آشتی میلی

313:
ای ظالم ستم پیشه  مغرور به قدرت؛
ای مسرف و مبذر...
 بدان و آگاه باش که بفرموده حضرت حق   مبذران یاران شیطانند. 
حضرت مولانا؛ در پاسخ به آنکه قدرت او را کور، ناشنوا و گنگ کرده
و بر بلندای اریکه ظلمت و استبداد؛ مغرور و خودخواه،  تکیه زده؛
خویشتن را عین حق، عدالت و قانون می‌داند،
و بر دیگران جز تبعیت و اطاعت نمی‌پسندد
واز نصیحت و تدبر دوست و دشمن خود را بی‌نیاز
و از اشتباهات و خطا منزه می‌داند؛

 فرموده:

دوست از دشمن همی نشناخت او

نرد را کورانه کژ می‌باخت او

دشمن تو جز تو نبود این لعین

بی‌گناهان را مگو دشمن به کین

پیش تو این حالت بد دولتست

که دوادو اول و آخر لتست

گر ازین دولت نتازی خز خزان

این بهارت را همی آید خزان

مشرق و مغرب چو تو بس دیده‌اند

که سر ایشان ز تن ببریده‌اند

مشرق و مغرب که نبود بر قرار

چون کنند آخر کسی را پایدار

تو بدان فخر آوری کز ترس و بند

چاپلوست گشت مردم روز چند

هر کرا مردم سجودی می‌کنند

زهر اندر جان او می‌آکنند

چونک بر گردد ازو آن ساجدش

داند او کان زهر بود و موبدش

ای خنک آن را که ذلت نفسه او

وای آنک از سرکشی شد چون که او

این تکبر زهر قاتل دان که هست

از می پر زهر شد آن گیج مست

چون می پر زهر نوشد مدبری

از طرب یکدم بجنباند سری

بعد یک‌دم زهر بر جانش فتد

زهر در جانش کند داد و ستد

گر نذاری زهری‌اش را اعتقاد

کو چه زهر آمد نگر در قوم عاد

چونک شاهی دست یابد بر شهی

بکشدش یا باز دارد در چهی

ور بیابد خستهٔ افتاده را

مرهمش سازد شه و بدهد عطا

گر نه زهرست آن تکبر پس چرا

کشت شه را بی‌گناه و بی‌خطا

وین دگر را بی ز خدمت چون نواخت

زین دو جنبش زهر را شاید شناخت

راه‌زن هرگز گدایی را نزد

گرگ گرگ مرده را هرگز گزد

خضر کشتی را برای آن شکست

تا تواند کشتی از فجار رست

چون شکسته می‌رهد اشکسته شو

امن در فقرست اندر فقر رو

آن کهی کو داشت از کان نقد چند

گشت پاره پاره از زخم کلند

تیغ بهر اوست کو را گردنیست

سایه که افکندست بر وی زخم نیست

مهتری نفطست و آتش ای غوی

ای برادر چون بر آذر می‌روی

هر چه او هموار باشد با زمین

تیرها را کی هدف گردد ببین

سر بر آرد از زمین آنگاه او

چون هدفها زخم یابد بی رفو

نردبان خلق این ما و منیست

عاقبت زین نردبان افتادنیست

هر که بالاتر رود ابله‌ترست

که استخوان او بتر خواهد شکست

این فروعست و اصولش آن بود

که ترفع شرکت یزدان بود

چون نمردی و نگشتی زنده زو

یاغیی باشی به شرکت ملک‌جو

چون بدو زنده شدی آن خود ویست

وحدت محضست آن شرکت کیست

شرح این در آینهٔ اعمال جو

که نیابی فهم آن از گفت و گو

گر بگویم آنچ دارم در درون

بس جگرها گردد اندر حال خون

بس کنم خود زیرکان را این بس است

بانگ دو کردم اگر در ده کس است

حاصل آن هامان بدان گفتار بد

این چنین راهی بر آن فرعون زد

لقمهٔ دولت رسیده تا دهان

او گلوی او بریده ناگهان

خرمن فرعون را داد او به باد

هیچ شه را این چنین صاحب مباد

313

@behkamiyan

زندگان؛ مرده

313:
ظالمان و یاغیان به رهبری ستمگران و همراهی چاپلوسان و دریوزگان و حمایت مشتی نادان و احمق بی‌محابا می‌تازند...
 بر سرنوشت و سرانجام یک ملت،
