s m s
.....و حق را به باطل مپوشانيد و حقيقت را پنهان نسازيد و حال آنکه به حقّانيّت آن واقفيد.
۴۲بقره
۳۱۳
.....و حق را به باطل مپوشانيد و حقيقت را پنهان نسازيد و حال آنکه به حقّانيّت آن واقفيد.
۴۲بقره
۳۱۳
تا آنکه به کيفر اعمال زشت خود رسيدند و آن عذابي که به ديگران وعده ميکردند آنها را احاطه کرد.
۳۳نحل
۳۱۳
احمدي نژاد ظالم نبود-
احمدي نژاد اشتباهي بود!
احمدي نژاد مسعود شست چي بود!
احمدي نژاد به ما فهماند كه ما مردم ساده وبي اطلاعي هستيم!
به ما فهماند كه ميشود 3هزار ميليارد اختلاس شود و آب از آب تكان نخورد!
به ما ثابت كرد كه او هرچقدر بد باشد ما بي تفاوت مينشينيم و تماشايش ميكنيم!
او تمام سعيش را كرد تا به ما بفهماند هم خودش هيچكاره است هم ما!
او به ما نشان داد كه قوه قضاييه در اصل قوه غذاييه است و كارايي خاصي ندارد!
او ميخنديد و به راحتي قوانين را دور ميزد تا ثابت كند قانوني وجود ندارد و قانونگذاران در مجلس به جاي قانونگذاري كار ديگري ميكنند!
خنده هايش بي معني نبود!
او او كودك بازيگوشي بودكه خانه مارا بهم ريخت تا تركهاي ديوار آن را به وضوح ببينيم!!!
۳۱۳
یوسف مى دانست تمام درها بسته هستند
اما بخاطر خدا، حتي به سوي درهاي بسته دويد
..و تمام درهاي بسته برايش بازشد...
"اگر تمام درهاي دنيا هم برويت بسته شدند
دنبال درهاي بسته بدو چون خداي تو و يوسف يکيست...
راي من......
۳۱۳
به حسن روحاني راي ميدهم ،
نه بخاطر مشروعيت بخشيدن به نظام ،
بلکه چون به قومي مبتلا شده ايم
که فكر ميكنند خدا جز آنها كسي ديگر را هدايت نكرده .!!!!
۳۱۳
مثَل کساني که غير از خدا را اولياي خود برگزيدند،
مثَل عنکبوت است که خانهاي براي خود انتخاب کرده؛
در حالي که سستترين خانهها ،
خانه عنکبوت است اگر ميدانستند..................
۳۱۳
سپس يوسف به مقام شاهي رسيد
و ما در حقيقت يوسف را در زمين بدين منزلت که هر جا خواهد "فرمانروا باشد رسانديم
که هرکس را ما بخواهيم به لطف خاص خود مخصوص ميگردانيم.
آيه ۵۶ سوره يوسف
۳۱۳
وكتابي بسته .
آسمان دلم چون شقايقي وحشي به رنگ خون .
نشستم در افكارم .
باد مي آمد .
صداي آوازي نيست .
آهي است نكشيده كه گلويم را ميفشارد .
مردابي شدم در حسرت باران .
براي وصال به دريا سيل ميخواهد اين آب مانده .
۳۱۳
۱- برخي بزرگ به دنيا مي آيند.
۲- برخي با تلاش خود بزرگ مي شوند.
۳- برخي را بزرگ مي کنند مثل بادکنک" که البته آخرش مي ترکند................
۳۱۳
صبرو ظفر, هر دو دوستان قديمند .بر اثر ِ صبر، نوبت ظفر آيد
خلوت دل نيست جايِ صحبتِ اضداد. ديو چو بيرون رود فرشته درآيد!
۳۱۳
ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم
آقای روحانی ........................
ما شما را با سربلندی به ریاست جمهوری رسانیدیم. پس توقع داریم در پایان این ریاست
از انتخاب خود سر بلند باشیم نه سر به زیر........................
۳۱۳
چراغي خاموش?
وكتابي بسته?
آسمان دلم چون شقايقي وحشي به رنگ خون?
نشستم در افكارم?
باد مي آمد?
صداي آوازي نيست?
آهي است نكشيده كه گلويم را ميفشارد?
