بدهند و طبقات زیردست نمی‌خواهند در وضع کنونی بمانند و این برخورد به انقلاب‌های خونین می‌انجامد. مارکس انقلاب را عامل ناگزیر پیشرفت و لوکوموتیو تاریخ می‌داند.

از مهم‌ترین عوامل مؤثر بر طغیان یک ملت نارضایتی از سلب آزادی ایشان توسط حکومت است که منتهی به انقلاب می‌شود.
پس از آن عدم انطباق، هر حکومتی برای بقا و تداوم بایستی با نیاز و تغییرات فکری و فرهنگی جامعه همگام باشد. و چنانچه حاکمیت نتواند به نسبت ورود نسلهای جدید انطباق لازم را ایجاد نماید دچار تحجر و واپسگرایی می‌گردد که نهایتا به نارضایتی در نسل جدید و با برتری تدریجی نسل جدید نارضایتی به کل جامعه تعمیم داده می‌شود.
 یکی دیگر از دلایل نارضایتی فساد مالی و اداری گسترده  در دستگاه های اجرایی و قضاتی و قانونگذاری است. و بی‌تفاوتی یا ناتوانی حاکمیت در مبارزه با فساد و فسادانگیزان.
وقتی فسادها و اختلاس در بدنه حکومت به حدی اعیان می‌گردد که قابل پیگیری قضایی و حقوقی نیست یعنی نهادینه شدن و سیستماتیک شدن فساد در جامعه

و عدم پاسخگویی مراجع ذیصلاح یعنی بیماری و آلودگی حاد در لایه‌های نظارتی و کنترلی و سپس قرار گرفتن تمام یا بخشی از جامعه در مسیر پایان آستانه تحمل.
 
نارضایتی عمیق از وضع جاری عنصر به وجود آورندهٔ تغییر است ولی هر نارضایتی نمی‌تواند به انقلاب تبدیل گردد، بلکه این نارضایتی باید به حد ناامیدی از مبارزه با فساد در دستگاه‌های حکومتی و اصلاح  در پیکرهٔ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و حتی فرهنگی موجود در آمده باشد تا کم‌کم به عنصر خشم منجر شود. و خشم توده‌ها همسو به سمت انقلاب شود.
 یکی دیگر از شاخصه‌های این نارضایتی، ظهور آن در طبقه‌ها و قشرها و نخبه گان است. که بخشی از جامعه برای رهایی مشکلات بوجود آمده تصمیم به تغییر می‌گیرد. و حکومت بجای درک اوضاع به مقابله با آن می‌پردازد.
  پس آن بخش از جامعه با طرح ایدئولوژی نوین سایر اقشار جامعه را با خود همراه می‌نماید.
ایدئولوژی به معنی اشتراکات فرهنگی و عقیدتی است که به نحوی نمادین بیان می‌گردد، ایدئولوژی به معنای خاصش نوعی انقلاب گفتاری محسوب می‌شود که اهداف جدیدی را پیش روی افراد ناراضی از وضع موجود قرار می‌دهد تا در حول آنها به ارائهٔ نظریات و ایده‌های جدید اقدام شود. برینتون گفته که هیچ انقلابی بدون ظهور ایدئولوژی جدید شکل نمی‌گیرد. این ایدئولوژی اهداف دور از دسترسی را که کمبود حکومت موجود است و حکومت نمی‌تواند آنها را تحقق بخشد، نشانه می‌رود تا هم رضایتی عقلایی از ارضاء آنها در آینده برای جذب عامیون استفاده کند و هم با آرمانهایش به ساختارهای نخبه‌گان ساحت بدهد و آنها را در یک جهت هماهنگ کند.

ایدئولوژی هر انقلاب در چگونگی روندها و چهاچوب‌ها در حال و آیندهٔ پیروزی و یا شکست آن انقلاب نقش بسیار اساسی دارد به عبارتی چگونگی پیروزی، حکومت جایگزین، نقش‌های رهبری و دیگر عوامل که با پیروزی یک انقلاب به دنبال آن می‌آیند از ایدئولوژی آن انقلاب بر می‌خیزند و هر چه این ایدئولوژی به آرمان‌های آن جامعه نزدیکتر باشد پیروزی نزدیکتر و موفق تر است
313

@behkamiyan

انقلاب بخش اول

313:
انقلاب
بخش اول:
فطرت انسان آزاد و آزادیخواه خلق گردیده‌است وقتی مدت مدیدی آزادی توسط حکومت از مردم سلب شود با سر ریز شدن آستانه تحمل مردم انقلاب اتفاق خواهد افتاد.
فطرت انسان پاک و بی‌آلایش خلق شده است و  در نهایت فطرت جمعی جامعه فساد را نمی‌پذیرد. وقتی فساد و چپاول را در کشوری نهادینه کردید منتظر اضمحلال قریب‌الوقوع آن کشور باشید.

تابلو آزادی بالاترین هدایتگر مردم به سمت انقلاب است‌.

از آنجا که انقلابها در تاریخ جهان طی دو قرن گذشته بسیار مهم بوده‌اند، شگفت‌انگیز نیست که نظریه‌های گوناگونی به منظور کوشش برای تبیین آنها بوجود آمده است. برخی از این نظریه‌ها در اوایل عمر علوم اجتماعی تنظیم گردیدند؛ مهمترین رویکرد در این زمینه نظریه کارل مارکس است.
 
 مارکس مدتها پیش از هر یک از انقلابهایی که به نام اندیشه‌های او رخ داده زندگی می‌کرد،
 اما بر آن بود که نظریاتش تنها به عنوان تحلیلی از شرایط دگرگونی انقلابی در نظر گرفته نشود، بلکه به عنوان وسیله‌ای برای پیشبرد این گونه دگرگونیها مورد استفاده قرار گیرد. اندیشه‌های مارکس، صرف نظر از اعتبار حقیقی آنها، تأثیر عملی فوق‌العاده زیادی بر دگرگونیهای اجتماعی قرن بیستم داشته‌اند.

مارکس بر «چاره‌ناپذیری» یا ضرورت انقلاب سخت تکیه می‌کرد. وی بر آن بود که انقلاب ناشی از تکامل نیروهای تولیدگر جامعه است و از ناسازگاری آن نیروها با روابط و نظام سیاسی و اجتماعی کنونی، پدید می‌آید. هنگامی که این نظام و روابط جلوی رشد تولید را بگیرند، بحران سخت می‌شود و دورهٔ انقلاب‌های اجتماعی آغاز می‌شود. طبقات زبردست نمی‌خواهند پایگاه خود را از دست بدهند و طبقات زیردست نمی‌خواهند در وضع کنونی بمانند و این برخورد به انقلاب‌های خونین می‌انجامد. مارکس انقلاب را عامل ناگزیر پیشرفت و لوکوموتیو تاریخ می‌داند.

