زمستاني سرد،

 چراغي خاموش?

وكتابي بسته?

آسمان دلم چون شقايقي وحشي به رنگ خون?

نشستم در افكارم?

باد مي آمد?

صداي آوازي نيست?

آهي است نكشيده كه گلويم را ميفشارد?

مردابي شدم در حسرت باران?

براي وصال به دريا سيل ميخواهد اين  آب مانده  .

۳۱۳