 بر جان و مال یک ملت ،
بر آینده و فردای یک ملت 
بر باورها و اعتقادات یک ملت
بر ارزش‌ها و امیدهای یک ملت
و چگونه است؟ که ملتی غرق در رخوت و فنا می‌شوند و بجای احساس خطر؛ احساس پوچی و یاس می‌کنند، 
و چگونه است؟ که حتی بخاطر امیدهای فرزندانی که خود و زندگی‌شان را وقف آنان کرده‌اند و آیندگان از تبار ایشانند هم که شده حاضر به بیداری نمی‌شوند.
اگر ظالمان حاکمان هستند چون مردم به یوق بندگی و بردگی رضایت داده‌اند.
 
وقتی زور و حیله لباس تقوا به تن می كند بزرگترین فاجعه تاریخ پدید می آید،
وجودم تنها یك حرف است و زیستنم تنها گفتن همان یك حرف،" آزادی "
آزادی معبود من است و آزادگی سرنوشت من
 به خاطر ازادی هر خطری؛  بی‌خطر، 
هر زندانی؛  رهایی، 
هر جهادی؛ آسودگی 
و هر مرگ؛  حیات است
خداوندا مرا از همه خصایلی كه به كار مردم نمی‌آید، محروم ساز
زندگی چیست؟
 " نان ، آزادی ، فرهنگ ، ایمان ، و دوست داشتن"

ما آمده ایم با حضورمان، جهان را
دگرگون کنیم.
نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند:
"از کرم خاکی بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر!"
ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان و راه رفتن‌مان و نگاه کردن‌مان و لبخند زدن‌مان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...
ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگ‌مان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایش‌مان کنند...

313
@behkamiyan

بزرگترین گناه

313:
بالاترین گناه ترس است.
برای پایان دادن به استبداد و دیکتاتوری  یک راه بیشتر وجود ندارد. و آن غلبه بر ترس و نجات از از این صفت خانمان سوز است.
برای غلبه بر ترس باید منشا و ریشه ایجاد ترس را شناخته و مورد نابودی قرار داد.
ترس بر دو رکن اصلی واقع می‌گردد. عموما" ترس بر پایه جهل را می‌شناسیم.
که اینگونه ترس پس از رسیدن به آگاهی و شناخت پایان می‌پذیرد.


هیچ ملتی زیر یوغ ظلم و ستم  ستمگران نمی‌ماند مگر به واسطه ارعاب و ترس ناشی از یاس.


حکومت ظالمانه تا وقتی تداوم و بقا می‌یابد که مردم در جبن و ترس بسر ببرند.
ترس علت بسیاری از گناهان و اشتباهات دانسته شده است.
دروغگویی، ریا، چاپلوسی، تزویر، خیانت، رشوه، ربا، اختلاس، احتکار، مال‌اندوزی، سلب مسئولیت، زندگی بسته و انفعالی، بی‌اعتمادی، خودفروشی، و دهها گناه و معصیت دیگر زیر سایه جبن و ترس توجیه پیدا می‌کنند.

شاید نتوان به طور مستقیم و مشخص عامل اصلی ایجاد فرهنگ ترس و دلهره، نگرانی و اضطراب را نشان داد اما برخی اقدام به انجام عظیم‌ترین جنایت بشری کرده‌اند.
اما کسانی که در داخل کشور و در راس قدرت و حکومت با سکوت معنادار خود آگاهانه از این جنایات  به قصد بهره‌بردای و سوءاستفاده حمایت و پشتیبانی می‌کنند بزرگترین خائنین بشریت هستند.
ترس در اندیشه و باور و فرهنگ اغلب ملل جهان بزرگترین گناه  شناخته شده است.
 و مردم کشور من چندین سال است غرق در این گناه، زندگی روزمره و تکراری خود را در کمال تعجب و ناباروری و در  عین یاس و ناامیدی سپری می‌کنند با امیدی واهی که نجات و رستگاری را در کسب قدرت و ثروت جستجو می‌کنند.

