آری اين چنين بود برادر!
دکتر علی شریعتی
یاداشت هایی کرده بودم تا امشب از آنچه که در این چند شب گفته ام ، نتیجه گیری کنم اما سخنان برادر عزیزم پرویز خرسند که اگر بگویم او تنها کسی است ولی مطمئنا میتوانم بگویم قویتریم نویسنده ای است که نثر امروز را در خدمت ایمان دیروز ما قرار داده است .آنچه را که میخواستم بگویم و احساسی را که داشتم و جهت تفکری را که تعیین کرده بودم به کلی تغییر داد و به فکر افتادم که خاطره ای را که به خود ایشان گفته بودم به شما نیز بگویم . من اگر در اینجا از خودم خواهم گفت به این دلیل است که میخواهم خاطره ای را بگویم خاطره ای که خود به خود به خود من به عنوان طبقه ای در دنیا در جامعه ام در شهرم و در تاریخم مربوط است .من از یک طرف به گروه تحصیل کرده امروز وابسته ام که میدانید در چه جوی فکر میکند و چه رابطه ای با دین داد چه هدف هایی را دنبال میکند و صاحب چه زبان و فرهنگی است و از طرف دیگر از نقطه ای و خاکی برخواسته ام که در آن آبادی نیست جایی که سعادت و رفاه و برخورداری نیست .خشکی و فقر و سختی زندگی است .
و از طرفی به طبقه و تباری وابسته ام که شرفش در آن است که خون هیچ شریفی از آنهایی که شرافتشان را تیغ و طلا می سازد در رگم نیست و در فطرتم احساس می کنم که گذشتگان من مادران و پدران من در طول نسل ها تا آنجا که در طول تاریخ گم میشوند و چه زود هم گم می شوند ، چه تنها حافظه ی ما است که از آنها یاد میکند و نه تاریخ ، که دشمن تبار ماست همواره زاده ی فقر و سختی و محرومیتند.
با این خصوصیات ، رشته ی اصلی تحصیل و تدریس و تحقیقم و فکر و ذکر م هم تمدن است و همواره تمدن ها و آثار بزرگ تمدن بشری را بزرگترین افتخار نوع بشر میدانستم و به هر شهر و کشوری که میرفتم ، بلافاصله به سراغ یکی از آثار بزرگ تمدن گذشته می شتافتم ، تا بدانم و ببینم و بشناسم که این قوم چه اثری خلق کرده است و تاریخ این قوم چه شاهکار ی آفریده است.
وقتی در یونان ، به معبد دلفی رفتم ، و بنا های عظیم ، از آن همه زیبایی و شگفتی کار دیدم ، سرشار هیجان شدم. در اروپا آسیا و آفریقا ،همه جا در جستوجوی آثار شکوهمندی میگشتم که مظهر قدرت صنعت ثروت هنر و نبوغ ملت ها مینمود و ترقی و تمدن بشری را حکایت میکرد و هر یک گنجینه ای به شمار میرفت که حاصل عمر نوع انسان بر روی زمین و جلوه گاه موفقیت ها ی افتخار آمیز همه ی نسل ها ی بشری در طول قرن های بسیار تاریخ.