از مهم‌ترین عوامل مؤثر بر طغیان یک ملت نارضایتی از سلب آزادی ایشان توسط حکومت است که منتهی به انقلاب می‌شود.
پس از آن عدم انطباق، هر حکومتی برای بقا و تداوم بایستی با نیاز و تغییرات فکری و فرهنگی جامعه همگام باشد. و چنانچه حاکمیت نتواند به نسبت ورود نسلهای جدید انطباق لازم را ایجاد نماید دچار تحجر و واپسگرایی می‌گردد که نهایتا به نارضایتی در نسل جدید و با برتری تدریجی نسل جدید نارضایتی به کل جامعه تعمیم داده می‌شود.
 یکی دیگر از دلایل نارضایتی فساد مالی و اداری گسترده  در دستگاه های اجرایی و قضاتی و قانونگذاری است. و بی‌تفاوتی یا ناتوانی حاکمیت در مبارزه با فساد و فسادانگیزان.
وقتی فسادها و اختلاس در بدنه حکومت به حدی اعیان می‌گردد که قابل پیگیری قضایی و حقوقی نیست یعنی نهادینه شدن و سیستماتیک شدن فساد در جامعه

و عدم پاسخگویی مراجع ذیصلاح یعنی بیماری و آلودگی حاد در لایه‌های نظارتی و کنترلی و سپس قرار گرفتن تمام یا بخشی از جامعه در مسیر پایان آستانه تحمل.
 
نارضایتی عمیق از وضع جاری عنصر به وجود آورندهٔ تغییر است ولی هر نارضایتی نمی‌تواند به انقلاب تبدیل گردد، بلکه این نارضایتی باید به حد ناامیدی از مبارزه با فساد در دستگاه‌های حکومتی و اصلاح  در پیکرهٔ سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و حتی فرهنگی موجود در آمده باشد تا کم‌کم به عنصر خشم منجر شود. و خشم توده‌ها همسو به سمت انقلاب شود.
 یکی دیگر از شاخصه‌های این نارضایتی، ظهور آن در طبقه‌ها و قشرها و نخبه گان است. که بخشی از جامعه برای رهایی مشکلات بوجود آمده تصمیم به تغییر می‌گیرد. و حکومت بجای درک اوضاع به مقابله با آن می‌پردازد.
  پس آن بخش از جامعه با طرح ایدئولوژی نوین سایر اقشار جامعه را با خود همراه می‌نماید.
ایدئولوژی به معنی اشتراکات فرهنگی و عقیدتی است که به نحوی نمادین بیان می‌گردد، ایدئولوژی به معنای خاصش نوعی انقلاب گفتاری محسوب می‌شود که اهداف جدیدی را پیش روی افراد ناراضی از وضع موجود قرار می‌دهد تا در حول آنها به ارائهٔ نظریات و ایده‌های جدید اقدام شود. برینتون گفته که هیچ انقلابی بدون ظهور ایدئولوژی جدید شکل نمی‌گیرد. این ایدئولوژی اهداف دور از دسترسی را که کمبود حکومت موجود است و حکومت نمی‌تواند آنها را تحقق بخشد، نشانه می‌رود تا هم رضایتی عقلایی از ارضاء آنها در آینده برای جذب عامیون استفاده کند و هم با آرمانهایش به ساختارهای نخبه‌گان ساحت بدهد و آنها را در یک جهت هماهنگ کند.

ایدئولوژی هر انقلاب در چگونگی روندها و چهاچوب‌ها در حال و آیندهٔ پیروزی و یا شکست آن انقلاب نقش بسیار اساسی دارد به عبارتی چگونگی پیروزی، حکومت جایگزین، نقش‌های رهبری و دیگر عوامل که با پیروزی یک انقلاب به دنبال آن می‌آیند از ایدئولوژی آن انقلاب بر می‌خیزند و هر چه این ایدئولوژی به آرمان‌های آن جامعه نزدیکتر باشد پیروزی نزدیکتر و موفق تر است
313

@behkamiyan

استبداد دینی

313:
استبداد مقدس بدترین نوع استبداد تمامیت خواه یا توتالیتاریسم است؛
احمق ترین ابناء بشر سربازان جانفشان
و خبیث ترین ابناء بشر چپاولگران دستاوردهای این نوع استبداد مقدس می‌باشند.
عشق به حکومت، فداکاری عمومی و نفرت عمومی مصداق بارز  حکومت‌های توتالیتر یا تمامیت خواه می‌باشد. در حکومت‌های اقتدارگرا  بخشی از جامعه که به هر شکل ولو کاذب و دروغین و یا موقت و مقطعی وابسته به حاکمیت می‌باشند نوعی عشق به حکومت داشته و سایر آحاد جامعه که در رخوت و تنگنا قرارگرفته‌اند به حاکمیتی که با عشق به قدرت رسانده‌اند ‌ نفرت دارند
حکومت‌های توتالیتر در ابتدای تشکیل، خود را خادم تمام مردم جامعه از هر گروه و فرقه و طبقه معرفی می‌كنند و دایره‌ای به وسعت تمام مردم ترسیم می‌نماید.
اما به تدریج و با توجه به میزان استحکام پایه‌های قدرت این دایره بر اساس نگرش خودی و غیره خودی تنگتر شده و به سمت رادیکالیزم پیش می‌رود.
تمامیّت‌خواهی، یا توتالیتاریسم نوعی از حکومت است که معمولا دارای  شش خصوصیّت می‌باشد:

-ایدئولوژی کلّی، غیر منعطف و تغییر ناپذیر
سیستم تک حزبی در جهت اهداف آن؛ ایدئولوژی کلّی که معمولاً بصورت انفرادی رهبری می‌شود.

-سیستم امنیتی و اطلاعاتی سخت و غیر پاسخگو به مطالبات مردم و مسئولین، و حتی دستگاه‌های نظارتی
-انحصار در کنترل و توسعه و انباشت سلاح‌های نظامی و امنیتی.
-کنترل و سانسور در وسایل ارتباط جمعی، رسانه‌ای و شبکه‌ای به شکل  منحصر به فرد.