مردابي شدم در حسرت باران?
براي وصال به دريا سيل ميخواهد اين آب مانده .
۳۱۳
بسم الله القاسم الجبارین
خطبه شقشقیه
ترجمه شهیدی/معادیخواه/آیتی
[ 3 ] و من خطبة له ع و هي المعروفة بالشقشقية و تشتمل على الشكوى من أمر الخلافة ثم ترجيح صبره عنها ثم مبايعة الناس له
أَمَا
وَ اَللَّهِ لَقَدْ تَقَمَّصَهَا فُلاَنٌ وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنَّ
مَحَلِّي مِنْهَا مَحَلُّ اَلْقُطْبِ مِنَ اَلرَّحَى يَنْحَدِرُ عَنِّي
اَلسَّيْلُ وَ لاَ يَرْقَى إِلَيَّ اَلطَّيْرُ فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً
وَ طَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحاً وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ
بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ يَهْرَمُ فِيهَا
اَلْكَبِيرُ وَ يَشِيبُ فِيهَا اَلصَّغِيرُ وَ يَكْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ
حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ ترجيح الصبر فَرَأَيْتُ أَنَّ اَلصَّبْرَ عَلَى
هَاتَا أَحْجَى فَصَبَرْتُ وَ فِي اَلْعَيْنِ قَذًى وَ فِي اَلْحَلْقِ
شَجًا أَرَى تُرَاثِي نَهْباً حَتَّى مَضَى اَلْأَوَّلُ لِسَبِيلِهِ
فَأَدْلَى بِهَا إِلَى فُلاَنٍ بَعْدَهُ ثُمَّ تَمَثَّلَ بِقَوْلِ
اَلْأَعْشَى شَتَّانَ مَا يَوْمِي عَلَى كُورِهَا وَ يَوْمُ حَيَّانَ أَخِي
جَابِرِ فَيَا عَجَباً بَيْنَا هُوَ يَسْتَقِيلُهَا فِي حَيَاتِهِ إِذْ
عَقَدَهَا لِآخَرَ بَعْدَ وَفَاتِهِ لَشَدَّ مَا تَشَطَّرَا ضَرْعَيْهَا
فَصَيَّرَهَا فِي حَوْزَةٍ خَشْنَاءَ يَغْلُظُ كَلْمُهَا وَ يَخْشُنُ
مَسُّهَا وَ يَكْثُرُ اَلْعِثَارُ فِيهَا وَ اَلاِعْتِذَارُ مِنْهَا
فَصَاحِبُهَا كَرَاكِبِ اَلصَّعْبَةِ إِنْ أَشْنَقَ لَهَا خَرَمَ وَ إِنْ
أَسْلَسَ لَهَا تَقَحَّمَ فَمُنِيَ اَلنَّاسُ لَعَمْرُ اَللَّهِ بِخَبْطٍ
وَ شِمَاسٍ وَ تَلَوُّنٍ وَ اِعْتِرَاضٍ فَصَبَرْتُ عَلَى طُولِ
اَلْمُدَّةِ وَ شِدَّةِ اَلْمِحْنَةِ حَتَّى إِذَا مَضَى لِسَبِيلِهِ
جَعَلَهَا فِي جَمَاعَةٍ زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ فَيَا لَلَّهِ وَ
لِلشُّورَى مَتَى اِعْتَرَضَ اَلرَّيْبُ فِيَّ مَعَ اَلْأَوَّلِ مِنْهُمْ
حَتَّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هَذِهِ اَلنَّظَائِرِ لَكِنِّي أَسْفَفْتُ
إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا فَصَغَا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ
وَ مَالَ اَلْآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ إِلَى أَنْ قَامَ
ثَالِثُ اَلْقَوْمِ نَافِجاً حِضْنَيْهِ بَيْنَ نَثِيلِهِ وَ مُعْتَلَفِهِ
وَ قَامَ مَعَهُ بَنُو أَبِيهِ يَخْضَمُونَ مَالَ اَللَّهِ خِضْمَةَ
اَلْإِبِلِ نِبْتَةَ اَلرَّبِيعِ إِلَى أَنِ اِنْتَكَثَ عَلَيْهِ فَتْلُهُ
وَ أَجْهَزَ عَلَيْهِ عَمَلُهُ وَ كَبَتْ بِهِ بِطْنَتُهُ مبايعة علي فَمَا
رَاعَنِي إِلاَّ وَ اَلنَّاسُ كَعُرْفِ اَلضَّبُعِ إِلَيَّ يَنْثَالُونَ