در رم ، موزه هنر و معماری جهان ، معبد های بزرگ و پر شکوه و قصر ها ی عظیم در خاور دور چین کامبوج ویتنام ، کوه های عظیمی که انسان با دست ، انگشت ، چشم و اعصابش آنها را تراشیده و به صورت معبدی در آورده است برای خدایان و برای نمایندگان خدایان آسمان در زمین روحانیان رسمی مذاهب .اینها بزرگترین میراث عزیز بشریت بود در نظر من و این سفر آخر به مصر رفتم بیش از هر کس شیفته بودم تا بروم و اهرام سه گانه مصر را ببینم رفتم و بسیار خوشحال که این موفقیت را به دست آوردم راهنما و من به دنبال او هشتصد میلیون سنگ بزرگ را از اسوان همان جا که الان صد بزرگ اسوان را ساخته اند بردگان آورده اند به قاهره فاصله ی بین آنها 980 کیلومتر است این 80 میلیون سنگ را بردگان از این فاصله آورده اند و روی هم چیده اند تا زیر این ها جسد مومیایی شده ی فرعون را دفن کنند.در خود ان دخمه اتاقی است که تمام آن اتاق بزرگ از 5 قطعه سنگ یکپارچه ساخته شده یک قطعه سنگ یک پارچه سقف و 4 قطعه سنگ یکپارچه چهار دیوار رو تشکیل میدهد و سقف برای دانستن قطرش و وزن و ذخامتش کافی است بدانیم جنسش از رخام است و چندین میلیون سنگ بزرگ را تا نوک اهرام روی همین سقف چیده اند و این سقف پنج هزار سال است که این وزن را تحمل میکند دچار شگفتی شدم از این همه کار و از این شاهکار عظیم در ضمن گفتم آن گوشه به فاصله ی 400 متر قطعه های سنگی که روی هم انباشته شده چیست ؟ راهنمای من گفت که آنها چیزی نیست آنها سنگ هستند گفتم اینها هم سنگ است میخواهم بدانم گفت آنها دخمه ها یی است که چند کیلو متر در زمین حفر شده گفتم چرا گفت برای این که بردگان که 30000 از این بردگان مشغول به کار در زیر فشار این حمل پشت سر هم مرده اند و هر روز به فرعون گزارش میرسیده که صد نفر دویست نفر مرده اند اما نظام بردگی باعث شد که هیچ وقت چرخ و اهرم ساخته نشدند چون بارهای سنگین را بردگان می کشیدند و نگهداری بردگان ارزانتر از حیوانات تمام میشد و هر وقت که بردگان می مردند میشد به سادگی و راحتی دسته ی دیگری را جانشین کرد بنا بر این هرگز در این تمدن عظیم نیاز به اختراع چرخ یا اهرم پیدا نشد گفتم می خواهم بروم آنجا گفت آنجا جای دیدنی نیست مشتی سنگها ی در هم ریخته و بعد هم دخمه ای است که صد ها هزار دخمه هر روز که می مردند جنازه ها ی آنها را درون آن دخمه میریخته اند.و بعد فرعون دستور داده که نزدیک اهرام باشد تا همان طور که زنده ی اینها در زندگی نگاهبان خانه ها و قصر ها ی ما بوده است ارواح اینها نیز در پیرامون گور ها ی ما نگاه بان شکوه و عظمت ما باشند به راهنما گفتم شما لازم نیست به آنجا بیایی و به کنار دخمه ها رفتم و آنجا نشستم دیدم چه رابطه ی خویشاوندی نزدیکی بین من و این کسانی که در این دخمه مدفونند ما از نژاد همیم درست است که من از راه دوری آمده ام و این ها مال نژاد دیگری و سرزمین دیگری هستند ولی این تقسیم بندی ها ی پلیدی است که انسان ن ها را قطعه قطعه کنند و خویشاوندان را غریبه نمایند و غریبه ها را خویشاوند من از این سلسله هستم و بعد از کنار آن دخمه نگاه کردم به آن اهرام عظیم دیدم چه قدر من با آن عظمت و شکوه اهرام بیگانه ام و نه چه قدر نسبت به این هنر و عظمت و تمدن کینه دارم و بعد دیدم که همه ی آن آثار عظیم که در طول تاریخ تمدن ها را ساخته اند همه بر روی استخوان ها ی اسلافم ساخته شده اند دیوار چین دیدم خویشاوندان من در دیوار چین مدفونند آنجا که بردگان باید کار میکردند و هر برده ای که نمی توانست بار این سنگها ی سنگین را بر دوش بکشد بلا فاصله فرمان می یافتند که اجساد این بردگان را در میان این دیوار بگذارند و بر روی او ماله کنند و این چنین دیوار عظیم چین به وجود آمد و همه ی بنا ها و همه ی دیوار ها و