زمستاني سرد، چراغي خاموش .

وكتابي بسته .

آسمان دلم چون شقايقي وحشي به رنگ خون . 

نشستم در افكارم .

باد مي آمد .

صداي آوازي نيست .

آهي است نكشيده كه گلويم را ميفشارد .

مردابي شدم در حسرت باران .

براي وصال به دريا سيل ميخواهد اين  آب مانده  .

۳۱۳