-انحصار اقتصادی مستقل و غیر پاسخگو سران حکومت با حفظ برتری منافع به موازات اقتصاد کلان کشور.

این نوع حکومت به نوبه خود به گونه‌های مختلفی تقسیم می‌شود که از جمله می‌توان به خودکامگی، استبداد، جبّاریّت، حکومت مطلق، یکّه سالاری و... اشاره نمود.

 نمونه‌هایی چون نازیسم، فاشیسم، مائوئیسم، لنینیسم و ... در حقیقت زیرگونه‌های این گونه حکومت‌ها می‌باشند.
در این نوع حکومت‌ها، حاکمیت تقریباً بر تمام شئون زندگی عمومی و رفتارهای خصوصی شهروندان نظارت و کنترل دارد.
 به تعریف سیاست‌دانان برجسته؛ یک رژیم  تمامیّت‌خواه می‌کوشد تا همه جمعیّت زیر دست خود را برای تحقّق بخشیدن به اهداف حکومتی بسیج کند و فعالیّت‌هایی که همسو با این اهداف نباشند را تحمل نمی‌کند خصوصا احزاب سیاسی مخالف و تشکلهای اپوزیسیون خارج از بدنه حکومت.
استالین از حکومت خود با افتخار به عنوان یک حاکمیت تمامیت‌خواه نام می‌برد
هیتلر در آلمان، خود را منتخب خدا می‌دانست که باید بر مردم حکمرانی کند.
پولپوت در کامبوج، کشتار مخالفان خود را افتخار می‌پنداشت.
موسولینی در ایتالیا از مهم‌ترین نمونه‌های حکومت‌های تمامیت‌خواه بود که حیات ایتالیا را ناشی از وجود خود می‌دانست. 
رژیم‌های توتالیتر یا دیکتاتور تمامیت خواه  تقریباً تمام جنبه‌های زندگی عمومی و خصوصی افراد را کنترل می‌کند، که بدترین نوع حاکمیت در تاریخ بشری‌ست و اغلب استقرار و حفظ قدرت سیاسی را از طریق استفاده از یک ایدئولوژی فراگیر رسمی و تبلیغات فراوان حکومتی بدست آورده و از راه رسانه‌هایی که عمده آنها‌ در انحصار دولت است، نهادینه می‌کند.
حاکمیت اهداف خود را با برقراری کیش یا شخصیت منحصر به فرد  ؛"مقدس کردن یک نفر در راس حکومت حتی بالاتر از خدا ؛" محدود کردن و ممانعت از بحث آزاد و نقد حاکمیّت، " استفاده از فضای سانسور" و  "تاکتیک‌های ایجاد رعب و وحشت"  محقّق می‌سازند.

علایم آغاز یک حکومت توتالیتر:

بسته شدن روزنامه‌های منتقد حکومت.

وجود سانسور شدید و فیلترینگ در انتشار اطلاعات، رسانه‌ها، مطبوعات و کتب.

زندانی شدن افرادی که از حکومت انتقاد می‌کنند.

پناهندگان سیاسی فراوان در کشورهای دیگر.

اقتصاد بسته دولت مدار.

وجود رهبری مقتدر و اغلب کاریزماتیک در راس حکومت.

شخصیت پرستی.
 
وجود ایدئولوژی فراگیر رسمی و حکومتی که همه چیز با آن سنجیده می‌شود.

سرکوب شدن حقوق اقلیّت‌های سیاسی، قومی. و انحصار انجمنها مردم نهاد به وابستگان حاکمیت.

قرار داشتن انحصار رسانه‌های فراگیر در اختیار حاکمیت.

دولتی بودن تمام نظام‌های ارتباطی و تبلیغاتی

مقدّس شماری آرمان‌های رسمی حاکمیّت.

برخورد بی‌رحمانه با مخالفان حکومت.

محدود شدن آزادی‌های فردی، به ویژه آزادی بیان.
حکومت مذهبی رژیمی است که در آن به جای رجال سیاسی، رجال مذهبی مقامات سیاسی و دولتی را اشغال می‌کنند،
و به عبارت دیگر، حکومت مذهبی یعنی حکومت روحانیون بر ملت.آثار طبیعی‌ چنین حکومتی، یکی استبداد است، زیرا روحانی خود را جانشین خدا و مجری اوامر او در زمین می‌داند و در چنین صورتی مردم حق هیچ اظهارنظر و انتقاد و مخالفت با او را ندارند.
یک زعیم روحانی خود را به خودی خود زعیم می‌داند، به اعتبار اینکه روحانی است و عالم دین،
نه به اعتبار رای و نظر و تصویب جمهور مردم،
بنابراین یک حاکم غیرمسئول است، و این یعنی مادر استبداد یعنی حکومت  داعشی‌یان.
313
@behkamiyan

انقلاب یا سرنگونی

313:
313:
اگر حکومت‌های‌ دیکتاتوری اصلاحات را نپذیرند باید منتظر انقلاب سیاسی یا انقلاب اجتماعی باشند یا تحقق نابودی به دست خویش.

۱-انقلاب سیاسی، درگیری قدرت بین نیروهای متخاصم ِخواهان تغییرِ وضع موجود شامل مخالفان و منتقدان معاند فعال رژیم از یک طرف، و نیروها حافظ وضع موجود رژیم حاکم و حامیان، منتفعین، و جیره‌خوارن آن از طرف دیگر.
انقلاب سیاسی در شرایط ویژه‌ای رخ می‌دهد که از یک طرف این دو نیرو نمی‌توانند به‌طور مصالحه‌جویانه به توافق برسند، و از سوی دیگر طرفداران تغییر با بسیج منابع و سازمان‌دهی وسیع مردم به موقعیتی دست می‌یابند که با توسل به قهر می‌توانند رژیم حاکم را که حمایت مردمی، مشروعیت و قدرت سرکوب‌اش را از دست داده، به چالش جدی کشند و نهایتاً با شکست آن ساختار سیاسی قدرت را تغییر دهند. به عبارت دیگر، انقلاب سیاسی زمانی رخ می‌دهد که نیرو‌های تغییر یا گروه‌های  مخالف رژیم خواست‌هایی را طرح می‌کنند و پیش می‌برند که رژیم حاکم قادر به تأمین آن‌ها نیست، و توان سرکوب این خواست‌ها را نیز ندارد.