همه ی آثار و تمدن بشری و دیدم که تمدن یعنی دشنام یعنی کینه یعنی آثار ستم هزاران سال ستم بر گرده و پشته ی اجداد من آنجا نشستم مثل این که همه ی کسانی که اینجا ریخته شده اند برادر منند برگشتم به اتاق هتلم رفتم آنجا نشستم و نامه ای به یکی از این برادرانم نوشتم او پنچ هزار سال پیش در اینجا مرد و من خواستم گزارش این پنج هزار سال را که دیگر او نبوده و ندیده برایش شرح بدهم که از وقتی تو برادر رفتی بر ما چه گذشت برایش شرح دادم که از وقتی تو رفتی ما همچنان در کار ساختن تمدن ها بودیم و همچنان در کار فتح های بزرگ و خلق آثار عظیم می آمدند به روستا ها ی ما و ما را مانند چهار پایان میگرفتند میبردند برای ساختن گورها شان و هر کدام که در زیر این سنگها می مردیم مثل تو در دخمه ای گمنام مدفون می شدیم و هر کدام کار را به پایان میرساندیم شکوه و عظمت این آثار به نام کسانی دیگر ثبت میشد و از ما نامی و خاطره ای میمانند و آنگاه ما را دسته جمعی میبردند به جنگ جنگ علیه کسانی که نمی شناختیم و جنگ برای هدفی و علتی که نمی دانستیم چیست و شمشیر کشیدن بروی کسانی که هیچ کینه ای نسبت به آنها نداشتیم و حتی شمشیر کشیدند به روی کسانی که همزاد ما و هم طبقه ی ما بودند چون آنها هم برای دیگران میجنگیدند ما را میبردند و در ده ما مادران پیر و پدران شکسته مان در انتظار ما می ماندند به قول یکی از دانشمندان این جنگها عبارت است از جنگ بین دو گروهی که با هم میجنگیدند بدون این که هم را بشناسند برای کسانی که با هم نمی جنگیدند و هم را میشناختند و ما را دسته جمعی میبردند آنجا و ما نابود می شدیم قتل عام میشدیم یا قتل عام میکردم یا نابود میشدیم و به هر حال اگر شکست میخوردیم داغ آن را پدران و مادران ما و روستا ها ی خالی از سکنه ی ما و مزارع ویران ما باید تحمل می کردند و اگر پیروز می شدیم افتخار و قدرت آن نسیب کسانی میشد که ما هرگز در فخر و در غنیمتش سهیم نبودیم اما برادر ناگهان یک تحول بزرگ بعد از رفتن تو به وجود آمد فرعون ها و قدرتمندان تاریخ تغییر تفکر دادند تغییر عقیده دادند و ما خوشحال شدیم آنها معتقد بودند که روحشان جاوید است و همواره پیرامون قبر ها شان می چرخد و اگر جسد همواره سالم بماند روح ارتباطش را با جسد حفظ میکند و برای این عقیده بود که ماها را و شما ها را مجبور می کردند که برای روحشان این بنا ها ی عظیم و قاتل را بنا کنیم اما روشنفکر شدند و دیگر به مرگ ناندیشیدند و ما مژده ی بزرگی را دریافت کردیم و آن نجات یافتن از ساختن این گور ها اما برادر این یک شادی دیر پا و زود گذری بود زیرا بعد از رفتن تو باز هم به دهات ما ریختند و ما را بردند و باز به بیگاری کشیدند و باز ما سنگها را بر روی دوش ها مان حمل کردیم اما نه برای گورها شان زیرا که دیگر به گور ها شان اهمیت نمیدادند بلکه برای قصر ها شان و بعد قصر ها ی عظیم بنا کردیم و در زیر این قصر ها همچون تو هر نسل میمردیم و پاداش این مرگ باز در دخمه ای نزدیک این بنا ها مدفون شدن بود برادر یک مژده ی دیگر فراهم آمد پیامبران بزرگ بر روی زمین برخاستند اینان از جانب خدایان می آمدند زرتشت بزرگ مانی بزرگ بودا ی بزرگ کومفوسیوس حکیم لائوتسوی عمیق و... .
برای نجات ما روزنه ای باز شد خدایان برای نجات بردگان و ذلت ما دست به کار شده بودند و فرستادگانی فرستاده بودند تا ایمان را و پرستش را جانشین ستمگری و بردگی کنند اما برادر دیدم همه ی اینها بی استثنا بی درنگ تا مبعوث میشدند از خانه ی بعثت شان یکراست می آمدند و بی آن که به ما اعتنا کنند و نامی و یادی کنند راهی کاخی و قصری میشدند کومفوسیوس حکیم که آن همه سخن بر بالای جامعه و انسان گفت و باور کردیم دیدیم که به وزارت "لو" رفت و ندیم شاهزادگان چین شد .
