s m s
زمستاني سرد، چراغي خاموش .
وكتابي بسته .
آسمان دلم چون شقايقي وحشي به رنگ خون .
نشستم در افكارم .
باد مي آمد .
صداي آوازي نيست .
آهي است نكشيده كه گلويم را ميفشارد .
مردابي شدم در حسرت باران .
براي وصال به دريا سيل ميخواهد اين آب مانده .
۳۱۳
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۲ ساعت 3:16 توسط بهکامیان
|