نیروهای تغییر، ملت زیر سلطه‌ی دیکتاتوری یا استبداد هستند، که در پی انقلاب ضد دیکتاتوری،  خواهان استقرار یک حکومت آزاد می‌باشند؛ که پس از تحقق انقلاب حاکمیت را به دیکتاتوری دیگر می‌سپارند

۲-انقلاب‌ِ اجتماعی، یا انقلابِ آگاهانه ‌ صحیح‌ترین نوع انقلاب است  که علاوه بر ساختار‌های سیاسی، تغییر روابط تولیدی و طبقاتی و گذار از یک شکل‌بندی فرماسیون اجتماعی به شکل‌بندی والاتر را که نهایتاً منجر به رشد و توسعه در محیطی پویا و مردم سالار می‌گردد،  این انقلاب در زمان بیشتر اما مبتنی بر جنبش‌های ِ مستقل و خودآگاهِ اکثریت مردم  محقق می‌شود.

انقلاب اجتماعی دربرگیرنده‌ی جنبش‌های اجتماعی گوناگون است. هر جنبش تجلی تلاش مصرانه و سازمان‌یافته‌ی بخش نسبتاً وسیعی از مردم برای ایجاد تغییر است؛ که هر کدام به علل مختلف ضعف‌ها و مفسده‌های گوناگون حاکمیت مستبد شکل گرفته‌است. از این رو رژیمهای دیکتاتوری  را نیز می‌توان از هم متمایز نمود. رزیمهای دیکتاتوری توسعه‌طلب و ترقی‌خواه و رزیمهای دیکتاتوری ویرانگر و سفاک.

دیکتاتور در معنا یعنی کسی که خواست خود را بر دیگران دیکته و اجبار می‌کند خواه دیکتاتوری جهت مصالح و منافع ملی گام بردارد، خواه جهت منافع و مطامع فردی،  بهر حال در منظر عموم حاکمیت دموکراسی و عدالت اجتماعی محسوب نمی‌گردد.

نوع اول دیکتاتوری؛ دیکتاتوری‌های ترقی‌خواهانه است؛ که پس‌از نیل به رشد و پیشرفت نسبی به سمت توسعه، گسترش و نهادینه نمودن روند رشد در زمینه‌های مختلف اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی می‌روند. و در این مسیر ناچار پذیرا و حتی خود بانی ایجاد تشکلهای گوناگون می‌شوند.
مانند جنش کارگری، جنبش زنان، جنبش دانشجویان، جنبش بیکاران، جنبش دهقانان، جنبش اقلیت‌های دینی، دیگر جنبش‌های ترقی‌خواهانه‌ ازجمله جنبش حفظ محیط زیست، جنبش ضد جنگ و غیره. این جنبش‌ها به‌درجات مختلف می‌توانند نقش سوژه‌های در سرنوشت ان کشورها را بازی ‌کنند. البته پس گذار از این مرحله جنبش‌های اجتماعی دیگر لزوماً به حرکت‌های ترقی‌خواهانه محدود نیست و جنبش‌های ارتجاعی،  رادیکال و تندرو، نژادپرست، قومیتی    و جنبش‌های واپس‌گرای مذهبی، و بسیاری دیگر را شامل می‌شود.

نوع دیگر دیکتاتوری؛ دیکتاتوری تمامیت‌خواه  سفاک و ویرانگر است. که حاکمیت فقط در صدد تامین منافع و مطامع خود و عوامل اداره و سرکوب کشور است و در ماهییت هیچگونه حق و ارزشی خارج از برنامه و اهداف چپاولگرانه و نابودگر خود  برای مردم قائل نیست.
لذا در هر زمان از تشکیل هرگونه جنبش و تشکل اجتماعی، فرهنگی، و حتی خیرخواهانه مستقل مردمی واهمه داشته و سعی در حذف آنان کرده و مانع بوجود آمدن هرنوع نهاد یا هسته مردمی میشود.
البته در این نوع از دیکتاتوری جنبش‌های به اصطلاح مردمی از سوی حکومت سازماندهی می‌شوند که در حقیقت خود ابزاری ضد مردمی و ماهیتی مشخص و واضح در جهت ایجاد تصویری از مشروعیت و مقبولیت نظام استبدادی هستند. و در مواقع لزوم از ایشان برای برگزاری نمایش و تظاهر و سوءاستفاده‌های دیگر بهره‌برداری می‌شود.

حکومت‌های دیکتاتوری نوع اول با سیاسی شدن و اتحاد تشکلها در پی دورانی ولو طولانی با اتحاد و قیام ملتها یا اصلاح یا سرنگون و منهزم می‌گردند.
حکومت‌های نوع دوم دیکتاتوری نه با قیام و انقلاب مردم برای براندازی و اصلاحات بلکه به دست خود نابود می‌شوند. فرایند این نوع حکومت به خودی خود در جهت رشد و توسعه انواع فساد مانند رانت، اختلاس، رشوه‌خواری، پولشویی و نهادینه شدن مفاسد پیش می‌رود که در نهایت بمنجر به جنگ قدرت در درون حاکمیت شده و عوامل با جهت حفظ مطامع فردی به حذف همدیگر از دایره قدرت روی آورده، آن را به حداقل رسانده و باعث فروپاشی و از هم گسیختگی نظام می‌شوند.
 313
@behkamiyan