و "بودا " که خود شاهزاده بزرگ بنارس بود از همه ی ما برید و در درون خود برای رفتن به "نیروانا"ریاضت ها ی بزرگ و اندیشه ها ی بزرگ آفرید .
و زرتشت در آذربایجان مبعوث شد اما بی آنکه با ما سخن بگوید راهی بلخ شد و به در بار گشتاسب رفت .
و مانی آمد علیه زرتشت و ما خوشحال شدیم که او آمده است برای نجات ما از نور سخن می گوید و علیه ظلمت برا شفته است مگر نه ما نیازمند نوریم و مگر نه از ظلمت رنج میبریم اما دیدم که کتاب آسمانی اش را تقدیم شاهپور پادشاه ساسانی کرد و برای تاج گذاری شاهپور خطبه خوانده و بعد افتخار میکند که من در رکاب شاهپور سرندیب و هند و بلخ را گشتم .و بعد اعلام کرد که هر کس شکست خورده از ذات ظلمت است و هر کس که پیروز می شود در دنیا از ذات نور و بعد تو برادر قربانی این بنا ها ی بزرگ بر گور شدی و من قربانی این قصر ها ی عظیم .
اما نه ناگهان دیدم در کنار فرعون ها و قارون ها که ما را به بردگی میخریدند و به بیگاری میکشیدند یک طبقه ی دیگر هم به وجود آمد به نام جانشینها این پیامبران روحانیان رسمی از فلسطین تا ایران و تا چین و تا هر جا که تمدنی هست در کنار این اهرام و این قصر ها ی بزرگ برای ساخت معابد پر شکوه باید سنگ میکشیدیم و بعد نمایندگان خدا و جانشینها این پیامبران ما را دست بندی دیگر زدند و به نام ذکات غارتی دیگر کردند و باز به نام جهاد در راه دین ما را به جنگها می فرستادند تا جایی که مجبور مان می کردند که در برابر این خدایان درون این معابد کودکان خودمان را قربانی کنیم و نمیدانی برادر که همه ی معابد مملو از خون فرزندان ماست و ما هزاران سال بدبخت تر از تو و سرنوشت تو گور ساختیم و قصر ساختیم و خدایان در کنار فرعون ها و در کنار قارون ها و نمایندگان او باز به جان ما افتادند همه ی املاک ایران سه پنجمش را این موبدان خداوند و اهورا گرفتند از ما و ما برای آنها رعیّت برده و فعل چهار پنچم زمین ها ی فرانک را کشیشان خداوند از ما گرفتند .
برای معابد بیگاری می کردیم و همه ی کاخها ی عظیم رم و معبد ها ی بزرگ چین را ساختیم و مردیم .
پیروزی از آن موبدان بود کشیشان و روحانیان و یا فرعون ها و باز هارون ها و من که هزاران پس از تو اینچنین زیستم و مرگ همه ی برادران و همه ی نژاد ها یم را دیدم احساس کردم که خدایان نیزبا بردگان دشمنند و احساس کردم دین نیز بندی دیگر است برای بردگی ما و احساس کردم که موبدان و کشیشها ادیان نیز ابزار دیگری برای تحکیم این قصر ها و این گور ها هستند و توجیه این نظام و بعد معتقد شدم اساسا همچنان که حکیمان می گویند دانشمندان بزرگ که از ما بهتر می اندیشند و می گویند مردانی همچون ارسطو برخی برای آقایی و برخی برای بردگی و من یقین کردم که ما برای بردگی به این دنیا آمده ایم و جز این سرنوشتی نداریم و یقین کردم که سرنوشت مقدرمان بار کشی و ستم کشی و خوردن شلاق و تحقیر و نجس تلقی شدن و بردگی است و جز این در دنیا سرنوشتی نداریم اما برادر ناگهان خبری یافتیم که مردی از کوه سرازیر شده است و در پیرامون یک معبد فریاد زده است که من از جانب خدا آمده ام و من باز به خودم لرزیدم که باز فریبی تازه برای ستمی تازه تر اما زبان که به سخن گشود برایم باور کردنی نبود میگفت من از جانب خدا آمده ام و خدا اراده کرده است