عَلَيَّ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ حَتَّى لَقَدْ وُطِئَ اَلْحَسَنَانِ وَ شُقَّ
عِطْفَايَ مُجْتَمِعِينَ حَوْلِي كَرَبِيضَةِ اَلْغَنَمِ فَلَمَّا نَهَضْتُ
بِالْأَمْرِ نَكَثَتْ طَائِفَةٌ وَ مَرَقَتْ أُخْرَى وَ قَسَطَ آخَرُونَ
كَأَنَّهُمْ لَمْ يَسْمَعُوا اَللَّهَ سُبْحَانَهُ يَقُولُ تِلْكَ
اَلدَّارُ اَلْآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي
اَلْأَرْضِ وَ لا فَساداً وَ اَلْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ بَلَى وَ
اَللَّهِ لَقَدْ سَمِعُوهَا وَ وَعَوْهَا وَ لَكِنَّهُمْ حَلِيَتِ
اَلدُّنْيَا فِي أَعْيُنِهِمْ وَ رَاقَهُمْ زِبْرِجُهَا أَمَا وَ اَلَّذِي
فَلَقَ اَلْحَبَّةَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَةَ لَوْ لاَ حُضُورُ اَلْحَاضِرِ
وَ قِيَامُ اَلْحُجَّةِ بِوُجُودِ اَلنَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اَللَّهُ
عَلَى اَلْعُلَمَاءِ أَلاَّ يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لاَ
سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ
آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ
أَزْهَدَ عِنْدِي مِنْ عَفْطَةِ عَنْزٍ قَالُوا وَ قَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ
مِنْ أَهْلِ اَلسَّوَادِ عِنْدَ بُلُوغِهِ إِلَى هَذَا اَلْمَوْضِعِ مِنْ
خُطْبَتِهِ فَنَاوَلَهُ كِتَاباً قِيلَ إِنَّ فِيهِ مَسَائِلَ كَانَ
يُرِيدُ اَلْإِجَابَةَ عَنْهَا فَأَقْبَلَ يَنْظُرُ فِيهِ فَلَمَّا فَرَغَ
مِنْ قِرَاءَتِهِ قَالَ لَهُ اِبْنُ عَبَّاسٍ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ
لَوِ اِطَّرَدَتْ خُطْبَتُكَ مِنْ حَيْثُ أَفْضَيْتَ فَقَالَ هَيْهَاتَ يَا
اِبْنَ عَبَّاسٍ تِلْكَ شِقْشِقَةٌ هَدَرَتْ ثُمَّ قَرَّتْ قَالَ اِبْنُ
عَبَّاسٍ فَوَاللَّهِ مَا أَسَفْتُ عَلَى كَلاَمٍ قَطُّ كَأَسَفِي عَلَى
هَذَا اَلْكَلاَمِ أَلاَّ يَكُونَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ ع بَلَغَ مِنْهُ
حَيْثُ أَرَادَ قال الشريف رضي اللّه عنه قوله عليه السلام كراكب الصعبة
إن أشنق لها خرم و إن أسلس لها تقحم يريد أنه إذا شدد عليها في جذب الزمام و
هي تنازعه رأسها خرم أنفها و إن أرخى لها شيئا مع صعوبتها تقحمت به فلم
يملكها يقال أشنق الناقة إذا جذب رأسها بالزمام فرفعه و شنقها أيضا ذكر ذلك
ابن السكيت في إصلاح المنطق و إنما قال ع أشنق لها و لم يقل أشنقها لأنه
جعله في مقابلة قوله أسلس لها فكأنه ع قال إن رفع لها رأسها بمعنى أمسكه
عليها بالزمام
ترجمه آيتي
3 خطبهاى از آن حضرت (ع)
معروف به خطبه شقشقيه
آگاه
باشيد. به خدا سوگند كه «فلان» خلافت را چون جامهاى بر تن كرد و نيك
مىدانست كه پايگاه من نسبت به آن چونان محور است به آسياب. سيلها از من
فرو مىريزد و پرنده را ياراى پرواز به قله رفيع من نيست. پس ميان خود و
خلافت پردهاى آويختم و از آن چشم پوشيدم و به ديگر سو گشتم و رخ برتافتم.