 آزاداندیشان و مدافعان ارزشهای انسانی؛
 امروزه مملکت من تحت سخت‌ترین نوع شکنجه تاریخ بشری قرار گرفته است.
طراحان و عاملان این شکنجه از مخوف‌ترین و کثیف ترین روش برای نابودی یک ملت بهره می‌جویند.
ابزاری که از جنگ و بمباران مخرب‌تر است، از تسلیحات شیمیایی و میکروبی منفورتر است و از بمب اتمی ویرانگرتر.

   چنانچه می‌خواهید ملتی را یه سمت نهایت تباهی و نابودی سوق دهید بهترین روش این است که غم، یاس، و نا‌امیدی را در بین ایشان ترویج داده تا به آن خو کنند تا با زندگی آنان عجین شود تا هر لحظه احساس لذت کردند غباری از غم و اندوه بر تارک این لذت احساس کنند.
چه کسانی چنین مصیبت و سرنوشت شومی را برای ملت من رقم زده‌اند و هدف نهایی ایشان چیست.
اینان هر که هستند کینه‌ای شیطانی و عمیق از موطن من دارند
هرکه هستند طمع‌ای عظیم بر این مرز و بوم دارند
هرکه هستند طرح و برنامه‌ای بزرگ بر ضد یک ملت دارند.
مردم من خواسته و ناخواسته هر روز و بلکه هر ساعت با اخباری منفی بمباران می‌شوند. کسادی بازار، تورم افسار گسیخته، تصویب و اعمال محدودیت های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ،
 فساد مالی، اختلاس، رشوه‌خواری، رانت‌خواری، نزول‌خواری، جریمه و وضع عوارض و مالیات بی توجیه و تاویل نکرده.
گرانی، تورم افسارگسیخته، سقوط ارزش پول و ثروت مملکت، بیکاری، فقر، گرسنگی، تن‌فروشی و فحشا، رشد آمار طلاق،  کاهش آمار امید به زندگی، فراگیری و رشد بیماری‌های لاعلاج قلبی و عروقی و سرطانی و امثالهم،

و در نهایت این خود ملتها هستند که در اضمحلال خود به علت ترس حضور موثر داشته یا مشارکت می‌نمایند.
 و در عین حال مدعی هستند که در این روند نابودی نقشی نداشته‌اند.
نابودی یک ملت چگونه به واقعیت تبدیل می‌شود؟
وقتی در ملتی به صورت فردی اوامر ظالمانه انجام می‌پذیرد
فقط با این بهانه که اگر من انجام ندهم دیگری انجام می‌دهد پس باید بی‌تفاوت بود و کار را انجام داد
و این بی‌تفاوتی عین عقلانیت تعریف می‌شود آن ملت با دست خویش گور خود را کنده است.

وقتی ملتی دچار بی تفاوتی نسبت به سرنوشت خود در پی دوران طولانی حاکمیت دیکتاتوری میشود،

رجال سیاسی آن جامعه دچار خواب و رخوت میشوند،

مصادره کنندگان حکومت از هر چیز،
که قابل تعیین قیمت باشد را،
حتی خاک مملکت را می فروشند‌.

 پول و ثروت مملکت را به اهریمنان می‌سپارند،
پس دشمنان آنان، که به آب و خاک این مملکت طمع دارند

در اندیشه گماشتن گماشتگان و سرسپردگان خود در آن سرزمین می‌افتند.

وقتی کسی درب خانه مردم را میکوبد تا بیداری بیابد

بیدار شوندگان به جای رهائی خویش به دامن گماشتگان دشمن می آویزند
تا شاید فرجی بیابند.

در چنین حالتی است که اضمحلال یک ملت را به عیان میتوان دید!

پيام آوران استبداد!
به نام‌ آزادی و رهایی

در سمت غربی خيابان خاک آلود

تبسم لئيمانه ء بر لب دارند

و چشم های شان
چراغ سرخ حادثه است

 در چار راهی که زندگی از آن عبور می کند
پيام آوران استبداد !

چنان کفچه ماری
بر انبوهی جمجمه های نياکان من چنبر زده ا ند

و خون تفکر تاريخ را آن قدر مکيده اند

که حماسۀ روزگار

به بيهوده گی هذيان ديوانه‌گان بدل شده است...!

و این ستم‌پیشگان با قانون و بی‌قانون


313

@behkamiyan

آزادی...