تا بر همه ی بردگان و بی چار گان زمین منت بگذارد و آنها را پیشوایان جهان و وارثان زمین قرار دهد ! عجبا چگونه است که خدا برای نخستین بار با بردگان و ستم دیدگان سخن میگوید و به آنها مژده نجات می دهد و مرید رهبری جهان و وراثت بر زمین اما باز باور نکردم گفتم او نیز همچون دیگران شاهزاده ای است که به نبوت مبعوث شده است تا با قدرتمندی هم پیمان شود و قدرتی تازه بیافریند. اما گفتم نه او مردی است که یتیم بوده است و همه ی مردم او را می دیده اند که در پشت همین کوه برای مردم گوسفند چرانی می کرده است عجبا چگونه است که خداوند فرستاده خود را از میان چوپانها برگزیده است ؟و گفتند او آخرین حلقه ی سلسله ای است که در آن سلسله اجدادش همه چوپان بوده است بر خود لرزیدم که برای نخستین بار از میان ما پیامبری برخواسته است برادر به او ایمان آوردم به خصوص از هنگامی که همه ی برادرانم را گرد او دیدم بلال برده ی ارزان قیمتی اهل حبشه سلمان برده ی آواره ای از ایران ابوذر فقیر درمانده ای از صحرا سالم غلام زن غذیفه اکنون پیشوای همه ی یاران او شده است و سخنگو ی رسمی او این بی گانه ی ارزان قیمت برده ی سیاه پوست است باور کردم به خصوص وقتی دیدم کاخی که او برای خود ساخته چند اتاق از گل بود که خودش نیز مثل دیگران در گل کشیدن و ساختن کمک می کرد و بارگاه و تختی که برای خودش ترتیب داد یک تکه چوب بود که روی آن برگ ها ی خرما انباشته شده بود این همه ی دستگاه خودش بود و این همه ی فشاری بود که بر مردم برای ساختن خانه ی خودش وارد کرد و تا مرد همچنین مرد آمدم از ایران گریختم از نظام موبدان و گریختم از نظام تبار ها ی بزرگ که ما را همواره برای جنگها و برای قدرت ها به بردگی می کشیدند آمدم به شهر او با دیگر بردگان و آوار گان و بی پناهان جهان و با او زیستیم او مرد باز ناگهان دیدم برادر باز معابد پر شکوه و عظیم بنا شد به نام او و شمشیر های فرعون باز بر سر ما کشیده شد بر رویش آیات نجات و باز بیت المال ها سرشار از ثمره ی غارت ما و باز نمایندگان این مرد به روستا های ما ریختند و تاختند و جوان ها ی ما را به بردگی نمایندگان و رؤسای قبایل خودشان بردند و مادران ما را در بازار های دور فروختند و جوان ها ی ما را در راه جهاد در راه خدا کشتند و همه ی هستی ما را به نام جهاد غارت کردند نا امید شدم چه کنم برادر من چه میتوانستم کنم ؟ قدرتی بر روی جهان آمد که در جامه ی توحید باز همان بت ها پنهان شده بود و در معبد و محراب الله همه ی آن آتش های فریب برا فروخته شده بود و باز همان چهره ها ی قارونی و فرعونی که تو خوب می شناسی برادر و چهره های قدیسان دورو همدستان قارون ها و فرعون ها به نام خلافت الله و خلافت رسول الله باز به جان ملت و بر جان ما باز تازیانه ی شرع نواختند و باز ما به بردگی افتادیم تا مسجد بزرگ دمشق را بسازیم و باز مناره ها ی عظیم و بار محراب ها ی پر شکوه و باز قصر ها ی بزرگ در دمشق و کاخ سبز در بغداد دار الخلافه ی هزار و یک شب ها باز ساختیم این بار به نام الله باور کردیم که دیگر راهی نیست نجاتی نیست اما نمیدانیم چه بود و نمی دانستم برادرکه آیا در پیام آن مرد که باور کردم آیا فریب خوردم یا نه در این نظامی که اکنون در سیاه چال ها یش می پوسم و در این نظامی که