در انديشه شدم كه با دست شكسته بتازم يا بر آن فضاى ظلمانى شكيبايى ورزم،
فضايى كه بزرگسالان در آن سالخورده شوند و خردسالان به پيرى رسند و مؤمن،
همچنان رنج كشد تا به لقاى پروردگارش نايل آيد. ديدم، كه شكيبايى در آن
حالت خردمندانهتر است و من طريق شكيبايى گزيدم، در حالى كه، همانند كسى
بودم كه خاشاك به چشمش رفته،
و استخوان در گلويش مانده باشد. مىديدم، كه ميراث من به غارت مىرود.
تا آن «نخستين» به سراى ديگر شتافت و مسند خلافت را به ديگرى واگذاشت.
شتان ما يومى على كورها و يوم حيان اخى جابر «چه فرق بزرگى است ميان زندگى من بر پشت اين شتر و زندگى حيان برادر جابر».
اى
شگفتا. در آن روزها كه زمام كار به دست گرفته بود همواره مىخواست كه مردم
معافش دارند ولى در سراشيب عمر، عقد آن عروس را بعد از خود به ديگرى بست.
بنگريد كه چسان دو پستانش را، آن دو، ميان خود تقسيم كردند و شيرش را
دوشيدند. پس خلافت را به عرصهاى خشن و درشتناك افكند، عرصهاى كه درشتىاش
پاى را مجروح مىكرد و ناهموارىاش رونده را به رنج مىافكند. لغزيدن و به
سر درآمدن و پوزش خواستن فراوان شد. صاحب آن مقام، چونان مردى بود سوار بر
اشترى سركش كه هرگاه مهارش را مىكشيد، بينىاش مجروح مىشد و اگر مهارش
را سست مىكرد، سوار خود را هلاك مىساخت. به خدا سوگند، كه در آن روزها
مردم، هم گرفتار خطا بودند و هم سركشى. هم دستخوش بىثباتى بودند و هم
اعراض از حق. و من بر اين زمان دراز در گرداب محنت، شكيبايى مىورزيدم تا
او نيز به جهان ديگر شتافت و امر خلافت را در ميان جماعتى قرار داد كه مرا
هم يكى از آن قبيل مىپنداشت. بار خدايا، در اين شورا از تو مدد مىجويم.
چسان در منزلت و مرتبت من نسبت به خليفه نخستين ترديد روا داشتند، كه اينك
با چنين مردمى همسنگ و همطرازم شمارند. هرگاه چون پرندگان روى در نشيب
مىنهادند يا بال زده فرا مىپريدند، من راه مخالفت نمىپيمودم و با آنان
همراهى مىنمودم. پس، يكى از ايشان كينه ديرينهاى را كه با من داشت فراياد
آورد و آن ديگر نيز از من روى بتافت كه به داماد خود گرايش يافت. و كارهاى
ديگر كردند كه من از گفتنشان كراهت دارم.
آنگاه «سومى» برخاست، در حالى
كه از پرخوارگى باد به پهلوها افكنده بود و چونان ستورى كه همّى جز خوردن
در اصطبل نداشت. خويشاوندان پدريش با او همدست شدند و مال خدا را چنان با
شوق و ميل فراوان خوردند كه اشتران، گياه بهارى را. تا سرانجام،
آنچه را تابيده بود باز شد و كردارش قتلش را در پى داشت. و شكمبارگيش به سر درآوردش.
بناگاه،
ديدم كه انبوه مردم روى به من نهادهاند، انبوه چون يالهاى كفتاران. گرد
مرا از هر طرف گرفتند، چنان كه نزديك بود استخوانهاى بازو و پهلويم را زير
پاى فرو كوبند و رداى من از دو سو بر دريد. چون رمه گوسفندان مرا در بر
گرفتند. اما،
هنگامى كه، زمام كار را به دست گرفتم جماعتى از ايشان عهد
خود شكستند و گروهى از دين بيرون شدند و قومى همدست ستمكاران گرديدند.