وظیفه فردی در مقابل دیکتاتوری

313:
مردم شریک دیکتارتور هستند، نه قربانی؛
در زمان اجرای حکم یک دیکتاتور یا یک نماد از دیکتاتوری 
مخالفت‌های باید برانگیخته شود،
بر این اساس که ممکن است این کار وجدان افراد  معمولی را راحت کند و به قولی همچون کفاره‌ای برای احساس گناهی عمل کند که گریبانگیر بسیاری از مردم جامعه است.
آیا در زمان حیات دیکتاتوری  مردم در جامعه، 
در سن و سالی بودند که نمی‌توانستند کاری کرده باشند، احساس گناه می‌کردند، آیا اشتباه می‌کردند، یا سردرگم بوده‌اند، یا اینکه به بازی‌های ذهنی مشغول‌. چیزی به عنوان گناهكار جمعی یا بی‌گناهى جمعی وجود ندارد؛ گناهكارى و بیگناهى فقط در صورتی معنا دارند که فردى باشد.
معمولا هنگام بحث دربارۀ محاکمۀ یک دیکتاتور، این مسائل نسبتاً ساده، به دليل چيزى كه آن را نظریۀ مهره بودن می‌نامند، غامض میشود. زمانی که یک نظام سیاسی را وصف می‌کنیم، یعنی تنها ویژگی‌های اصلی اش را ذکرمی کنیم؛ چگونه کار می‌کند، روابط میان بخش‌های گوناگون حکومت چيست، تشکیلات عظیم دیوانسالاری که مجاری کنترل نیز بخشی از آ‌نها هستند چگونه عمل می‌کنند، و نیروهای غیر نظامی و نظامی و پلیس چه مناسباتی با هم دارند- لاجرم از تمامی اشخاصی سخن می‌گوییم که به صورت پیچ و مهره در خدمت این دیکتاتوری‌ بوده‌اند و به ادامۀ کار آن کمک کرده‌اند. هر مهره، یعنی هر شخص، بدون نیاز به تغییر نظام، باید قابل تعویض باشد؛ دیوانسالاری‌ها، خدمات عمومی، و مقام و منصب ها مبتنی براین فرض‌اند. این دیدگاه، دیدگاه علوم سیاسی است، و اگر اتهام‌‌ها و یا بهتر بگوییم، ارزیابی‌های‌ را طبق چارچوب اصلی آن مطرح کنیم، از نظام‌های خوب و بد سخن می‌گوییم و معیارهای ‌ما از آزادی، خوشبختی، یا میزان مشارکت شهروندان است، در این صورت مسئلۀ مسئولیت شخصی گردانندگان اصلی به حاشیه رانده می شود. اینجا ست آنچه تمام مردم متهم در پایداری دیکتاتوری می‌گویند تا خود را تبرئه کنند، حقیقت پیدا می کند. آنان به اتفاق اصرار دارند که اگر من این کار را نکرده بودم کس دیگری می‌توانست بکند و می‌کرد.
زیرا در هرنظام دیکتاتوری، چه رسد به دیکتاتوری‌های توتالیتر، حتی تعداد نسبتاً اندک تصمیم‌گیران که هنوز می‌توان در دولت‌های معمول از آن‌ها به نام یاد کرد به یک تقلیل یافته است، در حالی که تمامی نهادها و هیئت‌ها که عامل کنترل یا تصویب کنندۀ تصمیمات اجرایی‌اند اگر منحل نشده باشند تشریفاتی هستند. و در نهایت حکم شخص اول مملکت فصل الخطاب تمام تصمیمات است
حال، در دیکتاتوری‌ها تنها یک نفر است که تصمیم‌ می‌گیرد و می‌تواند بگیرد و از این رو از لحاظ سیاسی مسئولیت کامل بر عهدۀ اوست. این فرد خود را حاکم مطلق بر سرنوشت، جان، مال و حتی ناموس جامعه میداند.
که بنابر آنچه گفته شد، و نه بر اثر جنون آنى خودبزرگ‌بينى، بلكه به درستی خود را تنها فرد کامل باور دارد که جایگزین‌ناپذیر است. همۀ آن دیگرانى که دستی در امور حکومتی دارند، از بالا تا پایین، در واقع مهره او محسوب می شوند، چه می‌دانستند چه نمی‌دانستند. پس اگر چنین باشد آیا این به این معناست که هیچ کس دیگری را نمی‌تواند دارای مسئولیت شخصی دانسته شود؟
آیا شدنی است ماجرای مُهره بودن را بی معنی دانسته و کنارش بگذاریم.
چون اگر هر یک از مسئولین حکومت  روزی بازخواست شوند مدعی شوند  مُهرۀ کوچکی بیش نبوده‌اند؛ محتمل که دیگران نیز چنین تصور کنند و خود را مهره‌ای کوچک بدانند و در کل همه آحاد جامعه مهره‌های کوچکی محسوب می شوند در خدمت دیکتاتوری با این استدلال ساده که اگر من این کار را انجام نمی دادم دیگری میداد.  تا حدودی همیشه همین طور شده؛ حال آنکه تلاش دلسوزان جامعه برای اینکه یک نفر را بزرگترین مهره در میان همه جلوه دهند-
یعنی بدتر و مهم تر از خود دیکتاتور- بر روی مسئولیت فردی تک تک آحاد جامعه سرپوش میگذارند.
و این غیرمنتظره خواهد بود.
و حتی در مقام قضاوت با اصرار و صراحت خاطرنشان می سازند، که دادگاه برای محاکمۀ یک ملت نمی توان تشکیل داد یا در مورد روند تاریخی، یک جامعه قرار صادر کرد. دادگاه می تواند یک شخص یا یک گروه خاص را محاکمه ‌کند، که دست بر قضا ایشان مأمور بوده است،
و دقیقاً به دلیل اینکه این مأمور یک انسان از آحاد مردم است متهم شده است، و در همین مقام محاکمه می‌شود.
زیرا اغلب سازمان‌های تبهکار حکومتی مُهره‌‌های کوچک‌اند که عملا مرتکب جنایات بزرگ می‌شوند،
و می‌توان حتی عنوان کرد که یکی از ویژگی‌های جنایاتِ سازمان یافتۀ دیکتاتورها این است که از همۀ مأموران،
از ریز و درشت، شواهد ملموس دال بر مشارکت‌شان در جنایت می‌طلبند و جنایت ایشان را مستند می سازند. برای اینکه اگر روزی در مقام اتهام از ایشان پرسش شد که شما، با این نام و نشان، با این تاریخ و مکان، با این هویت مشخص و ثابت، آیا جرمی را که بدان متهم شده اید انجام داده اید؟ و چرا مرتکب این جرم شده اید؟  متهم نتواند پاسخ دهد.
313

@behkamiyan

احمق‌ها را بشناسیم ۳

313:
احمق ها، را بشناسیم و از آن ها فاصله بگیریم؛
 
 بخش سوم:

روند حماقت جمعی یک ملت در زمانی کوتاه شکل می‌گیرد اما به صورت پیچیده‌ای در کالبد جامعه حاکم و پایداری می‌یابد. و با ویرانگری زیربنایی، طی خسارات جبران ناپذیر جامعه را به عمق نابودی و تباهی می‌کشاند.
اساس حماقت جمعی در تکرار و اصرار بر اشتباهات و توجیه آنها است، که خود منجر به  رشد فزاینده حمق می‌شود.
گروهی جهت نیل به مطامع پلید خود سوار بر مرکب تزویر و ریا بسیاری را در این مسیر خانمانسوز با تاکید و افراط بر مقدسات ملی گرایانه یا دین مابانه به دام هلاک و نیستی رهنمون می‌سازند.
 بطوریکه برخی برای دستیابی به جایگاه نیکان و عده‌ایی برای ایفای نقش در دایره قدرتی که از حمق و کجروی  نشات گرفته از هم سبقت می‌جویند.
رهبران کاریزماتیک متعصب و پوپولیست در بهم پیوستن کثیری از افراد جامعه حول محور اشتباهات گسترده، عمیق و حتی فاحش نقش بسزایی بازی می‌کنند.
اجماع ملی احمقانه که معمولا منجر به ظهور دیکتاتوری‌های مقدس یا نژادپرستانه  می‌گردد  همراه با جنایات و خیانت‌های مرتبط با هم می‌شوند و این شرایط برای افراد منفعل، و سوءاستفاده‌گر و تندروها و افراطیون هویت و موقعیت اجتماعی فراهم می‌آورد.
طوری‌که در هر شرایطی برای دامن زدن به جریانات انحرافی و غیر عقلانی برای تحکیم قدرت دیکتاتوری و استبداد از مردم هزینه می‌کنند.
در ابتدا رهبران و سرکردگان قیامها و انقلاب‌ها کسانی هستند که حقی از ایشان ناحق شده و برای احقاق حقوق خود با ظالمان و ستمگران به روشهای گوناگون وارد نبرد می‌گردند.
و وقتی رشته این ستمها و مظالم  را با حاکمیت مبتنی بر استبداد مرتبط ببینند علیه حکومت' بر پایه، استبداد و دیکتاتوری قیام کرده و تا براندازی آن پیش می‌روند.
و اما دیکتاتوی چیست؟
«هيچ چيز خطرناکتر از اين نيست که جامعه‌اي بسازيم که در آن بيشتر مردم حس کنند که هيچ سهمي در آن ندارند. مردمي که حس مي‌کنند سهمي در تحول جامعه دارند از آن جامعه محافظت مي‌کنند، ولي اگر چنين احساسي نداشته باشند، نا‌خودآگاه ميخواهند که آن جامعه را نابود کنند.»
 دیکتاتور در معنا یعنی کسی که خواست خود را بر دیگران دیکته و اجبار می‌کند خواه این اجبار نیک و پسندیده باشد و خواه زشت و ناپسند.
خواه دیکتاتوری جهت مصالح و منافع ملی گام بردارد، خواه جهت منافع فردی،  بهر حال در منظر عموم بودن ایشان دموکراسی و عدالت اجتماعی محسوب نمی‌گردد.
 کسانی که بر ضد حاکمیت تمامیت‌خواه قیام می‌کنند به دنبال رفاه و تامین ثروت نیستند؛  از مهمترین خواسته‌ای ایشان حق دخالت در امور، انتقاد و بررسی عملکرد حاکمان است.
و این معنی تحقق عدالت است و همین خواسته جامعه را با رهبران همراه می‌سازد.
و اما زین‌پس چگونگی قیام و انقلاب مهم است.
از نشانه‌های عقلانی بودن قیام اهداف و ابزار نیل به اهداف است.
وقتی هدف از قیام صرفا انقلاب باشد مسیر اشتباه است و نتیجه قیام جز هرج‌ومرج،  انتقامجویی و ظهور دیکتاتوری‌ نوین نخواهد بود. در چنین شرایطی حرکت‌های مردمی، ملی، مذهبی، ایدیولوژیکی اقشار مختلف فقط یک وجه مشترک دارند و آن رسیدن به نتیجه قیام و؛ "وقوع انقلاب" است.
شاید حاکمیتی مستبد گام های بلندی هم در جهت رشد و توسعه اقتصادی و اجتماعی کشورش برداشته باشد همراه با موفقیت‌های چشمگیر.
آنطور که محاسن آن بر معایب آن برتری محسوسی داشته باشد ولی چون از منظر عموم حاکم برخاسته از متن مردم نیست باید سرنگون شود.
این حکومت بهرحال دیکتاتوری محسوب می‌شود. و انقلاب  در آن جامعه اجتناب ناپذیر است،
مگر با اصلاحات گسترده و تقسیم قدرت از طریق مراجعه به آراء مردم و تبیین حق تعیین سرنوشت برای عموم. 
 شاید حاکمیت مستبد با تکیه بر باورها و مقدسات یا ایجاد جو امنیتی، ارعاب، اعمال قدرت و سرکوب گسترده موفق به ادامه سلطه گردد. اما هرگز موفق به عدم قیام مردم نخواهد شد. فقط می‌تواند زمان وقوع انقلاب را به تعویق بی‌اندازد.
چون حس و شور انقلابی در به چنگ آوردن حق تعیین حاکمیت و نیل به آزادی و دمکراسی بسیار قویتر از آن است که حکومتی بتواند آن را مهار کند.
مگر با قبول اصلاحات اساسی و فراهم ساختن شرایط انتقال قدرت و کناره گیری سران استبداد در یک دوره زمانی محدود.
اما اگر چنین حاکمیتی در هم شکسته شود و جامعه، آمادگی تغییر را نداشته باشد،  شروع فاجعه را شاهد خواهد بود.  
در صورتیکه برنامه‌ایی برای پس از دگرگونی حکومت تدوین و تنظیم نشده باشد یعنی رهبران انقلاب در حماقت جمعی گرفتار شده‌اند و از آغاز طلیعه پیروزی دیگر برای ماندگاری تلاش می‌کنند نه برای تحقق عدالت.
هر گروهی سعی بر اخذ غنائم بیشتر کرده و گروهای قویتر سعی در حذف گروه  ضعیف‌تر می‌نمایند. و آنانکه می‌مانند پس از چشیدن طعم اقتدارگرایی و قدرت خود دشمن عدالت، انتقاد، آزادیخواهایی، و دموکراسی می‌گردند.
و حماقت جمعی به بار می‌نشیند.

313
@behkamiyan

احمق‌ها را بشناسیم

313:
احمق ها را بشناسیم و از آن ها فاصله بگیریم؛
 
 بخش اول:

احمق می‌تواند هوش و استعداد داشته باشد اما  در عین حال غرق در بیشعوری و حمق باشد.