در آن همه ی برادران و همه ی مزرعه ها ی ما و هستی ما و سرنوشت ما باز غارت شده و باز قتل عام شده نمی دانم نا امید شده بودم دیگر هیچ راهی نبود به کجا بروم برگردم به موبدان خودم برادر چون نمی توانستم برگرد این معبد ها ی که همواره همدست و هم داستان قدرت ها و فریب ها بوده اند به رهبران و مدعیان آزادی ملیتم برگردم اینها همه کسانی بودند که در این قدرت جدید قدرت ها ی خانوادگی شان را در خراسان و سیستان و در گرگان از دست داده بودند و اکنون برای به دست آوردن آن حکومت خانوادگی شان و بعد احیا نظام جاهلی شان با این ها میجنکیدند به همین مسجد ها پناه ببرم میبینم چه فرقی است بین این مسجد ها و آن معبد ها ناگهان دیدم برادر این شمشیر ها یی که بر رویش جهاد و آیات جهاد کنده شده و این معبد ها یی که در آن سرود نیایش الله بلنده و این معذنه ها یی که در آن اذان توحید گفته میشود و این چهره ها ی مقدسی که به نام خلافت و به نام امامت و ادامه دهنده ی سنت آن پیام آور در این جا بر روی کار و ما را به بردگی و قتل عام گرفته قبل از من برادر یکی دیگر قربانی این شمشیر ها است یکی دیگر قربانی مظلوم این محراب ها است "علی" علی برادر خویشاوند آن مرد پیام آور بود و در محراب همین عبادت الله کشته شد پیش از من برادر وپیش از ما و خانواده ی او پیش از خانواده ی من و پیش از خانواده ی برده ها و ستم دیدگان تاریخ نابود شدند و خانه ی او پیش از خانه ی ما به نام سنت ذکات و جهاد غارت شد و قران برادر که وسیله ای شور برای چاپیدن من باز هم نابودی من باز هم بیگاری من باز هم بردگی من بر سر نیزه شد و علی را شکست این بود که برادر یافتم مردی را پیدا کردم برادر که از خدا سخن میگوید اما نه برای خواجگان برای بردگان نیایش میکند برادر نه برای آن که همچون بودا به میروانا برسد یا همچون راهبان مردم را بفریبد یا همچون پارسایان خود را به خدا برساند و می جنگد شمشیر پر آوازه اش از همه ی آن شمشیر ها یی که تو شناختی و اندر این پنج هزار سال شناختم قاطع تر و کوبنده تر است اما همواره بر سر سرکش انی که همواره بر سر ما شمشیر می زدند برادر مرد جهاد است مردی که پیدا کردم مرد عدالت است عدالتی که اولین کسی که قربانی آن شد برادر خودش بود و مردی که همسرش که هم همسر او است و هم دختر آن پیام آور آن پیام آور بزرگ همچون خواهر من کار میکند و رنج میبرد و محرومیت را با جانش همچون ما بر دوش میکشد برادر و دخترش و پسرش .
پسرش وارس پرچمی است سرخ که در طول تاریخ در دست ما ها بوده و پیشوایان ما این است که برادر در این سالها از قصر او آن معابدی که تو میشناسی و من میشناسم از قصر او بنا های عظیم که تو و من قربانی آن شدیم و از قصر او قدرت ها ی هولناک من اکنون برادر آمده ام کنار یک خانه ی گلی متروک خاموش یاران آن پیام آور از کنار او کنار رفته اند و تنها است همسرش تن به مرگ داده است و خودش در نخلستان ها ی بنی نجار همه ی رنج ها و درد ها ی من و تو را برادر با خدایش میگرید من سرم را به کنار در این خانه ی متروک گذاشتم و از ترس آن معابد هولناک و از ترس آن قصر ها و از ترس آن گنجینه ها که همه با خون و رنج ما فراهم شد به این خانه پناه می آورم و سر بر در این خانه ی متروک میگذارم و غم قرن ها را زار میگریم .