گويى، سخن خداى سبحان را نشنيده بودند كه مىگويد: «سراى آخرت از آن كسانى
است كه در زمين نه
برترى مىجويند و نه فساد مىكنند و سرانجام نيكو از آن پرهيزگاران است».
آرى، به خدا سوگند كه شنيده بودند و دريافته بودند، ولى دنيا در نظرشان آراسته جلوه مىكرد و زر و زيورهاى آن فريبشان داده بود.
بدانيد.
سوگند به كسى كه دانه را شكافته و جانداران را آفريده، كه اگر انبوه آن
جماعت نمىبود، يا گرد آمدن ياران حجت را بر من تمام نمىكرد و خدا از
عالمان پيمان نگرفته بود كه در برابر شكمبارگى ستمكاران و گرسنگى ستمكشان
خاموشى نگزينند، افسارش را بر گردنش مىافكندم و رهايش مىكردم و در پايان
با آن همان مىكردم كه در آغاز كرده بودم. و مىديديد كه دنياى شما در نزد
من از عطسه ماده بزى هم كم ارجتر است.
چون سخنش به اينجا رسيد، مردى از مردم «سواد» عراق برخاست و نامهاى به او داد.
على
(ع) در آن نامه نگريست. چون از خواندن فراغت يافت، ابن عباس گفت: يا امير
المؤمنين چه شود اگر گفتار خود را از آنجا كه رسيده بودى پى مىگرفتى.
فرمود: هيهات ابن عباس، اشتر خشمگين را آن پاره گوشت از دهان جوشيدن گرفت و
سپس، به جاى خود بازگشت. ابن عباس گويد، كه هرگز بر سخنى دريغى چنين
نخورده بودم كه بر اين سخن كه امير المؤمنين نتوانست در سخن خود به آنجا
رسد كه آهنگ آن كرده بود.
معنى سخن امام كه مىفرمايد: «كراكب الصعبة إن
اشنق لها خرم و ان اسلس لها تقحّم» اين است، كه اگر سوار، مهار شتر را
بكشد و اشتر سر بر تابد بينىاش پاره شود و اگر با وجود سركشى مهارش را سست
كند، سرپيچى كند و سوارش نتواند كه در ضبطش آورد. مىگويند:
«اشنق
الناقة» زمانى كه سرش را كه در مهار است بكشد و بالا گيرد. «شنقها» نيز به
همين معنى است و ابن سكيت صاحب اصلاح المنطق چنين گويد. و گفت «اشنق لها» و
نگفت:
«اشنقها» تا در برابر جمله «اسلس لها» قرار گيرد گويى، امام (عليه السلام) مىفرمايد:
اگر
سر را بالا نگه دارد او را به همان حال وامىگذارد. و در حديث آمده است كه
رسول (صلى اللّه عليه و آله) سوار بر ناقه خود براى مردم سخن مىگفت و
مهار ناقه را باز
كشيده بود (شنق لها) و ناقه نشخوار مىكرد. [از اين
حديث معلوم مىشود كه شنق و اشنق به يك معنى است]. و شعر عدى بن زيد عبادى
هم كه مىگويد:
ساءها ما بنا تبيّن في الأيدي و إشناقها إلى الأعناق شاهدى است كه اشنق به معنى شنق است.
معنى بيت (از فيض): شترهاى سركشى كه زمامشان در دست ما نبوده رام نيستند، بد شترهايى هستند.