313:
آن زمان كه بنهادم سر به پای آزادی

دست خود ز جان شستم از برای آزادی

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را

می دوم به پای سر در قفای آزادی

با عوامل تكفیر صنف ارتجاعی باز

حمله میكند دایم بر بنای آزادی

در محیط طوفای زای ، ماهرانه در جنگ است

ناخدای استبداد با خدای آزادی

شیخ از آن كند اصرار بر خرابی احرار

چون بقای خود بیند در فنای آزادی

دامن محبت را گر كنی ز خون رنگین

می توان تو را گفتن پیشوای آزادی

فرخی ز جان و دل می كند در این محفل

دل نثار استقلال ، جان فدای آزادی

313

@behkamiyan

ضحاک ماردوش زمان خود را بشناسید...

313:
ضحاک ماردوش زمان خود را بشناسید...

ضحاک یا اژی‌دهاک وجود دو مار بر دوش خود را نشان اراده‌ایی ماورائی بر تعلق "قدرت مطلق" و "ثروت نامحدود" می‌دانست. پس خودش، پیروان و یارانش نیز تصمیم و اراده او را برترین اراده جهان و حکومتش را متصل به نیرویی ماوراء اراده بشر می‌دانستند.
اژدهای قدرت و ثروت نامحدود مهمترین نشان ضحاک در هر عصر و دوره است.

ضحاک بواسطه همین باور شیطانی مغز جوانان بسیاری را خوراک مارهای قدرت و ثروت خویش می‌کرد و به تمام ضحاکان ادوار بشری آموخت برای سیر کردن طمع قدرت و ثروت اژدها گونه خویش، باید با شستشوی مغزها و مسخ، اراده جوانان را به چنگ آورند...
و تنها راه غلبه بر ضحاک ارتقا اندیشه، تفکر، دانایی و پندار نیک همچون فریدون و آزادگی، توانمندی، عمل و کردار نیک چون کاوه آهنگر است که باید با گفتاری نیک سینه به سینه در وجود مردمان، مظلومان و ستم دیدگان جامعه حک گردد
هیچ انسانی اگر انسانیت، شعور و آزادگی خود در پناه ایزد از گزند ضحاکان محفوظ دارد تحت هیچ شرایطی اسیر چنگال شستشوی مغزی نمی‌شود و ناآگاهی بر وجودش سیطره نمی‌افکند. آگاهانه زندگی می کند و آگاهانه می‌میرد یا کشته می‌شود.
آنچه که امروز جامعه را به انحطاط و انحراف کشانده نا‌بخردی و نادانی نیست بلکه توهم دانایست..

ضحاک؛ فریدون؛ کاوه آهنگر .‌‌..

چو کاوه برون شد ز درگاه شاه  
برو انجمن گشت بازارگاه  
همی بر خروشید و فریاد خواند 
جهان را سراسر سوی داد خواند  
از آن چرم کاهنگران پشت پای 
ببندند هنگام زخم درای 
همی کاوه آن بر سر نیزه کرد  
همانگه ز بازار برخاست گرد  
خروشان همی رفت نیزه به دست 
که ای نامداران یزدان‌ پرست 
کسی کو هوای فریدون کند  
سر از بند ضحاک بیرون کند  
بپویید کاین مهتر اهرمن است  
جهان آفرین را به دل دشمن است 
به پیش فریدون فرخ شویم  
به جان و تن و چیز یک رخ شویم  
همی رفت پیش اندرون مرد کرد  
سپاهی برو انجمن شد نه خرد  
ندانست خود کا فریدون کجاست  
سر اندر کشید و همی رفت راست 
بیامد به درگاه سالار نو  
بدیدندش از دور برخاست غو  
چو آن پوست بر نیزه بر دید کی 
به نیکی یکی اختر افکند پی  
بیاراست آن را به دیبای روم  
ز گوهر برو پیکر و زر بوم  
بزد بر سر خویش چون کرد ماه  
یکی فال فرخ‌پی افکنده شاه  
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش  
همی خواندش کاویانی درفش   
از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه   
به شاهی به سر بر نهادی کلاه   
برآن بی‌بها چرم آهنگران  
برآویختی نوبنو گوهران   
ز دیبای پرمایه و گوهران  
بر آنگونه گشت اخیر کاویان   
که اندر سر نیزه خورشید بود  
جهان را ازو دل پر امید بود

313

@behkamiyan