برادر او و همه ی کسانی که به او وفادار ماندند ار تبار و نژاد ما رنجیده ها بوده اند ، او برای اولین بار زیبایی سخن را نه برای توجیه محرومیت ما و برخورداری قدرت ها بلکه برای نجات و آگاهی ما است که به کار گرفت او بهتر از "دموستنس" سخن می گوید . اما نه برای احقاق حق خویش . او بهتر از "بوسوئه خطیب" سخن می گوید اما نه در دربار لویی بلکه پیشاپیش ستم دیدگان بر سر قدرتمندان است که فریاد میکشد او شمشیرش را نه برای دفاع از خود و خانواده و نژاد و ملت خود ، و نه برای دفاع از قدرت ها ی بزرگ بلکه بهتر از "اسپارتاکوس" و صمیمی تر از او برای نجات ما در همه ی صحنه ها است که از میان بیرون پرانده است . او بهتر از سقراط می اندیشد اما نه برای اثبات فضایل اخلاقی اشرافیتی که بردگان از آن محرومند بلکه برای اثبات ارزش ها ی انسانیی که در ما بیشتر است . زیرا او وارث قارون ها و فرعون ها موبدان نیست . او خود نه محراب دارد و نه مسجد او قربانی محراب است او با خدا سخن میگوید او مظهر عدالت و مظهر تفکر است اما نه در گوشه ی کتاب خانه ها و مدرسه ها و آکادمی ها و نه در سلطه ی علما ی تر و تمیز در طاقچه نشسته که از سرنوشت مردم و رنج مردم و گرسنگی مردم خبر ندارد از بس که غرق در تفکرات عمیق است او در همین حال که در عمق آسمان ها پرواز میکند در همان حال ناله ی کودک یتیمی تمام اندامش را مشتعل کرد و او در همان حال در محراب عبادت رنج تنش را فراموش میکند و نیش خنجر را در همان حال فریاد میزند به خاطر ظلمی که بر یک زن یهودی شده است فریاد میزند که اگر کسی از این ننگ بمیرد قابل سرزنش نیست او برادر مرد شعر است و مرد زیبایی سخن اما نه چون شاهنامه که در تمام شست هزار بیتش تنها یک بار از نژاد ما سخن گفت و از یکی از برادران ما "کاوه " این آهنگری که معلوم بود از تبار ماست اما آن آهنگر با این که آزادی و نجات ملت و مردم را تعهد کرد اما په آمد بیرون در شاهنامه تهدید ش میکنند که این تنها از تبار ما که پا به شاهنامه نهاده است چه شد کجا رفت ناگهان این هم گم شد چون تبار فریدون درخشیدن گرفت این است که در تمام شاهنامه بیش از چند بیت از او سخن به میان نرفته است .اکنون برادر در وضع و عصر و جامعه ای زندگی میکنم که باز من و هم نژادان من به او نیازمندیم .
او بر خلاف حکیمان دیگر بر خلاف نوابغ و اندیشمندان دیگر که اگر نابغه اند مرد کار نیستند و اگر مرد کارند مرد اندیشه نیستند و اگر هر دو هستند مرد جهاد نیستند و اگر هر سه هستند مرد پارسایی و پاکدامنی نیستند و اگر هر چهار هستند مرد عشق و احساس نیستند و اگر همه هستند خدا را نمیشناسند و در ایمان شان گم نمیشوند و خودشان هستند مردی است در همه ی ابعاد انسانی همچون یک کارگر همچون من و تو کار میکند و با همان انگشت انی که آن سطر ها ی عظیم خدایی را بر کاغذ پنجه در خاک فرو میبرد چاه میکند قنات احداث میکند و در شوره زار آب بر می دارد . درست یک کارگر اما نه در خدمت این و آن و نه در خدمت خویش . در دل قنات ناگهان فریاد میزند بآلایم بکشید و چون به بالای قناتش می آورند سر و رویش را گل پوشانده است آب فواره میکشد و در آن بیابان سوزان پیرامون مدینه نهر جاری میشود بنی هاشم خوشحال میشوند اما او در همان حال نفس نگرداند ه میگوید مژده بر وارثان من که از این آب یک قطره نصیب ندارند که بر من و تو وقف کرده است برادر .