ترجمه شهيدى
3
و از خطبههاى اوست كه به شقشقيه 1 معروف است
هان
به خدا سوگند فلان جامه خلافت را پوشيد و مىدانست خلافت جز مرا نشايد، كه
آسيا سنگ تنها گرد استوانه به گردش درآيد. كوه بلند را مانم كه سيلاب از
ستيغ من ريزان است، و مرغ از پريدن به قلّهام گريزان. چون
چنين ديدم
دامن از خلافت در چيدم، و پهلو از آن پيچيدم، و ژرف بينديشيدم كه چه بايد، و
از اين دو كدام شايد؟ با دست تنها 2 بستيزم يا صبر پيش گيرم و از ستيز
بپرهيزم؟ كه جهانى تيره است و بلا بر همگان چيره بلايى كه پيران در آن
فرسوده شوند و خردسالان پير، و ديندار تا ديدار پروردگار در چنگال رنج
اسير. چون نيك سنجيدم، شكيبايى را خردمندانه ترديدم، و به صبر گراييدم حالى
كه ديده از خار غم خسته بود، و آوا در گلو شكسته. ميراثم ربوده اين و آن، و
من بدان نگران. تا آنكه نخستين راهى را كه بايد پيش گرفت 3 و ديگرى را
جانشين خويش گرفت. [سپس امام مثلى بر زبان راند و اين بيت أعشى 4 برخواند
كه:] «روز مرا با حيّان، برادر جابر، چه مشابهت؟ و اين دو را با هم چه
مناسبت؟ من، همه روز در گرماى سوزان بر پشت شتر بوده و او آسوده، به راحت
در خانه غنوده.» شگفتا كسى كه در زندگى مىخواست خلافت را واگذارد، چون
اجلش رسيد كوشيد تا آن را به عقد ديگرى در آرد. 5 خلافت را چون شترى ماده
ديدند و هر يك به پستانى از او چسبيدند، و سخت دوشيدند، و تا توانستند
نوشيدند سپس آن را به راهى درآورد ناهموار، پر آسيب و جان آزار، كه رونده
در آن هر دم به سر در آيد، و پى در پى پوزش خواهد، و از ورطه به در نيايد.
سوارى
را مانست كه بر بارگير 6 توسن نشيند، اگر مهارش بكشد، بينى آن آسيب بيند، و
اگر رها كند سرنگون افتد و بميرد. به خدا كه مردم چونان گرفتار شدند كه
كسى بر اسب سركش نشيند، و آن چارپا به پهناى راه رود و راه راست را نبيند.
من آن مدّت دراز را با شكيبايى به سر بردم، رنج ديدم و خون دل خوردم. چون
زندگانى او به سر آمد، گروهى را نامزد كرد، و مرا در جمله آنان در آورد.
خدا را چه شورايى من از نخستين 7 چه كم داشتم،
كه مرا در پايه او
نپنداشتند، و در صف اينان 8 داشتند، ناچار با آنان انباز، و با گفتگوشان
دمساز گشتم. امّا يكى از كينه راهى گزيد 9 و ديگرى 10 داماد خود را بهتر
ديد، و اين دوخت و آن بريد، تا سوّمين به مقصود رسيد و همچون چارپا بتاخت،
و
خود را در كشتزار مسلمانان انداخت، و پياپى دو پهلو را آكنده كرد و تهى
ساخت. خويشاوندانش با او ايستادند، و بيت المال را خوردند و برباد دادند.
چون
شتر كه مهار برد، و گياه بهاران چرد، چندان اسراف ورزيد كه كار به دست و
پايش بپيچيد و پرخورى به خوارى، و خوارى به نگونسارى كشيد، و ناگهان ديدم
11 مردم از هر سوى روى به من نهادند، و چون يال كفتار پس و پشت هم
ايستادند، چندانكه حسنان 12 فشرده گشت و دو پهلويم آزرده 13 به گرد من
فراهم و چون گله گوسفند سر نهاده به هم. چون به كار برخاستم گروهى پيمان
بسته شكستند، 14 و گروهى از جمع دينداران بيرون جستند 15 و گروهى ديگر با
ستمكارى 16 دلم را خستند. گويا هرگز كلام پروردگار را نشنيدند يا شنيدند و
كار نبستند، كه فرمايد: «سراى آن جهان از آن كسانى است كه برترى نمىجويند و
راه تبه كارى نمىپويند، و پايان كار، ويژه پرهيزگاران است 17» آرى به خدا
دانستند، ليكن دنيا در ديده آنان زيبا بود، و زيور آن در چشمهايشان
خوشنما.