احمق می‌تواند ثروتمند یا قدرتمند باشد، می‌تواند تحصیلکرده و با مدارک عالیه باشد.
احمق‌ها می‌توانند از دولتمردان و رهبران اجتماعی و مذهبی جوامع باشند.
مانند هیتلر، موسیلینی، استالین، یا رهبران افراطی و متعصب دینی و اعتقادی که هزاران جنایت را طی دوره زمامداری خود رقم می‌زنند تا عطش خونخوار خود را در تحقق تعصبات پوچ و بی‌خردانه انسجام ورزند. 
حماقت و بی‌خردی‌؛ بدترین بیماری  و بدترین نوع فقر بشری و بی‌چیزی است.
در واقع زیان و آسیبی که احمق به خود و دیگران و جامعه می‌زند ، گاه دشمن به دشمنش نمی‌تواند  وارد سازد.
بدترین نوع احمق؛ احمق تحصیلکرده، متدین، متعصب صاحب قدرت و ثروت می‌باشد که به خاطر برخورداری از هوش و استعداد نسبی و جایگاه مردمی می‌تواند بر دیگران  تاثیرگذار باشد.
خطرناکترین نوع حماقت؛ حماقت جمعی و گروهی می‌باشد.
بطوریکه هوش و استعداد جمعی را در به نابودی کشاندن جامعه متحد کرده، شعور و درک اجتماعی را مطرود و منفعل می‌سازد.

در حماقت جمعی عده‌‌ کثیری احمق حول محور یک نماد حماقت، جمع و متحد می‌شوند و برای رسیدن به مقصد دست به هر اقدام و کنشی می‌زنند بدون آنکه نگران واکنش اعمال خود باشند.
از عیسی ع پرسیدند؛ احمق چه ویژگی‌هایی دارد؟
پاسخ داد:احمق؛ خود رأى و خودپسند است، كسى كه هرچه فضيلت است از آن خود می‌داند و كسى را برتر از خود نمی‌بيند، همه حقوق را براى خود می‌‌خواهد و هيچ حقى براى ديگران بر خود قائل نيست.
اين همان بی‌خردى است كه چاره‌‏اى براى درمان او وجود ندارد.
سپس فرمود؛ از احمق فقط به خدا پناه باید برد.

" این خصوصیات حمق در بین اکثر دیکتاتورهای تمامیت خواه و افراطی، اقتدارگرایان و استبداد‌گران خرد کلان وجود داشته، منطبق و جاری بوده و هست، تقریبا هم همه ایشان سرنوشتی مشابه هم داشته‌اند.

 احمق و بی‌خرد واقعی کسی است که :

⚫عیب‌های دیگران را ببیند و آنها را زشت شمارد ، سپس همان عیب‌ها را برای خود بپسندد!

⚫یاوه‌گوست ، به پرسشی که از او نشده ، پاسخ می‌دهد و در کارها ، بی‌باک و متهور است.

⚫هر دم ، به رنگی در آید و تزویر می‌کند!

⚫سعی دارد هر نصیحت و تذکری را ردّ کند!

⚫خود را خردمندترين مردم می‌‏داند.

⚫خوبى نمی‌‏كند و انتظار تشكّر دارد و بدى می‌‏كند و توقع پاداش نيك دارد !

⚫عيب ديگران را زشت می‌شمارد ، در حالى كه خود آن عيب را داراست.

در تقابل با احمق؛ سکوت ، بهتر از پاسخ دادن به اوست.

و دوری از او بهتر از مشاجره یا دوستی با اوست، چراکه از دوستى و هم‌کلامی با احمق و بی‌خرد  خلق و خوى او همه‌گیر می‌شود.

زیان ها و آسیب های همنشینی و معاشرت با احمق و نابخرد:

از همنشينى يا معاشرت با نابخرد بپرهيزید و از ایشان دورى كنید و هم‌سخن نشوید ؛ زيرا آدم بی‌‏خرد ، غايب باشد ياحاضر ، پست و فرومايه است ؛ هرگاه زبان به سخن گشايد حماقتش او را رسوا كند و هرگاه خاموش شود به دليل ناتوانى در سخن گفتن باشد ،
اگر كارى كند خرابى به بار آورد و چون مسئوليتى به عهده گيرد آن را تباه سازد،
نه علم خودش به كار او می‌‏آيد و نه دانش ديگران سودش می‌‏رساند،
به سخن خيرخواه خودگوش نمی‌دهد و عکس آن عمل می‌کند
همسایه ، همکار وهم‌نشينش از دست او آسوده نيست ، مردم بسیاری آرزوى مرگ او را دارند.

اگر كمترين فرد مجلسى باشد بالاتر از خود را به رنج افكند.
" اگر بالاترين فرد در راس اموری باشد فرو دستان خود را در عذاب و به فساد و تباهى كشاند." و حماقت جمعی را سبب ساز شود.

و اما؛ بدترین نوع حماقت حماقت جمعی است.  این نوع از حماقت دارای لطمات و خسارات جبران ناپذیر؛ متداوم و پیچیده‌ای می‌باشد. بطوریکه عقل و خرد جمعی را نیز به تباهی و نابودی سوق می‌دهد.
وقتی به هر دلیل هسته حماقت  به صورت جمعی هول محور فرد متعصب احمقی برای تحقق امری هر چند "والا" شکل گرفت  سلسله مراتب آن نیز مانند عقده‌ گشایی، تظاهر، خود شیرینی، خوش خدمتی، چاپلوسی، تملق، خوش‌رقصی، سخن‌چینی و  امثالهم رشد کرده و بروز می‌نماید و اجماع بر تحقق اهداف احمقانه متمرکز می‌گردد.
یعنی جمع بدون در نظر گرفت عواقب تصمیمات و اقدامات خود، فقط به فکر حصول نتیجه هستند.
در کمال حماقت و نادانی برای شکست، حذف یا ضربه زدن به دشمنان یا مخالفان و منتقدان تمام امکانات و تجهیزات کشور را بسیج و درگیر امری معمول کرده و جان و مال مردم و مملکت را به خطر انداخته و مورد نابودی قرار می‌دهند تا  آنچه را که به اشتباه درست تشخیص داده‌اند محقق و عملی سازند و از حصول هر نتیجه‌ای خرسند و مسرورند و همینکه اهداف احمقانه و جاه‌طلبانه خود را پیگیری کرده‌اند برایشان کافی و ارضاع کننده‌است.