و اکنون ما نیازمندیم به یک پیشوا برای این که همه ی تمدن ها مکتب ها و مذهب ها یا انسان ها را یک حیوان اقتصادی ساخته اند یا حیوان نیایش گر درون گرا ی فردی در دخمه ها ی عبادت و روحانیت . یا مرد اندیشه و تفکر عقلی ساخته اند بی احساس بی عمق بی عشق یا مرد عشق و احساس و الهام ساخته اند بی عقل و تفکر و منطق و علم و او مرد همه ی این ابعاد است و رب النوع زحمت کشیدن و کار و رنج و کارگری رب النوع سخن گفتن رب النوع جهاد گری رب النوع اخلاص ورزیدن رب النوع وفادار ماندن رب النوع رنج رب النوع سکوت رب النوع فریاد رب النوع عدالت و اکنون برادر من در جامعه ای هستم که در برابر من دشمن در یک نظام نیرومند در بیش از نیمی از جهان و به عبارتی بر همه ی جهان حکومت میکند و نسل مرا برای بردگی تازه از درون میسازد ما اکنون به ظاهر برای کسی بیگاری نمیکنیم آزاد شده ایم و بردگی برافتاده است اما برادر از سرنوشت تو بردگی بدتری را محکوم شده ایم اندیشه ما را برده کرده اند دل ما را برده کرده اند اراده ما را تسلیم کرده اند و ما را به یک عبودیت آزاد گونه پرورده اند و این فقط و فقط با قدرت علم جامعه شناسی هنر فرهنگ آزادی ها ی جنسی آزادی ها ی مصرف و عشق به برخورداری و فرد پرستی از درون و از دل ما ایمان به هدف مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب او را پاک برده اند .
و اکنون برادر ما در برابر این نظام ها ی حاکم کوزه ها ی زیبایی شده ایم که هرچه میسازند می بلعیم .
اکنون به نام فرقه به نام خون به نام خاک و به نام خود او و مخالف او قطعه قطعه می شویم تا هر قطعه ای راحت الحلقوم دهانشان باشیم . تفرقه. تفرقه.
پیروان او و مکتبش را به جان هم انداخته اند این دشمن او است چرا در چنین سرنوشتی که بر جهان و بر ما حکومت می کند ، با او دشمنی می کند ؟ چون او با دست بسته نماز می خواند و آن به این کینه میورزد که این با دست باز نماز می گذارد . این دشمن او چون مهر ندارد و بر فرش سجده می کند و او دشمن کینه توز این که پیشانی بر مهر میگذارد .
جنگها و خصمت ها و جبهه ها را تا این اندازه تنگ کرده اند و روشنفکران مان را به سرزمین ها ی دیگری تا رانده اند و خود هیات چوپانها گرفته اند .
برادرا تو اربابت را به سادگی میشناختی و شلاقی را که میخوردی دردش را به سادگی احساس می کردی و میدانستی که برده ای و چرا برده ای و کی برده ای و چه کسانی برده ات کرده اند و ما اکنون سرنوشت تو را داریم اما بی آن که بدانیم چه کسی ما را به بردگی کشانده است و از کجا غارت می شویم و چگونه به تسلیم و چگونه به انحراف اندیشه و چگونه به عبودیت ها ی زمینی دچار شده ایم و اکنون نیز ما را همچون چهار پایان نه تنها به بردگی می کشند بلکه به بهره کشی گرفته اند بیش از نسل و وقت تو برادر ما بهره میبریم همه ی این قدرت ها و این سرمایه ها و این ماشین ها و این کاخها ی بزرگ جهان را و همه ی این سرمایه ها ی عظیم و طلا ها را ما با پوست و رنج و محرومیت خودمان به چرخ انداخته ایم و فقط به اندازه ای میدهند تا فردا نیز به کار بیاییم عدالت برادر بیش از عصر تو محروم است و ظلم و تبعیض طبقاتی بیش از زمان تو با چهره ها ی تازه و برادر علی تمام عمرش را بر روی این سه کلمه گذاشت مظهر 23 سال تلاش و جانبازی و جهاد برای ایجا ایمان در درون وحشی ها ی مخرب و 25 سال سکوت و تحمل برای حفظ وحدت مردم مسلمان در برابر امپراتوری ها ی رم و در برابر استعمار ها ی ایران و همچنین 5 سال کوشش و رنج برای استقرار عدالت و برای این که همه ی عقده ها و کینه ها ی ما را با شمشیر ش بیرون بکشد و ما را آزاد کند نتوانست ! نتوانست!اما توانست مذهبی را و پیشوایی و سیادتی را برای همیشه برای من و ما برادر اعلام کند مذهب عدل و مذهب رهبری خلق و قانون . و سه شعار گذاشت سه شعاری که همه ی هستی خودش و خاندانش قربانی این سه شعار شدند مکتب وحدت و عدالت .
"صلوات "