به خدايى كه دانه را كفيد 18 و جان را آفريد، اگر اين بيعت
كنندگان نبودند، و ياران، حجّت بر من تمام نمىنمودند، و خدا علما را
نفرموده بود تا ستمكار شكمباره را برنتابند 19 و به يارى گرسنگان ستمديده
بشتابند، رشته اين كار را از دست مىگذاشتم و پايانش را چون آغازش
مىانگاشتم و چون گذشته، خود را به كنارى مىداشتم، و مىديديد كه دنياى
شما را به چيزى نمىشمارم و حكومت را پشيزى ارزش نمىگذارم. 20 [اين هنگام
مردى عراقى به پاخاست، و نامهاى به دست او داد، و امام در آن به نگريستن
ايستاد، چون از خواندن نامه بپرداخت، پسر عبّاس گفت: «اى امير مؤمنان چه
شود كه به خطبه بپردازى، و سخن را از آنجا كه ماند بياغازى؟» فرمود:] پسر
عبّاس، هرگز آنچه شنيدى شعله غم بود كه سركشيد، و تفت بازگشت و در جاى
آرميد. [پسر عبّاس گويد: به خدا سوگند، هرگز بر هيچ گفتارى چنان دريغ
نخوردم كه بر اين گفتار اندوه بردم، كه چرا امير المؤمنين نتوانست سخن را
بدانجا رساند كه بايست.] [معنى گفته امام «كراكب الصّعبة ان أشنق لها خرم و
ان اسلس لها تقحّم» اين است كه: اگر سواركار مهار آن شتر سركش را سخت بكشد
و او سرباز زند، بينى وى بشكافد، و اگر با سرسختى كه دارد اندكى مهارش را
سست كند، سر بپيچد و بازداشتن آن براى وى ميسّر نباشد. گويند «اشنق
النّاقه»
هنگامى كه شتر مهار شده، سر را بكشد و بالا برد، و «شنقها» نيز گفتهاند
كه روايت ابن سكيّت است در اصلاح المنطق، و فرمود «اشنق لها» و نگفت
«اشنقها» چرا كه اين كلمه را مقابل «اسلس لها» نهاده. گويى فرمايد اگر سر
او را بالا نگهدارد يعنى، آن را واگذارد تا سر خود را بالا نگاه دارد.]
ترجمه معادى خواه
3 گفتارى كه به شقشقيه شهرت يافت
هشداريد كه پسر ابى قحافه، آنك كه آهنگ پوشيدن آن جامه را داشت،
جايگاه
مرا در خلافت، چونان استوانهى دو آسيا سنگ نيك مىشناخت آرى، من آن بلند
قلهام كه امواج معارف، سيلآسا از دامنههايش سرازير باشد و هيچ پروازگر
آسمانسايى را ياراى تسخير بلنداى آن نباشد. پس ميان خود و مقام خلافت
پردهاى آويختم و از همه چيز كناره گزيدم و به چاره جويى نشستم كه: آيا با
شانههايى بىنصيب مانده از دست، يورش برم، يا چنان ظلماتى را تاب آرم، كه
در آن پير فرسوده و كودك پير شود، و مومن تا ديدار پروردگارش دست و پا زند.
پس خردمندانهتر آن ديدم كه با خارى در چشم و استخوانى در گلو، صبر پيشه
كنم، و كردم، در حالى كه به يغما رفتن ميراثم را به تماشا نشسته بودم.
تا آن كه خليفهى اول به پايان راه خود گام نهاد و خلافت را به سمت پسر خطاب گسيل داد.
(در
اين جا مولا، براى تبيين حال خويش به بيتى از اشعار اعشى تمثل مىجويد:)
روز جابر كجا و اين كوهان بين تفاوت كجا است تا به كجا اى شگفتا با آن كه
او در زمان زندگى خويش، بارها و بارها از خلافت استعفا مىداد ناگهان،
خلافت را براى پس از مرگش به ديگرى وانهاد. راستى را، كه آن دو (همزاد
سياسى) دو دوره از خلافت اسلامى را چونان دو پستان ميان خود تقسيم كرده، به
آن سخت در آويخته بودند. پس عمر خلافت اسلامى را در جوى پر خشونت قرار
داد، در جوى كه گفتگوها درشت آهنگ، و برخوردها خشك و سخت بود و همراه با
اين همه، لغزيدن و پوزش خواستن بود كه همى تكرار مىشد، پس زمامدار آن رژيم
سواركارى را ماننده بود كه بر اشترى سركش و فرمان ناپذير سوار است، چنان
كه اگر مهارش را سخت بركشد پرههاى بينى شتر را مىدرد و اگر وانهد، خودسرى
و
سركشى را پذيرا شده باشد. چنين بود كه انبوههى مردم به اشتباه كارى، بدخويى،
تلون و درجا زدن گرفتار آمدند. پس من با سختى و درد تمام روزگارى دراز،
صبورى گزيدم و تاب آوردم.