313

@behkamiyan

احمق ها، را بشناسیم و از آن ها فاصله بگیریم؛
 بخش دوم:

و اما یک سئوال مهم مطرح است که مردم چگونه پیرو و شیفته رهبران احمق و بی‌خرد می‌شوند؟
و چرا برای خشنودی این رهبران احمق دست به فداکاری، ایثار و اقدامات محیرالعقول می‌زنند؟

در طول تاریخ  بارها و بارها  دیده شده که یک  احمق متعصب،
متعصب به؛ قومیت، نژاد، ملیت، مذهب و ... فقط به صرف توانمندی در ایراد سخنرانی متهورانه و پر شور و بازی با کلمات و شعارهای کلیدی  "رهبری‌ "حماقت‌جمعی"  بخش عظیمی از جامعه شامل؛ جوانان، روشنفکران، آزادیخواهان،  دگراندیشان و سایر آحاد مردم کشور را به چنگ آورده و سرنوشت آنان را تغییر داده است.
و عجیب‌تر آنکه برخی برای خدمت به سیستم دیکتاتوری این فرد از هوش بالا برخوردار بوده و از هوش خود برای نیل به اهداف طمع‌کارانه، غیر انسانی و غیر اخلاقی  به نحو احسن استفاده نموده‌اند تا اهداف مورد نظر ظالمانه او را ارزش و اعتبار بخشیده و مقدس و متعالی جلوه دهند.
 
این رهبران احمق با شعارهای متفاوت، آرمان‌های روایی، ملی و مقدس مابانه که توجه هر آدمی را جلب و در برخی احساسات دینی و مذهبی و برخی ملی گرایانه و نزاد پرستانه و در برخی آزمندی و طمع را برانگیخته می‌دارد بر مسند ریاست حکومت می‌نشینند
اما در آخر امر باعث ویرانی، خسارت فراوان بر ملک و مملکت و  هلاک و تباهی بسیاری از مردمان و سقوط و اضمحلال باورها و اعتقادات و کشته شدن  یاران، پیروان، آگاه و ناآگاه خود و بخش مهمی از جامعه در غالب اشتباهات راهبردی و  جنایات بی‌شمار  می‌شوند.
عجیب آنکه در اینگونه تحولات سیاسی و اجتماعی اکثریت قریب به اتفاق مردم کشور حول محور رهبری بت‌گونه، که بت حمق و نادانی است، متحد و یکپارچه می‌گردند و بدست خود نظام دیکتاتوری او را پی‌ریزی می‌نمایند.
تاریخ بشر در ادوار مختلف شاهد دیکتاتورهای محبوب بسیاری بوده که در زمان قدرتشان؛  مردم برای آنها جانفشانی می‌کردند و بدون فکر، خواست آنان را عملی می‌ساختند. به خاطر ایشان تن به هر خفت و سختی می‌دادند،
و در گروهای کثیر به حمایت از دولت و نهادهای تحت امر او بر هر ندای مخالفی می‌تاختند و برای رسیدن به خشنودی این رهبران دیکتاتور و بت حماقت چه جنایات و خیانت‌هایی را مرتکب نمی‌شدند.
باز همین تاریخ گواه و شاهد نابودی و هلاکت همان رهبران مقدس پس طی مراحل تحول و رشد سیاسی و فکری، همان مردم است که رهبر خود را خوار و خفیف کرده و اعدام نموده‌اند.
یعنی همان کسانی که روزگاری با ارائه راهکارهایی احمقانه او را به اوج رساندند بانی سقوط و هلاکت دیکتاتوری وی می‌گردند.
اصولا پس طی مدتی از شروع قدرت حاکمان احمق فقط کسانی در کنار او می‌مانند که  اهداف پوچ و بی‌خردانه را جهت تملق گویی و خشنودی دیکتاتور برنامه‌ریزی می‌نمایند، یا القاب، عناوین و اوصاف متفاوت برای ایشان خلق می‌کنند، و با تکیه بر چاپلوسی و ریاکاری بر توهمات دیکتاتور  دامن زده طوری که بر او  متصور و القاء می‌گردد یا به مقام خدایی رسیده یا منتخب خاص خدا بوده و به نمایندگی از سوی پرودگار حق انجام هر خبط و اعمال هر محدودیت و جنایتی را دارد.

در حماقت جمعی مردم به رهبری فردی سخنران، باهوش اما بی‌شعور و متعصب،  متحد و هم‌نوا می‌گردند تا  دموکراسی یا رفاه اجتماعی و اقتصادی، توسعه و پیشرفت، اقتدار و شکوفایی، سربلندی و عزت و بسیاری از ارزشهای انسانی و ملی را که از آن برخوردار هستند طی مبارزات متهورانه و پر هزینه‌ نابود و منهزم ‌سازند،
سپس برای بدست آوردن همان‌ها سالها با دشمنان گوناگون و حتی کل جهان وارد جنگ و تعارض گردند.
در حمق جمعی گاه حاکمیت برای آنکه دشمن را شگفت زده کنند تمام امکانات کشور را بسیج و درگیر می‌نمایند، تا با هزینه گزاف درصدد ناچیزی از اهداف دشمن را متوقف ساخته یا مورد هجمه قرار دهد.و از اندک موفقیت خوشحال باشد، غافل از خسارات و نابودی خویشتن.
خانه خود را به آتش کشیده و ویران  می‌کنند تا دشمن نتواند آن را خراب کند.
برای تحقق شروط و برنامه‌های اقتدارگرایانه و سیاسی تمام امکانات کشور را به خطر انداخته و مورد نابودی قرار می‌دهند سپس برای برخورداری از حداقل همان امکانات شروط و برنامه‌های خود را لگدمال می‌کنند.
از لج دشمن ثروت و دارایی کشور را به آتش می‌کشند و به دست رشوه‌گیران ، چپاولگران و اختلاس‌گران می‌سپارند تا دشمن نتواند به اموال ایشان نظر داشته باشد. و حال آنکه دزدان بیت‌المال تمام آنچه را که غارت می‌کنند نزد همان دشمنان سپرده می‌سازند.
برای حل بحران های کوچک و مصائب و گرفتاری‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی حاکم بر مملکت بحرانهای بزرگتر بوجود می‌آورند.
از عقلانیت تعریف می‌کنند ولی در مقام عمل عقلا را محکوم و محبوس می‌کنند.
و چنانچه کسی از روی خیرخواهی نصیحتی به حاکمیت معطوف دارد او را مورد اهانت و لجن‌مال کردن قرار می‌دهند و در صورت امکان زندان و اعدام می‌کنند.
 313

@behkamiyan