تا او نيز به راه خود رفت و خلافت را در جماعتى واگذاشت كه مرا به گمان خود يكى از آنها مىپنداشت.
پناه
به خدا از آن شورا كجا و كى در اولويت من در قياس با نخستين فردشان جاى
ترديدى بود كه اينك در رديف چنين كسان قرار گيرم؟ اما به هر حال براى مصالح
اسلام و انقلاب و امت در نشيب و فرازهاى پرواز، خود را با آنان هماهنگ
ساختم. پس يكى را حسادت و كينه انگيزه شد و بر تمايلش حاكميت يافت، و ديگرى
به پيوند سببى خويش در آويخت و مسايل ديگر و ديگرى كه ناگفتنى است.
تا
سرانجام سومين فرد گروهشان با دو پهلوى بر آمده به پا خاست، كه شعاع ديدش
از آخور تا آبريز فراتر نمىرفت، و همراه پدر زادگانش همسان اشتران كه گياه
بهاره را نشخوار مىكنند به ثروت عمومى يورش آوردند، تا اينكه رشتههاى او
نيز پنبه شد و كارنامهاش قاتل جانش گرديد و شكمبارگيش به انفجار انجاميد.
در
اين ميان، تنها چيزى كه نگرانم كرد، هجوم انبوههى مردم بود كه به سان يال
كفتاران از هر جانب به سويم روى آورده بودند. چنان كه حسن و حسين در زير
دست و پاها ماندند و ردايم از دو سوى شانهها دريده شد. در پيرامونم چونان
گلهى بىچوپان اجتماع كرده بودند، اما همين كه در پاسخ آن همه اصرار، با
انگيزهى انقلابى ديگر قيام كردم، موضعگيريهاى مخالف با من از همه سو آغاز
گشت و ناكثين و قاسطين و مارقين پديدار شدند. تو گويى آن سخن خداى را
نشنيده بودند كه: «اين سراى آخرت را ويژهى كسانى سازيم كه در زمين آهنگ
برترى جويى و فساد نكنند،
و پيروزى نهائى از آن خويشتن بانان است».
(قرآن كريم، سورهى 28، آيهى 83) چرا، به خدا سوگند كه همگى آنها اين سخن
را شنيده بودند و دريافته بودند، اما زيور دنيا نگاهشان را مىربود و زرق و
برقش خيرهشان كرده بود.
هشداريد، به آفريدگار زندگى، از جوانه تا جان
سوگند، اگر چنين نبود كه: حضور اين انبوههى مردم را حرمتى است، بودن
ياوران كه اتمام حجتى است، و
خدا را با عالمان در بىتفاوت نبودن نسبت
به شكمبارگى ظالمان و گرسنگى مظلومان تعهدى است، مهار اشتر خلافت را بر
كوهانش فرو مىافكندم و آخرين اشتر اين كاروان را سيراب همان جام اولين
مىكردم تا شما اين واقعيت را به روشنى در مىيافتيد كه دنياتان را پشيزى
هم بها نمىدهم.
چون اين سخن شگفت و سرشار از درد امام على (ع) بدين جا
رسيد، مردى از باديه نشينان عراق، به پا خاست و يادداشت وارهاى به حضرتش
داد. امام به دقت در آن نگريست و دم فرو بست و آن طوفان عظيم آرام نشست. و
سخن قطع شد. ابن عباس گفت: «بهتر است كه گفتارتان را از همان جا كه قطع شد،
ادامه دهيد» و امام در پاسخش فرمود: «نه، هرگز اى پسر عباس، (آن سخن)
شقشقهاى بود كه به ناگهان فراز آمد و به زودى فرو نشست».
ابن عباس
مىگويد: «در تمامى عمرم بر (بريده شدن و ناتمام ماندن) هيچ سخنى جز كلام
مولا كه نتوانست (يا نگذاشتند) آن چه را كه در دل دارد، بيان كند حسرت
نخوردهام